بیسکوئیت باغ وحشی

0 27
داستانی که می خوانید یکی از داستان های کوتاه مجموعه ای است به همین نام، نوشته ی هانا تینتی. حدودا چهار سال پیش ترجمه کردنش را شروع کردم، اما بعد آنقدر درگیر شدم و کارهای متفاوت سرم ریخت که حالا، اگر بپرسید، باید بگویم نمی دانم چه وقتی باز دست و بالم خالی می شود که بقیه ی داستان ها را هم ترجمه کنم، یک ناشر برای کتاب پیدا کنم، و چاپش کنم.  راستش را بخواهید خودم عاشق این داستان ها هستم. فضایشان آنقدری مالیخولیایی هست که مدتی آدم را سرگرم کند و یک لنگ پا منتظر بگذارد برای آخر داستان. بعد هم یک طوری عادی و روزمره از اتفاقات عجیب و غریب حرف می زند که آدم دلش آشوب می شود، و سرش گیج می رود. باز هم اگر راستش را بخواهید، طبیعتا، اصلا قرار نبود تا فرصت مناسب این داستان ها را جایی پخش کنم، اما بعد به این نتیجه رسیدم که یکی ایرادی ندارد، چراغ تک شاخ پرنده هم در این سال جدید با یک داستان روشن می شود
بخوانید، امیدوارم کیف کنید
***
%image_alt%
 
وقت شستن فیل است. ژوزف[i] شلنگ ها را آورده است و من دارم سعی می کنم ماری‌سو[ii] را ترغیب کنم برود به جایی که می شوییمش. می گویم، هی، و با جارو به او سقلمه می زنم. باید مراقب باشم این همان بخش از وجودم است که به کار می آید یک بار تمام وزنش را روی پای نگهبان قبلی انداخت و استخوان ها ریز ریز شده بودند. زن قبلی ام را تصور می کنم که آن گوش های بزرگ را این ور و آن ور می برد و زمزمه می کند، برو آن جا.
 
وقتی شروع به کار کردم، همکارها به افتخارم آب جو خوردند و زخم هایشان را نشانم دادند. گفتند دیر یا زود اتفاق می افتد. گفتند مراقب باش. هر کسی که با حیوانات کار می کند یک جایی یک علامتی دارد.
 
ژوزف می گوید حیوانات بزرگ مثل مشکلات بزرگ هستند. حتما می داند، سهم خودش را گرفته است هجده ساله بود وقتی با کشتی به کامبوج رفت. می گوید فقط سالم برگشته است که دستش را توی یک سیرک دوره‌گرد بدهد یک شیر سنگالی تکه و پاره کند. پایین آرنجش یک چیزی دارد که به بالا و پایین خم می شود. ژوزف، مثل من، زنی داشته است که دیگر در تصویر نیست. زنش ترکش کرد چون عاشق یک سرباز دیگر شده بود که او هم در کامبوج بود. ژوزف می گوید تقصیر خودش بوده است. شیر را سرزنش نمی کند.
 
روز گرمی است و من در لباس کار خیس عرق شده ام. پاهای ماری سو را می سابیم و ژوزف یک داستان دیگر تعریف می کند، این یکی درباره ی دوستش آل[iii] است که در خدمت با او آشنا شده ( نه آن کسی که وقت غروب با زن ژوزف پرید و رفت). به توصیفاتش از جنگل گوش می کنم و شلنگم را می گیرم طرف زمین تا کمی گل درست کنم. ماری سو دوست دارد توی گل قلت بزند. قدری برمی دارد و روی پشتش می ریزد، و من یک برس دسته بلند بر می دارم و پشتش را گل مال می کنم. با دهان بازش نگاهم می کند و فکر می کنم دارد تشکر می کند.
 
دوست ژوزف، آل، نزدیکی های فنوم پن[iv]مستقر شده بود و یک طوطی کاکل سفید دست آموز داشت که از گوشه ی خیابان به یک دلار خریده بود. طوطی روی شانه اش می نشست و جیغ و ویغ راه می انداخت، همان جور هم پرهایش می ریخته، اما بیشتر وقت ها فقط به اطراف نگاه می کرد و پاهایش را عقب و جلو می کرد. آل یادش داده بود که به دستور آل اَهی کند. وقتی می خواست شوخی کند طوطی را می فرستاد برود روی دوستانش اَهی کند یا برای تغییر مزاج می فرستادش برود روی آدم هایی که دوست نداشت اَهی کند.
 
