ادیسه ی گرین

1 19

آلن گرین دو سال بدون امید زندگی کرده‌ بود. از روزی که سفینه‌اش در این سیاره‌ی ناشناخته خراب شد تسلیم سرنوشتی شده بود که از احتمالات و ریاضیات بافته شده بود. احتمال این که تا صد سال آینده سفینه‌ی دیگری فرود بیاید یک در یک‌میلیون بود. بنابراین فایده‌ای نداشت منتظر گروه نجات باشد. هر قدر هم که به این قضیه فکر می‌کرد، می‌دید که باید باقی عمرش را این جا بگذراند، و باید تا جایی که می‌تواند از این شلغم کیهانی خون بکشد. آن قدری خون نمانده بود. در واقع، به نظر می‌رسید که خودش داشت خون از دست می‌داد. مدتی بعد از خرابی سفینه‌اش اسیر شد.
حالا، به یکباره، امیدوار شده بود.
امید یک ماه پس از این که نفر اول برده‌های آشپزخانه‌ی دوک تروپات شد به سراغش آمد. وقتی به سراغش آمد که هنگام غذا کنار دوشس ایستاده بود و به پیشخدمت‌ها دستور می‌داد.
دوشس زونی بود که خیلی تابلو او را از بیگاری به این موقعیت دلخواه، اگرچه خطرناک، رساند. چرا خطرناک؟ چون دوشس خیلی حسود و خودخواه بود، و کوچکترین بی‌توجهی ممکن بود به از دست‌دادن یکی از اعضا و یا جانش بیانجامد. اطلاع از سرانجام دو نفر قبلی که در موقعیت او کار می‌کردند باعث می‌شد به هر کدام از اداها و خواسته‌های دوشس بسیار حساس باشد.
در آن روز سرنوشت ساز پشت سر دوشس در انتهای میز صبحانه ایستاده بود. در یک دستش ترکه‌ی سرکارگری‌اش را گرفته بود، چوبی کوچک که سرش توپ قرمز رنگی قرار داشت. با این وسیله به برده‌هایی دستور می‌داد که غذا را می‌آوردند، نوشیدنی می‌ریختند، مگس‌ها را می‌پراندند، که خدای خانه را داخل می‌آوردند و روی صندلی می‌نشاندند، که یک چیزی شبیه موسیقی می‌نواختند. گاه‌گاه روی موهای سیاه دوشس زونی خم می‌شد و به زمزمه ابیاتی از این یا آن شعر عاشقانه را می‌خواند، زیبای‌اش را، دور از دست بودنش را می‌ستود، و از عشق آتشین و سوزان خود به او می‌گفت. زونی لبخند می‌زد، یا تشکری می‌کرد – خیلی کوتاه – یا به لهجه‌ی بامزه‌اش می‌خندید.
دوک در آن سر میز می‌نشست. اتفاقات دور و بر را نادیده می‌گرفت، درست همان طور که راهروی مثلا مخفی داخل دیوارهای قصر را نادیده می‌گرفت، گرین از همین راهرو استفاده می‌کرد تا به اتاق‌های دوشس برسد. رسوم این طور بودند، طبق همین رسوم هم لازم بود وقتی دوشس از گرین خسته یا عصبانی باشد و علنا او را متهم به طرح پیشنهاد‌های عاشقانه کند نقش همسر خشمگین را بازی کند. همین کافی بود که گرین را وحشت‌زده کند، اما به غیر از این که نگران دوک باشد یک نفر دیگر هم بود. آلزو هم بود.
آلزو سگ نگهبان دوشس بود، یک هیولای بولاداگ مانند با موهای فرفری قرمز و طلایی. این سگ با چنان کینه‌ای از گرین متنفر بود که گرین فکر می‌کرد شاید حیوان می‌دانست، از بوی بدنش شاید، که بومی این سیاره نیست. هر بار گرین به سمت دوشس خم می‌شد یا حرکتی خیلی ناگهانی می‌کرد آلزو خرناسه می‌کشید. گاهی روی چهار‌ دست  و پا بلند می‌شد و پای گرین را بو می‌کرد. این جور مواقع گرین خیس عرق می شد، زیرا این سگ دو بار، با رضایت کامل، گازش گرفته و ساق پایش را بدجور پاره کرده بود. نه که همین بدبیاری کافی نبود، گرین نگران بود بومی‌ها بفهمند که زخم‌هایش خیلی سریع، تقریبا در یک شب، خوب می‌شود. مجبور شده بود مدت‌ها بعد از این که پوست جدید روی زخمش آمد هم پایش را باند پیچی کند.
