برهمن بزرگ

0 6

وقتی که باورهایت را نسبت به خودت از دست می دهی، هر واج، هر آوا سلسله وار به دنبال هم، تنها چیزی را که فریاد می زند نیازهایت، نیاز های اولیه ات نسبت به بودن بودنِ خویش است.

هر لحظه آینه وار در امتداد هزار لحظه ی قبل و بعد تکرار می شود و می شود تا در کنش و واکنشی، تنها احساس حضور، تو را به مرز جنون نکشاند.
پاره پاره ام. چند پاره شده ام. وقتی اولین بار آقای آرام هاله ام را با چشم سوم کاشته شده در پیشانی ما بین دو چشم دیگر دید گفت چند پاره ام. هاله ام چند پاره شده است!
این روزها دیگر هیچ چیز من را به شوق نمی آورد. حوصله حرف زدن با هیچ کس را ندارم. به قول آقای آرام، انرژی ام، طول موج ها و فرکانسش نوسان دارد.
وقتی آقای آرام از چشم سوم بالای دو چشم چپ و راست صحبت می کند با تمام حواس، هستی چشم سوم تمام آدم های بزرگ را درک می کنم. من هیچ وقت آدم بزرگی نبوده ام. حتی زمانی که سعی کردم در عمق هزارمتری یک کویر، اجساد هزار ساله ی اجداد باستانی طایفه ی گمشده ای را پیدا کنم باز هم آدم بزرگی نبودم. حتی وقتی آقای آرام به من گفت هاله ام چند پاره شده است باز هم آدم بزرگی نبود.
هر چند گه گاه فکر می کردم آدم بزرگی هستم و تصویر ذهنی که از خودم داشتم بودای آگاه شده از دور تسلسل های باطل و رها شده از این چرخ بود.
شب قبلش، شب قبل از آن که آخرین کدهای یک زندگی تسلسل وار تا پیری پیرزنی غرغرو، که از روی خطوط کف دستم قابل دیدن است را دنبال کنم خواب دیدم.
خواب یک برهمن را دیدم.
برهمنی که در زیر پل عابر پیاده، بساط بحث و درس یوگایش به راه بود. تمام لباس سفیدها با هم ذکر اُم را تکرار می کردند. برهمن من، برهمن بزرگ من، آن قدر بزرگ بود که سرش در کادر خوابم نبود و مشغول بریدن سر کسی بود.
برهمن من یک قاتل بود.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.