آفرینش

1 8

۱٫ مهمترین نکته هنگام ساخت پروژه ای عظیم در حد کیهان این است که آن را به بخش های کوچک و قابل مدیریت بخش کنید.

۲٫ زیرا اگر به چشم یک پروژه عظیم به آن نگاه کنید، ناگزیر دلسرد شده و به خود می گویید: «آه، هرگز نخواهم توانست ساخت کیهان را در شش روز به پایان برسانم؛ خیلی خر است.»

۳٫ پس با آگاهی به ضعف های این روش، از روز اول (نخستین روز) فکرش را از سرم بیرون کرده، و چندین هدف قابل دسترسی برای هفته معین کردم: اولین هدف تقریبا آسان بود؛ آفرینش آسمان ها و زمین.

۴٫ کارم حدود پنج ساعت طول کشید.

۵٫ خیلی کمتر از این ها طول می کشید اگر قادر بودم ببینم دارم چه کار می کنم؛ اما زیرا که همه ی سطوح در تاریکی فرو رفته بود، می بایست با حس لامسه کار می کردم.

۶٫ بعدا که در این موضوع غور کردم، شهودی بر من حادث شد؛ پس گفتم، «نور باشد!» و نور ظاهر شد؛ مایه ی دلگرمی بود که همه ی تاسیسات به خوبی کار می کردند.

۷٫ و من تاریکی را دیدیم، و آن را «شب» نامیدم؛ و من نور را دیدم، و آن را «روز» نامیدم؛ بعد دست از کار کشیدم.

۸٫ روز دوم روز حیاتی ترین تصمیم گیری کل هفته بود؛ همانطور که شاید خوانده باشید، «گنبد سپهر میان آب ها قرار گیرد، و آب ها را از آب ها جدا کند.»

۹٫ (در این جا لازم می دانم اشاره کنم که ارجاعات انجیل در این کتاب از نسخه ی کینگ جیمز آمده؛ زیرا که این ترجمه باشکوه ترین نسخه است، و نیز تنها نسخه ای است که لی برون جیمز، بزرگترین بازیکن بسکتبال آن را تایید کرده.)

۱۰٫ خب، جدا کردن آب ها تصمیم خلاقانه ای بود و مهم نیست چطور انجامش دادم؛ اما چیزی که باعث شد کارم مثل تاس بازی نامشخص باشد – انیشتن، خوردی؟ – کاری بود که با گنبد سپهر کردم.

۱۱٫ زیرا چنانکه همگی با سپر آشنا هستید، دم به ساعت اشکش دم مشکش است.

۱۲٫ و این موجب بلایی می شد که خانه ام را می سوزاند، پس یک روز هم – روز بعد – آب های بالای گنبد سپهر را تبدیل به آسمان کردم؛ که می خواستم از ماده ای کاملا متفاوت از آب ها ساخته شود؛ اما بعد با خودم فکر کردم که رنگ آبی را نگه دارم.

۱۳٫ اما اگر گنبد سپهر مستحکم ترین سازه ی ازل نبود، آسمان در دریا سقوط می کرد، و دریا در آسمان مخلوط می شد؛ و بعدش یک هزاره بعد ناگزیر باید به بازسازی می پرداختم.

۱۴٫ ولی باز هم سپهر را ساختم؛ و هزار سال است که تکان نخورده؛ زیرا آن موقع هنوز به کار حرفه ای و جزئیات دقت می شد؛ بر خلاف این روزها، که همه چیز با ماشین انجام می شود، یا، حتی بدتر از آن، به دست بچه های چینی که دل به کار نمی دهند.

۱۵٫ روز سوم کاملا معمولی بود: صبح زمین را خشک کن، بعدازظهر حیات را شکل بده.

۱۶٫ ساختن خشکی ها لذت بخش ترین کاری بود که در طول هفته انجام دادم، حظ فراوانی از شکل دادن به قاره ها بردم؛ موقع ساختن گرند کنیون، و کندن هیمالیا، و شک دادن به فلوریدا که حتی از روز اول هم دلم می خواست شبیه آلت مردانه باشد حسابی کیف کردم.

۱۷٫ خلق گیاهان، کار نکبتی بود، چون گیاه ها خرفت اند؛ برای محیط زیست لازم اند، اما خرفت اند؛ مخصوصا درخت، که حسابی حوصله ام را سر می برد.

