ابلیس درون

0 36

اسمش ژان کلود رمان است. می گوید دانشکده ی پزشکی را تمام کرده است، که در سازمان جهانی بهداشت کار می کند، که پژوهشگری نامی در عرصه ی جهانی است و انسانی آرام و هنردوست. می گوید زن و دو فرزندش را بیشتر از هر چیز دیگری در جهان دوست دارد … اما دروغ می گوید، هجده سال است که به همه دروغ می گوید و روزی حقایق آشکار می شود و برای آنکه خانواده اش تحقیر نشوند تصمیم می گیرد تا در کمال خودخواهی پدر و مادر و همسر و دو فرزندش را به قتل برساند.


اکثر آلبوم عکس های خانوادگی رمان ها در آتش سوزی از بین رفته بود. چند تایی از عکس ها که باقی مانده بود شبیه عکس های خودمان بود. ژان کلود هم درست مثل خود من، مثل لوک، مثل همه ی پدرهای جوان، همزمان با تولد دخترش دوربین عکاسی خریده بود و مرتب از او و بعد از آنتوان عکس گرفته بود. از زمانی که هر دو نوزاد بودند، از شیشه ی شیر خشکشان، از بازی هایشان در پارک جنگلی، از نخستین قدم هایی که برداشتند، از فلورانس که لبخندزنان روی بچه ها خم شده بود. فلورانس هم از او عکس های زیادی گرفته بود؛ مثل وقتی که غبغب گرفته بود و بچه ها را در بغل داشت، یا وقتی که به هوا پرتشان می کرد یا وقتی که حمامشان می کرد. ظاهرش که در عکس ها به آدم های بزرگ و بی آزار می مانست، حتما در روحیه ی همسرش هم تاثیر می گذاشت و باعث می شد گمان کند که به رغم پاره ای مشکلات کوچک در نهایت در انتخاب خود اشتباه نکرده است و حالا شوهری دارد که هم او را دوست دارد و هم بچه هایش را.

ژان کلود فلورانس را فلو، کارولین را کارو و آنتوان را تیتو صدا می کرد. از اسامی مالکیت هم موقع حرف زدن خیلی استفاده می کرد: فلوی من، کاروی من، تیتوی من … خیلی مواقع هم در مقابل قیافه ی جدی که پسر کوچک به خود می گرفت با تمسخری توام با محبت می گفت: «آقای تیتو»، «خوب … آقای تیتو … خوب خوابیدی؟»

می گوید: «درست است که جنبه ی اجتماعی زندگی ام دروغ بود، اما جنبه ی عاطفی اش حقیقت داشت.» می گوید درست است که پزشکی قبلای بود، اما شوهر و همچنین پدری حقیقی بود که با تمام وجود همسر و فرزندانش را دوست داشت و آن ها هم به همین ترتیب او را دوست داشتند. کسانی که خانواده ی آن ها را از نزدیک می شناختند با اطمینان می گویند که بچه ها خوشبخت و کاملا در رفاه و آسایش بودند. کارولین کمی خجالتی بود، اما آنتوان در عوض خیلی شیرین زبانی می کرد. در عکس های کلاس در که ضمیمه ی پرونده اش شده است بر صورت گوشتالو و تپلش خنده ای شیرین دیده می شود که نشان می دهد که چند تا از دندان های شیری اش افتاده است. می گویند که بچه ها همیشه از همه چیز باخبرند و هیچ چیز را نمی شود از دیدشان پنهان کرد. من خودم خیلی به این حرف اعتقاد داشتم. یک بار دیگر به عکس ها نگاه می کنم. حالا دیگر نمی دانم باید این حرف را باور کنم یا نه.


ابلیس درون، امانوئل کارر، دکتر آذین حسین زاده، نشر قطره، ۱۳۸۳

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.