بوی خوش جهنم

0 23

از جهنم که برگشتیم شروع کردیم برای آینده ی خوبی که هدفش رسیدن به بهشت باشد برنامه ریزی کنیم . اما نمی شد . ما به حهنم خو کرده بودیم. عادت کرده بودیم و دوستش داشتیم.برای اینکه بتوانیم خوب کار کنیم مجبور شدیم بزرگترین بخاری برقی که تا آن موقع دیده بودیم را بسازیم. پدرکارش را خوب انجام داده بود ، منتها کمی خودخواهی میکرد هر کاری که میخواست انجام دهد باید در نزدیکترین نقطه به بخاری باشد. دلیلش سرد بودن هوا بود. مادر به بود گند و مدفوع عادت کرده بود پس مجبور بودیم همان اطراف خودمان را راحت کنیم.خواهرم ترسی عجیب داشت از دیدن کلیسا و همیشه در تاریکی می نشست و من برایشان آواز می خواندم.ما قول داده بودیم که دیگر گناهی نکنیم. پدر دیگر خیلی حرف نمی زد. مادر دست از لوندگی برداشته بود . خواهرم برای مورچه ها غدا می برد و من هم قول داده بودم دیگر کسی را نکشم. بهشتی خواهیم شد یعنی؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.