حتی حالا هم، سگ تهوع‌آور داشت دور و بر پوست لرزان گرین بو می‌کشید به این امید که او را مثل سگ بترساند. می‌خواست این سگ را هلاک کند، درست همان لحظه که گورکن ترتیب کار را می‌داد، تبر، چنگک، چرخک، یا نوع دیگری از شکنجه‌های جلاد از راه می‌رسید. بعد از این که قسم خورد کلا آن هیولا را فراموش کرد.
زونی صحبت دوک و سر بازرگان را درست از وسط قطع کرد و گفت: «عزیزم، این چیزهایی که درباره‌ی دو تا آدم شنیده‌ام که سوار یک کشتی آهنی از آسمان افتاده‌اند درست است؟»
گرین لرزید، و چون منتظر پاسخ دوک بود نفسش را در سینه حبس کرد.
دوک، که مردی بود کوتاه قد، با چانه‌ای بزرگ و موهای کم پشت سفید و ابروهای جوگندمی، اخم کرد.
«آدم؟ بگوییم هیولا بهتر است! آدم هم سوار کشتی آهنی در هوا پرواز می کند؟ ادعا کرده‌اند که از ستاره‌ها آمده‌اند، و خودت می‌دانی که یعنی چه. پشگویی اویکسروتل را یادت بیاور: هیولایی می‌آید، که ادعا می‌کند فرشته است. شکی نیست که این دو تا هیولا هستند! فقط برای این که ننه من غریبم بازی در بیاورند می‌گویند که نه هیولا هستند و نه فرشته، آدم هستند! چه ذکاوت پلیدی. همه گول می‌خورند مگر کسانی که بسیار خردمندد. خوشحالم که پادشاه استوریا گول نخورد.»
زونی مشتاقانه به جلو خم شد، چشم‌های قهوه‌ای‌اش می‌درخشید، و لب‌های سرخ-رنگش خیس و باز مانده‌بود. «آه، پس سوزاندشان؟ چه بیشرمانه! فکر می‌کردم حداقل کمی شکنجه‌شان کند.»
میران،  سربازرگان گفت: «بانوی محترم، مرا ببخشید، اما پادشاه استوریا چنین کاری نکرده‌است. قانون استوریا چنین است که هر دیو مظنونی باید دو روز در زندان بماند. همه می‌دانند که شیطان نمی‌تواند بیشتر از دو روز کالبد مبدل انسانی‌اش را حفظ کند. در پایان این مدت به شکل و قیافه‌ی طبیعی خود باز‌می‌گردد، هیبتی بس زننده، کفرآمیز، ترسناک و تنفربرانگیز.»
میران تنها چشم سالمش را جوری بالا برد که فقط سفیدی چشمش دیده می‌شد و علامت محافظت از شیطان را نشان داد، انگشت اشاره‌ای که از مشتی در هم پیچیده بیرون آمده بود. یوگکاختر، کشیش مخصوص خانه، زیر میز فرار کرد و مشغول دعا‌کردن شد، مطمئن بود تا وقتی که زیر چوب سه بار دعاخوانده شده نشسته‌است دیوها نمی‌توانند به او آسیبی برسانند. دوک، ظاهرا برای این که اعصابش را آرام کند لیوانی پر از شراب را سر کشید و آروغ زد.
میران صورتش را پاک کرد و گفت: «البته، بیشتر از این چیزی نفهمیدم، چون به ما بازرگان‌ها به چشم خبرچین نگاه می‌کنند و خیلی کم جرات می‌کنیم از بندرگاه یا بازار بیرون برویم. اهالی استوریا یک الهه را می‌پرستند – مسخره است، مگر نه؟ — و ماهی می‌خورند. از ما تروپاتیان‌ها بدشان می‌آید چون ما زاخروپاتر، مرد مردان، را می‌پرستیم و چون که به ما وابسته هستند تا برایشان ماهی ببریم. اما دهانشان کیپ نیست. مدام و مدام با ما ور ور می کنند، مخصوصا وقتی کسی به شراب مهمانشان کند.»