یک روز توی یک پیاله فروشی بودند، طوطی کاکل سفید هم همان اطراف می پرید. ناگهان روی شانه ی آل نشست و چند تا از آن بتونه های سفید ول کرد. قبلا هیچ وقت این کار را نکرده بود ژوزف خندید اما آل فقط نشست و به آن بتونه ها که روی لباس سبز ارتشی اش افتاده بود، نگاه کرد. گفت، من می میرم، و مرد یک نفر روی موتورش تله ی انفجاری کار گذاشته بود و وقتی آل دنده عوض کرد، ترکید. ژوزف گفت طوطی را دیده است که آن اطراف می پریده تا صاحبش را پیدا کند، و آخر سر ژوزف آن قدر عصبانی می شود که می زند طوطی از روی درخت می افتد و گردنش را می شکند. آن موقع هنوز دو دست داشت.
 
به ژوزف نگاه می کنم تا ببینم چه احساسی دارد، اما انگار دیگر عصبانی نیست. اسفنجی را روی پاهای ماری سو می کشد و می گوید که نهنگ ها هم روی باله هایشان از همین ناخن های گرد دارند. می گوید نهنگ ها از نزدیک ترین بستگان فیل ها هستند. من سعی می کنم ماری سو را تصور کنم که دارد در آب شنا می کند، یک دفعه از همه ی آن وزن خلاص شده است. ژوزف می گوید فیل ها می توانند چندین کیلومتر شنا کنند. یک جوری حالیشان است که غرق نمی شوند.
 
سندی[v] مسئول خانه ی میمون ها است. اگر از سمت چپ نگاهش کنید زنی دلربا است. وقتی بر می گردد، جایی که گوریل گاز گرفته است پوست چین و چروک افتاده و خط خمیده ی سفید رنگی را از گونه تا چانه اش می بینید.  زخم از گوشه ی لبش رد می شود، به همین خاطر وقتی لبخند می زند پوست کشیده می شود و مثل این می ماند که چیزی هنوز به او چسبیده است.
توی دانشگاه زیست شناسی و جانور شناسی خوانده است. بعد از فارغ التحصیلی از طرف یکی از استادها به عنوان دستیار محقق استخدام می شود و می رود وسط جنگل های آفریقا. فکر می کرده به اندازه ی کافی مهارت دارد، و همین باعث می شود کارهایی بکند که نباید، مثل نزدیک شدن به گوریلی که تازه به دنیا آمده است و بعد رو به رو شدن با مادر گوریل که از وسط بوته ها پیدایش می شود و دندان هایش را در صورت سندی فرو می کند، تا این که گروه همسفرش با گلوله گوریل را از پا در می آورد. سندی در یک بیمارستان بیدار می شود و دکترهایی را می بیند که زبانشان را از دهانشان در آورده اند تا پوستش را درز بگیرند و روی استخوانش را بپوشانند.
 
ما یک بار با هم بیرون رفتیم. بردمش شام خوردیم و سینما رفتیم و بعدش لبی تر کردیم. به من گفت دوست پسر قبلی اش وقت عشق بازی مجبورش می کرده رویش را برگرداند تا چشمش به زخم نیافتد. شنیدن این حرف ها حالم را بد کرد، این جوری مردم رازهایشان را خیلی زود برایتان تعریف می کنند و مجبورتان می کنند احساس مسئولیت کنید. بعد از آن بردمش خانه و همین که توانستم فلنگ را بستم.
 
مایک[vi]مراقب شیرهای دریایی، جورج و مارتا، است. فوق لیسانس شعر دارد و هفت سال آزگار است این جا کار می کند، قفس می سابد. هر روز سر ظهر یک برنامه ی پرتاب ماهی برای جورج و مارتا که به سطح آب می آیند اجرا می کند. بعد، اگر رئیس این اطراف نباشد، سعی می کند چند نسخه از کتابش را به مردم بفروشد.
 
یک روز عصر بعد از این که یک بطری جین باز کردیم، پاچه هایمان را بالا داده بودیم و پاهایمان را کرده بودیم داخل استخر شیرهای دریایی، مایک برایم تعریف کرد که چه جوری یک شب با چند تا از دوستانش رفته است غواصی در ساحل مکزیک. گفت پریدن توی دریا بعد از تاریکی مثل قدم گذاشتن توی گورستان است، فرو رفتن توی زمین، خوردن به تابوت ها و جنازه ها، و فکر این که همه ی تکه ها و قطعه های روح هایی که توی خاک هستند، آمده اند که تو را پیدا کنند. گفت دیگر هرگز این کار را نمی کند.
 
با خودشان چراغ زیر آبی برده بودند تا همه چیز را ببینند. به مخزن هایشان شبتاب زده بودند، هر کدام یک رنگ سبز، زرد، بنفش. ماسک ها و ریگلاتورهایشان را نگه داشته بودند و از پشت پریده بودند.
 
گروه نزدیک پنج متر پایین می رود و بعد می گذارند جریان ببردشان. حشره ها دور چراغ هایشان جمع می شوند، و مایک احساس می کند جوجوها روی بدنش وول می خورند، انگار که توی لباس خیسش گیر افتاده باشند. ستاره ی دریایی، لقمه ماهی، کوسه، و خرچنگ های غول پیکر می بیند، هزار تا چیز دیگر هم می بیند که حتی اسمشان را نمی دانست، موجوداتی که فقط در شب بیرون می آیند.
 
