بلاتکلیف

0 4

دیروز که دفتری رو ورق می زدم به جمله ای از گابریل گارسیا مارکز برخوردم که خیلی برام قابل تامل بود و مثل همیشه چون دیوانگان وارد بحر تفکر یک نفره خودم شدم و شروع به تطبیق دادن نمونه های مشابه با هم کردم و به نتایجی هم رسیدم!!! این هم چکیده ی جوشش ذهن من!
سخنش این بود که : من به خدا ایمان ندارم ولی از او می ترسم. درسته که در نگاه اول به دلیل اینکه این کلام میتونه شامل حال خیلی ها بشه چندان عجیب به نظر نمی رسه ولی در عمق این گفته تناقضی بس دهشتناک هست که به نوعی در زندگی همه ی ما آدم های متولد شده در جهان سنتی اثرات خودش رو گذاشته، حالا مستقیم یا غیر مستقیم. این بحث هرچند فقط به خدا و ایمان داشتن و این قبیل موارد محدود نمیشه ولی همین یک نمونه هم به اندازه کافی جای فکر داره و تاثیر در زندگی ما گذاشته.
همین امروز شما بحث های متفکرین و فلاسفه صاحب نام ایرانی رو که کمی دنبال کنید یا با ضد ونقیض گویی های وحشتناک اونها رو برو میشید و یا با در هم آمیختن موضوعات مختلف برای فرار از گفتن چیزی که مغز بر درستی اون تاکید میکنه ولی قلب اجازه نمیده. ببینید چرا همیشه در اینجا و اینجاها! فلسفه و منطق با عرفان در هم می آمیزه، به نظرم چون عرفان در بحث تئوری مثل طنز در میان کلام، راه فراری در مقابل گوینده باز میکنه تا از بیان کامل مطلب امتناع کنه و به همین دلیل هم همیشه بحث های تئوری ما عقیم باقی مونده و از طرف دیگه اگه شما مقایسه ای کنید مثلا فلسفه گفته شده از زبان فیلسوفان امروز ما رو با فلاسفه غربی کاملا متوجه می شید که این گفتار وطنی دچار نقص و پراکنده گویی شده.
در هر حال به نظر می رسه تا روشنفکرها و به دنبال اون ها طبقه متوسط ما تکلیف خودشون رو با موضوعات اساسی و بنیادی مشخص نکنن ما هیچ جایی برای ارائه دادن راهکارهای اساسی و کارآمد در عالم نظر نداشته باشیم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.