بالاخره گرین نفسی راحت کشید. چه خوب بود که نژاد اصلی‌اش را هرگز به این مردمان نگفته بود! تا جایی که آن‌ها می‌دانستند، گرین یکی از برده‌‌هایی بود که از کشوری دور در شمال آورده می‌شدند.
میران گلویش را صاف کرد، دستار بنفش و ردای زردرنگش را مرتب کرد، از حلقه‌ی زرینی که از دماغش آویزان بود به آرامی بیرون کشید و گفت: «یک ماه طول کشید تا از استوریا برگردم، و البته زمان خیلی خوبی است، اما همه می‌گویند که من خوش شانسم، به نظر من که مهارت محض است به علاوه‌ی الطافی که خدایان به عابد واقعی اعطا می‌کنند. خودستایی نمی‌کنم، خدای من، شما را ستایش می‌کنم چون بر شجاعت‌های من لبخند می‌زنید و مزه‌ی فداکاری‌های من در مذاقتان خوش نشسته است!»
گرین پلک‌هایش را پایین آورد تا حالت انزجاری که فکر کرد حتما از چشم‌هایش معلوم است پنهان کند. همان زمان پاهای زونی را دید که بی‌صبرانه به زمین کوبیده می‌شدند. در دلش غرغر کرد، زیرا می‌دانست زونی بحث را به چیزی مطابق میل خود تغییر خواهد داد، لباس‌هایش یا وضعیت شکمش و یا چهره‌اش. و دیگر کاری از دست کسی ساخته نبود، چون رسوم چنین بود که خانم خانه موضوع بحث سر صبحانه را تعیین کند. اگر وقت ناهار یا شام بود! مردها کنترل همه چیز را به دست می‌گرفتند.
میران گفت: «هیولا‌‌ها خیلی قدبلند بودند، مثل این برده‌ی شما، گرین. و زبان استوریایی بلد نبودند. حداقل اداعا می‌کردند که بلد نیستند. وقتی سربازهای شاه رازمیگ سعی کردند آن‌ها را اسیر کنند از لابه‌لای لباس‌هایشان دو تا تفنگ عجیب در آوردند که اشاره‌شان کافی بود تا مرگی خاموش و ترسناک به بار بیاورد. همه افتادند و مردند. بقیه ترسیده‌بودند، اما چند سرباز شجاع به کارشان ادامه دادند، و نیروی آن وسایل جادویی به تدریج تمام شد. هیولاها اسیر و به برج گراس کتز برده شدند که تا به حال نه آدم و نه هیولا نتوانسته از آن‌جا فرار کند. تا جشن چشم خورشید همان جا می‌مانند. بعد سوزانده می‌شوند …»
صدای کشیش جوگاختر از زیر میز آمد که برای همه‌ی افراد خانه، حتی توله سگ تازه به دنیا آمده و کک‌ها و هر موجود زنده‌ای که فکرش را بکنی، دعا خواند، و همه چیز حتی ریزترین دیو را نفرین کرد. دوک که از سر و صدا عصبی شده بود لگدی به زیر میز حواله کرد. یوگکاختر جیغی کشید و از زیر میز بیرون آمد. نشست و همان طور که قیافه‌ی خدمتکار خوب زحمتکش را به خود گرفته بود مشغول جدا کردن گوشت از استخوان شد. گرین هم دلش می‌خواست لگدی به او بزند، درست همان طور که اغلب دوست داشت لگدی به همه‌ی مردمان ساکن این سیاره بزند. خیلی سخت بود که رحم و شفقت به کار بدهد و درکشان کند، و به یاد بیاورد که اجداد دور خودش هم زمانی همین قدر خرافاتی، ظالم و خونخوار بوده اند.
