اربابان پلیدی

2 33

پیشاپیش همه توتوش رب النوع بلاهت قرار دارد. آن جایش مثل عنتر سرخ است و به علت عشقی سودایی و اصولی که به مجردات دارد کله اش باد کرده. همیشه عزیز دردانه ی آلمان ها بوده، اما امروزه همه جا با استقبال رو به رو می شود و همه آماده اند تا از او اطاعت کنند. اکنون خود را بیش از پیش وقف تحقیقات ناب و تکنولوژی کرده است و همواره می توان او را روی شانه های دانشمندان ما دید که نیشخند می زند، با هر انفجار هسته ای نیشخندش بیشتر می شود و سایه اش را بیشتر بر زمین می گستراند. بهترین ترفندش آن است که بلاهت خود را زیر پوششی از نبوغ علمی از نظر ها پنهان دارد و در میان مردان نامی ما حامیانی به دست آورد تا بدین وسیله نابودی ما را تضمین کند.

پس از آن مرزافکا، رب النوع حقیقت مطلق و عدالت کامل، سرور همه ی معتقدان حقیقی و متعصبین است که تازیانه در دست دارد و کلاه خز قزاقی را کجکی به سر گذاشته و تا زانو در میان تلی از اجساد فرو رفته است. از تمام سروران و اربابان ما مسن تر است، زیرا از زمان های بسیار دور محترم بوده و از اوامرش پیروی می شده. از آغاز تاریخ به نام حقیقت مطلق، حقیقت مذهبی، حقیقت سیاسی و حقیقت اخلاقی دستش را به خون ما آلوده، شکنجه و عذابمان داده و بر ما ستم روا داشته است. پیوسته چون داری بر فراز سرمان آویخته است. نیمی از نژاد بشر فروتنانه چکمه هایش را می لیسند و این کار مایه ی نشاط خاطر فراوانش می شود، زیرا خوب می داند که هرگز چیزی به نام حقیقت مطلق وجود ندارد و این کهن ترین حیله ای است که برای فریب دادن و به بردگی کشاندن ما یا واداشتن مان به جویدن خرخره ی یکدیگر اختراع شده است. حتی هنگام نوشتن این کلمات صدای قهقهه ی پیروز مندانه اش را می شنوم که رساتر از خرناسه های خوک های آبی و فریاد قره غاز ها از فراسوی زمین به گوش می رسد، صدایی چنان رسا که حتی برادرم، اقیانوس، نیز نمی تواند رساتر از آن ندا در دهد.

سپس نوبت به فیلوش، رب النوع ابتذال می رسد که وجودش آکنده از حقارت، تعصب و نفرت است و با تمام قدرت فریاد می کشد: «جهود بوگندو! کاکا سیاه! ژاپنی! مرگ بر یانکی ها! موش های زرد را بکشید! سرمایه داران را نابود کنید! امپریالیست ها و کمونیست ها را از روی زمین محو کنید!» او دوستدار جنگ های مقدس است، بازجوی کبیری است که پیوسته آماده است تا طناب لینچ را بکشد، به هر جوخه ی آتشی فرمان شلیک دهد و زندان ها را پر نگه دارد. با آن کت چرک و کثیف و کله ی کفتار وار و دم زهر آگینش یکی از مقتدر ترین و پر طرفدارترین خدایان است. در تمام اردوگاه های سیاسی از راست گرفته تا چپ می توان او را یافت که در پس هر آرمان و ایده آلی کمین کرده و پیوسته حاضر است هر کجا که رویایی درباره ی شان و شرف انسانی پامال خاک شده دست هایش را به هم بساید.

و سر انجام ترمبلوش، رب النوع تسلیم و بندگی، خدای بقا به هر قیمتی که هست در نظرم می آید. پیوسته از وحشت فرومایگی بر خود می لرزد و پوست اش ترک برداشته. به شغال می گوید بدو، به سگ می گوید بگیر! اغوا گر ماهری است و می داند چگونه کرم وار به قلب های خسته بخزد و هنگامی که تسلیم شدن و زنده ماندن به اندکی بزدلی نیاز دارد، پیوسته پوزه ی سفید و خزنده وارش پیش روی همگان ظاهر می شود.

خدایان دیگری نیز هستند که نقاب برداشتن از چهره شان دشوار تر است. نیرنگبازند و بی ثبات و پیچیده در هاله ای از اسرار. تعدادشان بسیار زیاد است و خائنان بیشماری در میان ما هستند که آماده ی خدمت به آنان اند. مادرم همه را می شناخت، اغلب اوقات که عرصه ی زندگی بر ما تنگ می شد، گونه ام را به گونه ی خود می فشرد و از یک یک آنان برایم حکایت می کرد. من در حالی که نفس را در سینه حبس می کردم به زمزمه ی هشدار دهنده و وعده ی پیروزی نهایی اش گوش می دادم. به زودی آن غول های شریر که جهان را زیر پا دارند برایم از آشنا ترین اشیا اتاقم هم واقعی تر شدند، چنان که سایه های سترگ شان تا امروز نیز بر سرم سنگینی می کند. کافی است که چشم بردارم و برق زره و نیزه هایشان را در آسمان ببینم که به هر شعاع نور مرا هدف گرفته اند.

اینک ما دشمنان دیرینه ی یک دیگریم و در این جا می خواهم از نبرد خود با آنان برایتان حکایت کنم. مادرم یکی از اسباب بازی های دلخواهشان بود، آنان هیچ گاه آسوده اش نگذاشتند، از برف های روسیه گرفته تا سواحل فرانسه، همراه کودکی که در آغوش داشت، هر گونه کوششی برای گریز از چنگ شان بی فایده بود. آن ها همه جا دنبال اش بودند. من در آرزوی روزی می سوختم که بتوانم حجاب پوچی و ظلمت را از چهره ی حقیقی جهان بدرم و سرانجام لبخند مهربانی و خرد را در پس آن آشکار کنم. با این یقین بزرگ شده بودم که روزی به یاری مردان دیگر، جهان را از چنگ این دشمنان در خواهم آورد و زمین را به آنانی باز پس خواهم داد که با شهامت خود موجب افتخارش می شوند و با عشق خود بدان گرما می بخشند.

میعاد در سپیده دم – رومن گاری
ترجمه ی مهدی غبرایی

2 نظرات
  1. استخدوس یا استخون دوس می گوید

    از میان تمام صداها و تمام خدایان صدایش که می کنی حتی حال جواب دادن هم ندارد. رب النوع آبلوموفی (تنبلی) که مانند کرم به گلو می پیچد واز میان تمام خدایان پنهان تر و گستاخ تر و سینه ستبر تر است. سایه اش که بر کسی بیفتد راه گریزی نیست . چاله باز شده است تا انتهای دنیا می درد و می برد و در خواب می برد و خبر هم نمی شوی که برده است .

    1. تکشاخ می گوید

      جان خودم من این کامنت تو رو خیلی بیشتر از متن پست دوز می داشتم، استخون دوس.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.