۱۸٫ به حرفم گوش کنید: من خدای شما هستم، پادشاه کیهان؛ و درخت خر است.

۱۹٫   روز چهار «روز نجوم» بود: خورشید را آفریدم، ماه را، و ستاره ها را؛ سیاره ها را هم آفریدم، هرچند این بخش در سفر آفرینش نیامده.

۲۰٫ (بعله، خیلی چیزها را در عهد عتیقی که به موسی دادم حذف کردم؛ دلیل نمی شود که اتفاق نیافتاده باشند، یا اینکه یادم رفته باشد؛ فقط آنقدر باشعور بودم که حواسم باشد شب نشده از کلیسا خارج شوید.)

۲۱٫ فعالیت روز چهارم، که بسیار بدان مفتخرم، بر هم انداختن ماه و خورشید بود، طوری که در سطح زمین خسوف روی دهد؛ و بدین ترتیب دلیل مکفی جهت ترس و واهمه ایجاد کند.

۲۲٫ همه ی عمرم عاشق این دو واکنش انسانی بوده ام.

۲۳٫ روز پنجم روز پر اضطرابی بود، بلای مطلق بود؛ زیرا در این روز «آب را از موجودات زنده انباشتم، و پرندگان بالای زمین در گنبد آسمان به پرواز در آمدند.»

۲۴٫ دریا را پر از ماهی کن، آسمان را پر از پرنده؛ الان خیلی واضح به نظر می آید؛ اما تا آخرین لحظه برنامه ام این بود که ماهی ها را در آسمان و پرنده ها را در دریا بیاندازم.

۲۵٫ شوخی که ندارم!

نمایش کمدی حکمت خداوندی

۲۶٫ زیرا پر را برای زندگی در آب ساخته بودم؛ و به جایش باله با ویژگی های آیرودینامیک طراحی شده است.

۲۷٫ ولی وقتی زمان انباشتن آب ها شد، به دلیلی نظرم عوض شد و به جای پرنده ها ماهی ها را در دریا ریختم.

۲۸٫ و بفرمایید: ماهی به خوبی با دریا سازگار شد، و امروزه حتی فکر اینکه ماهی از دریا بیرون بیاید هم شوخی بی مزه ای است.

۲۹٫ پرنده ها را هم، چون جای دیگری نداشتم، به هوا فرستادم؛ در آسمان بدن های پردارشان به خوبی با پرواز خو گرفت؛ به غیر از پنگوئن و شترمرغ، باقی همه راضی بودند.

۳۰٫ و بعد روز ششم از راه رسید، یک روز توفانی؛ در این روز حیوانات خشکی را آفریدم.

۳۱٫ آن ها را دسته دسته آفریدم: پستانداران، حشرات، خزندگان، دوزیست ها؛ فقط ۴۰۰۰۰۰ گونه ی متفاوت سوسک آفریدم.

۳۲٫ نه اینکه از سوسک خوشم بیاید؛ برعکس، خیلی هاشان را دوست نداشتم؛ ۴۰۰۰۰۰ بار مدل را عوض کردم که نسخه ی بهتری بسازم، و ۴۰۰۰۰۰ بار شکست خوردم.

۳۳٫ تا اینکه بالاخره سوسک سیب زمینی کلورادو را آفریدم، لپتینوتراسا دسیملینیتا؛ و با خودم گفتم «حالا این شد سوسک!» و سراغ باقی کارها رفتم.

۳۴٫ بعدازظهر همان روز یک لحظه دست کشیدم که کارم را تماشا کنم.

۳۵٫ در کمتر از شش روز کل کیهان را وسط بر بیابان ساخته بودم؛ و تازه خیلی هم صرفه جویی کرده بودم.

۳۶٫ حیات همه جا را فرا گرفته بود؛ ستاره ها می درخشیدند، اقیانوس می غرید، گل ها می شکفتند؛ هر جا که رو می کردم نشانه های عظمت باشکوه خودم را می دیدم …

۳۷٫ که یک دفعه شماها از راه رسیدید.

***
از کتاب «عهد جدید: خاطرات خدا»، دیوید یاوربام
ترجمه: فرمهر امیردوست

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

1 نظر

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.