البته فرق زیادی بود بین خواندن درباره‌ی چنین مردمی و واقعا میانشان زندگی‌کردن. یک کتاب تاریخ یا داستان می توانست توضیح بدهد که انسان های اولیه چقدر آلوده، بیمار و محدود بوده اند، اما فقط بوی گند واقعی و کثافت باعث می شد شکمتان در هم بپیچد.
همین حالا هم که آن جا ایستاده بود بوی ادکلن زونی بلند می شد و با گل و بلبل دور و برش قاطی و وارد دماغش می شد. ادکلنی بسیار نایاب و گرانقیمت بود، که میران از سفرهایش آورده‌بود و به نشانی احترام به زونی داده بود. اگر کم مصرف می شد در نشان دادن ظرافت زنانه و اشاره‌ای به اشتیاقی لطیف موثر بود. اما نه، زونی به این امید که بوی بد بیش از یک ماه حمام نرفتن را برطرف کند مثل آب آن را روی خودش خالی می کرد.
گرین فکر کرد زونی اوایل زیبا بود، و بوی بسیار بدی می داد. حالا آن قدر هم زیبا به نظر نمی‌رسید چون گرین می‌دانست که چقدر احمق است، و دیگر زیاد بوی بد نمی‌داد چون دماغ گرین عادت کرده بود. لازم بود عادت کند.
میران گفت: «قصد دارم وقت جشن به استوریا برگردم. قبلا ندیده ام چشم خورشید دیوها را چه طور می‌سوزاند. می‌دانید که یک عدسی بسیار بزرگ است. وقت کافی هست که یک سفر بروم آن جا و قبل از فصل باران برگردم. چون چند تا هماهنگی مهم کرده‌ام انتظار دارم سود این سفرم از سفر قبلی هم بیشتر باشد. پناه بر خدایان، خودستایی نمی‌کنم، لطف شما را می ستایم به این بنده‌ی فروتن، میران بازرگان خاندان افنیکان!»
دوشس گفت: «لطفا برای من باز هم از این ادکلن بیاورید، و از این گردنبند الماسی که به من داده اید هم خوشم آمده است.»
میران که چشمانش در خلسه ای فرود رفته بود و دست دوشس را می بوسید فریاد کشید: «الماس، یاقوت، زمرد! به نظر من استوریایی ها از حد تصور ما هم ثروتمندتر هستند! در بازارهایشان جواهرات مثل قطرات آب در آبشاری خروشان قل می خورد و فرو می افتد! آه، اگر می شد امپراتور را قانع کرد که ناوگانی تهاجمی تدارک ببیند و به دروازه هایش بتازد!»
دوک گفت: «امپراتور به خوبی یادش هست چه بلایی سر ناوگان تهاجمی پدرش آمد. توفانی که سی و سه تا از کشتی هایش را داغان کرد بدون شک به دست کاهنان الهه هودا ایجاد شده بود. با این همه من هنوز هم فکر می کنم ماموریت با موفقیت رو به رو می شد اگر امپراتور پیشین الهامی را که شب قبل از حرکت سراغش آمده بود نادیده نمی گرفت. آخوپوتکو بر او ظاهر شد و گفت …»
گفت و گویی طولانی آغاز شد که نظر گرین را جلب نمی کرد. کاملا سرگرم این فکر شده بود که نقشه ای جور کند تا به استوریا و نزد هیولاهای وسیله ی آهنی، که مطمئنا یک سفینه بود، برود. تنها شانسش همین بود. به زودی فصل بارانی شروع می شد و تا سه ماه دیگر وسیله ای گیر نمی آمد.

***
از کتاب «ادیسه ی گرین»، فیلیپ خوزه فارمر
ترجمه: فرمهر امیردوست

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

1 نظر

  1. سایه می گوید

    you`re amazing

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.