بوی خوش جهنم (۱)

2 25

از جهنم که برگشتیم شروع کردیم برای آینده ی خوبی که هدفش رسیدن به بهشت باشد برنامه ریزی کنیم . اما نمی شد . ما به حهنم خو کرده بودیم. عادت کرده بودیم و دوستش داشتیم.برای اینکه بتوانیم خوب کار کنیم مجبور شدیم بزرگترین بخاری برقی که تا آن موقع دیده بودیم را بسازیم. پدرکارش را خوب انجام داده بود ، منتها کمی خودخواهی میکرد هر کاری که میخواست انجام دهد باید در نزدیکترین نقطه به بخاری باشد. دلیلش سرد بودن هوا بود. مادر به بود گند و مدفوع عادت کرده بود پس مجبور بودیم همان اطراف خودمان را راحت کنیم.خواهرم ترسی عجیب داشت از دیدن کلیسا و همیشه در تاریکی می نشست و من برایشان آواز می خواندم.ما قول داده بودیم که دیگر گناهی نکنیم. پدر دیگر خیلی حرف نمی زد. مادر دست از لوندگی برداشته بود . خواهرم برای مورچه ها غدا می برد و من هم قول داده بودم دیگر کسی را نکشم. بهشتی خواهیم شد یعنی؟

2 نظرات
  1. شاواسب می گوید

    من که عاشقش شدم؛ خیلی خوووووووووووووووووووووبه. می‌شه لطفا ادامه‌اش بدی؟

    1. بهنامترین می گوید

      بلی بلی چشم .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.