اشوزدنگهه

0 10

به خانه که رسید به فکر عبدالله و زبیده بود که اینک آب‌های بسیاری پیموده و یقینا در آغوش هم به حال رازگویی بودند.

توی نیم تاریکی در کلون دار چوبی دو لتی را باز کرد و داخل شد. از حیاط و کنار طویله عبور کرد و به روی ایوان رفت. آن را دور زد و از در ضلع غربی وارد خانه شد. عصایش را به دیوار تکیه داد و کمی در سکوت گوش کرد. پا که روی فرش گذاشت نفس عمیقی کشید و در را از داخل قفل کرد. پرده‌ها را کشید و توی تاریکی پیه سوز را پیدا کرد.

دو انگشتش را در برابر آن بر هم سایید و آتش شد. در نور پیه سوز روی زمین نشست و پنامش را از سر بیرون کشید، همینطور سربند و ردایش را.

آکیناک تیغ کوتاهش را کنار انداخت و کیسه را با احتیاط بر زمین نهاد. انگشتانش را طوری بر فراز آن نگاه داشته بود که انگار می‌ترسد به شیء داغی دست ببرد! جعبه‌ی چوبین را از کیسه خارج کرد و آرام آن را گشود.

عطر کتابی پوستی کهنه مشامش را آکنده کرد. بی درنگ با با شتابی محتاطانه کتاب را از جعبه خارج نمود و روی فرش گذاشت.

انگشتش را روی کلمه‌ی درشت ضرب شده بر جلد آن نهاد و زیر لب خواند: «ورجمکرد». لبخندی لبش را پر کرد و اندکی از چین ابروانش باز شد. ورق زد و بر صفحه‌ی نخست متوقف شد: «هدیه‌ی مانی به شاهنشاه شاهپور ساسانی».

روی دستخط مانی که دست مالید چشمانش درخشیدن گرفت و آن‌ها را بر هم فشرد؛ گویی چیزی به یاد آورده بود که حواسش را در هم می‌ریخت. ابتدا ورق زد و بعد چشم گشود. کتاب با خط پهلوی ساسانی بود و هر چند صفحه در میان نقاشی شده بود.

تمرکزش را به سرعت به دست آورد و با انگشت خط گرفت و زیر لب چنین خواند: «ورجمکرد را جمشید شاه بنا کرد و به فرمان خداوند و در زیرزمین دژی فراخ و جاودان و نهان …»

چند خطی را به سرعت و با نگاه رد کرد طوری که گویی آن‌ها را می‌دانست و اینک در جستجوی نکته‌ای خاص است.

«برای نجات از زمستانی سخت و اهریمنی .. دژی با چهار بر هر یک به درازای دو فرسنگ برای انسان‌ها … ورود بیماران و ناقص تنان و ناقص عقلان به آن ممنوع …»

ورق زد و چشم دواند و باز ورق زد. جا به جا تصاویر مطالب مذکور با رنگ‌های خالص و با قلم مویی بسیار ظریف کشیده شده بود؛ نگاره‌هایی از جایگاه حیوانات، گیاهان، و انسان‌ها با برخی شیوه‌های نگهداری از آن‌ها در چنین دژی.

«ساکنان دژ جم با پیشوایی اروتدنر پسر زرتشت نیکبخت‌ترین موجوداتند. آنجا همه در صلح و آسودگی کامل گویی در خلاء بی زمان تا روز رستخیر برخواهند برد و سپس با همراهی سوشیانت، موعود نهایی، اهریمن و دیوان و بدی را از میان خواهند برد. آن گاه تا ابد در جوار خداوند و در بهشت جاودانه خواهند شد.»

اشوزدنگهه آهی کشید و زیر لب غرید: خوشا به حالشان! و با ناامیدی باز هم ورق زد. به صفحه‌ی آخر که رسید عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود. به دلش آمد که از این کتاب هم گره کار ما گشوده نشد! اما خواندن آخرین عباران آخرین صفحه اندکی امیدش را باز گرداند.

«چه کسی می‌داند که جای حقیقی این دژ پنهان در کدامین جایگاه این سرزمین پهناور اهورایی است؟ … شمال یا جنوب؟ … غرب یا شرق؟! من مانی، رسول نقاش خواند می‌پندارم که جایی از خراسان باید پناهگان این آدمیان جاودان باشد. در سفری که به آن ایالت کردم و گذشتم از مردان محلی شنیدم که دهی با نام – مزداوند – برای جایگاه ور گمان می‌برند. می‌گفتند همین ده زادگاه خود پیام‌آور اشو زرتشت نیز بوده است. چنین شنیدم و چنین نقل کردم، باشد که برای آیندگان دانشی افزون شود. یگانه خداوند بر حقیقت دانش‌ها آگاه‌ترین است.»

تمامی خطوط صورت مرد از هم گشاده شد. چشم از صفحه بر نداشت مگر که آن را چند باره از نو خواند. هوا رو به سوی روشن بود که از جای برخاست. فرش را کنار زد و بر زمین لخت وردی خواند. گویی کف اتاق شفاف شد و دریچه‌ای پدیدار گشت. به سرعت آن را گشود و در راه پله‌ای کوتاه فرو رفت.

اتاقکی کوچک بود نصف اتاق بالا که در آن کیشه‌های زر و چند آکیناک و ردا و پنام بود با قفسه‌ای پر از کتاب‌های کهنه. کتاب مانی را نیز در میان یکی ردیف جای داد، دو کیسه زر برداشت و همینطور یک دست ردای سپید تمیز. آنگاه از اتاقک مخفی خارج شد و همه چیز را به حال نخست بازگرداند.

هوا سفید شده بود. پیه سوز را خاموش و ردایش را عوض کرد. آکیناکش را که خونین شده بود در حیاط شست و اسب سپیدش را از آخور بیرون آورد. چنان تعجیل می کرد گویی مزداوند دهی بر کنار بغداد است و تا ظهر در آنجا خواهد بود؛ حال آنکه سفر به درازای چند ماه در پیش داشت!

دقایقی بعد بتاخت کوچه‌های بغداد را پشت سر گذاشت و راهی دشت‌های شرقی شد.

***
«اشوزدنگهه، اسطوره‌ی هم انکنون»، آرمان آرین

اشوزدنگهه، آرمان آرین

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.