بازار اسکاربرو

0 14

beautiful girl

 

 

به بازار اسکاربرو می روی؟
پیازچه، جعفری، مریم گلی، آویشن،
با آنکه آنجا خانه دارد از من یاد کن،
زمانی عشق راستینم بود.

آن طرف تپه، جنگل انبوه،
دنبال گنجشکک خاک برف پوش،
پوشش و پتویت فرزند کوهستان
خوابیده، بی خبر از آوای صور.

بگو برایم پیراهن پارچه ای بدوزد،
پیازچه، جعفری، مریم گلی، آویشن،
بدون درز، بی سوزن کاری،
آن وقت عشق راستینم است.

آن طرف تپه، کوه رنگارنگ برگ،
گور را با اشک سیمین می شوید،
سربازی تفنگی را برق می اندازد،
خوابیده، بی خبر از آوای صور.

بگو برایم یک هکتار زمین پیدا کند،
پیازچه، جعفری، مریم گلی، آویشن،
بین شورآب و ساحل شنی،
آن وقت عشق راستینم است.

جنگ در دل گردان های سرخپوش زبانه می کشد،
فرمانده به سربازهایش فرمان قتل می دهد،
و دفاع از آرمانی که فراموش شده.

بگو با داس چرمی دروش کند،
پیازچه، جعفری، مریم گلی، آویشن،
و همه را در خلنگ بپیچد،
آن وقت عشق راستینم می شود.

ترجمه: فرمهر امیردوست

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.