آهن گنده

0 14

چراغ‌های اتاق مین‌فریم کار نمی‌کنند. من انتظارش را از قبل داشتم. چراغ قوه‌ام را در می‌آورم و شروع می‌کنم نگاهی به دور  و بر انداختن. همه چیز اینجا پوشیده از لایه ضخیمی از گرد و خاک است. من در راهروهای بین ده‌ها ردیف قفسه‌هایی راه می‌روم که بخش عمده ماشین را تشکیل می‌دهند.

هیچ وقت در عمرم این قدر نوستالژی حس نکرده‌ام. زمانی من روی یکی از این‌ها کار می‌کردم. روی دو قلوی همین یکی در واقع. آن یکی را ما «خانم بزرگ» صدا می‌کردیم. شنیده‌ام این یکی را «تایتان» صدا می‌کرده‌اند. دو دهه‌ است که از رده خارج است. مثل خود من.

میز کنترل را در انتهای یکی از راهروها پیدا می‌کنم. نور چراغ قوه را روی صفحه نمایش گرد میز کنترل می‌اندازم و به ساعت‌های بی‌شماری فکر می‌کنم که پشت میز کنترل خانم بزرگ صرف نگاه کردن به دو تا صفحه مثل همین‌ها کردم.

چیزی روی یکی از صفحه‌ها چشمک می‌زند. بهش زل می‌زنم. بعد غبار روی صفحه را با آستینم پاک می‌کنم. بیا. هیچی نیست. ولی چرا، یک چیزی هست. یک چیزی یک لحظه دیگر روی صفحه چشمک می‌زند. یک نور سبز آشنا. صفحه نمایش روشن است! دفعه سوم نوشته روی صفحه باقی می‌ماند:

BIG IRON.

سر جایم می‌ایستم و آن دو کلمه را تماشا می‌کنم. هر لحظه که می‌گذرد کشش ماشین را بیشتر و بیشتر حس می‌کنم. من دو دهه است که بازنشسته شده‌ام…از رده خارج شده‌ام. ولی ماشین دست بردار نیست. انگار هزار بازوی نامرئی ازش بیرون آمده‌اند و من را به طرفش می‌کشند. بیشتر از این نمی‌شود تحملش کرد.

روی صندلی خاک گرفته می‌نشینم و در نور سبز رنگ صفحه نمایش غرق می‌شوم. وقت کار کردن است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.