به بهانه مرگ دوریس لسینگ

2 17

انگشتانی که بر سفیدی خیره کننده کشیده می شود و آشوب در ذهنش به رقص می آید. سفیدی را به زیر ناخن می دهد و با فشاری از بودنش مطمئن می شود.  موج موجی است که هجوم می آورد و ریه های پر نشده را خالی می کند. مزه ی شوری را در زیر زبانش حس می کند.

ترس هم مرزی دارد. می داند. می داند وقتی به مرزش برسد دیگر ترسی نیست که بخواهد خواب شبانه ای را آشفته کند.

نه به این سادگی ولی مگر قرار است حل معادله ای یک مجهوله چه احساسی را، چه احساس نهفته ای را بیدار کند که زندگی و مرگ انسان ها باید بکند.

بیا واقع بین باشیم. چه فرقی می کند در قشم زیر بار آهن قایقی موتوری له شویم یا در آب های اقیانوس آرام در پس فراری تاریخی.

ساده کن. همه چیز را ساده کن و فقط  نگاه کن. مرگ به همین سادگی به سان اتفاقی بیولوژیک می آید.

کاغذ را لوله می کند و کنار چند صد کاغذ سفید نوشته نشده ی دیگر در کشو می گذارد و داستان هایی که هیچ وقت نوشته نمی شوند در ذهنش آرام می گیرند.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

2 نظرات

  1. شاواسب می گوید

    یه چند وقتیه درباره‌ی این «ساده کن» که شما می‌گی فکر می‌کنم، منتها یه سر قضیه باز هم می‌ره تو ایده‌آل‌های محال. حالا یه وقتی دوست داشتی بیا یه گپ درست و حسابی درباره‌اش بزنیم. خوشحال می‌شم.

    1. استخدوس یا استخون دوس می گوید

      حتما

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.