مایک نور را به سمت پایین می گیرد. درست زیر نورافکن یک حرکت خشن عظیم بود که انگار انتها نداشت قسمتی از یک باله یا انحنای یک دم. جانور به آرامی زیر پای مایک می چرخد و یک چیزهایی هم انگار گیر افتاده بود زالو یا خارماهی بخشی از خرابی هایی که وقت بیداری موجب شده بود. مایک می خواهد که دست پاچه نشود. چراغش را خاموش می کند، انگار که وقت پاییدن همسایه لو رفته باشد، و توی آرامش آب مکث می کند. بعد تا می تواند سریع شنا می کند و دور می شود.
 
برای این که خطری نباشد در نه متری می ایستد، تا فشار را تنظیم کند. چراغش را روشن می کند و به پشت سرش نگاه می کند. یک مار ماهی کوچک آن جا بوده. یک مدرسه ماهی. مایک می بیند که درخشش سبزی از شبتاب آهسته به سمتش می رود و احساس راحتی می کند. مایک و دوستش با همدیگر آب را می شکافند، عقب و جلو، در همین حال منتظر دوستشان می شوند تا به آن ها برسد. در دور دست رنگ بنفش او را می بینند.
 
وقتی جلو نمی آید، عصبی می شوند و دنبالش می روند. آن جا خبری نبوده است. فقط مخزنش روی کف دریا افتاده بوده، شبتاب مثل باد نما در جریان یک باد تند حرکت می کرده است. آن ها به قایق بر می گردند، اما آن جا هم نبوده است و آن موقع مخزن آن ها هم خالی شده بوده. با رادیو کمک خبر می کنند. مایک با لوله و چراغش زیر آبی می رود که دنبالش بگردد، اما همان نزدیکی های قایق می ماند. هیچ وقت جسد را پیدا نکردند.
 
مایک بطری جین را داخل استخر پرت کرد. چند لحظه هر دویمان ساکت بودند. من انگشت هایم را دور نرده ها پیچیده بودم و به همه ی آن بچه هایی فکر می کردم که فردا صورت هایشان را به شیشه می چسبانند. چند لحظه ی دیگر هم ساکت ماندیم و بعد مایک به آب زد تا آن را بیرون بیاورد.
 
هر روز داستان هایی از حیوانات می شنوید. این که چه طور زنبور جانی[vii]کوچولو را نیش زده و جانی کوچولو تا مرز حمله ی قلبی رفته است. چه طور یک مار پسرعمو تام[viii] را گزیده و تا نوک شستش خشک شده است. چه طور یک گله سگ توی خیابان دنبال خاله شرلی[ix]گذاشته اند تا این که خاله شرلی از پنجره ی باز یک ماشین داخل رفته است و شیشه را پشت سرش بسته است، و با چشم خودش دیده است که آن حیوان ها دور ماشین می چرخند، با پنجه به در می زنند، دماغ های خیسشان روی شیشه رد گذاشته است. این داستان ها مال این است که به شما اخطار کند.
 
ژوزف پشت پای ماری سو را می سابد. پشت زانوی ماری سو را لمس می کند و ماری سو بی اختیار پایش را بالا می برد، مثل این که انگشت ها دارند چیز مهمی می گویند. می دانم که حالا نباید حرکتی ناگهانی بکنم. ماری سو به من نگاه می کند انگار ممکن است حمله کنم، چون الان وقتی است که اگر یک حیوان دیگری بیاید، ماری سو برای دفاع از خودش آماده نیست. چشم هایش برای یک چنین جثه ی بزرگی خیلی ریز هستند. خرطومش را مدام به پشت ژوزف می مالد، اطراف را جستجو می کند، می خواهد سردربیاورد چه اتفاقی دارد برایش می افتد.
 
ژوزف می گوید که در طبیعت وقتی فیل ها احساس تهدید می کنند، جوان تر ها و ضعیف ها را وسط می گذارند و دورشان یک دایره درست می کنند. فکر می کنم ماری سو هیچ فامیلی در جایی دارد. فکر می کنم آن ها سعی کرده اند او را از نشانه گذاری و رانده شدن نجات دهند. او را تصور می کنم که پی یک دم می گردد که بگیردش در حالی که دیگران به زمین پا می کوبند و آماده ی دفاع هستند.
 
آن[x] باجه ی بلیت را راه می اندازد. گربه اش، استینکی[xi]، هر روز با او می آید سر کار. آن کنار پایش یک سبد کوچک می گذارد که گربه درونش می خوابد. استینگی اصلا مو ندارد. پوستش، مثل یک مرد پیر که پوشک شده باشد، بین پاهایش آویزان است. آن می گوید استینکی جانش را نجات داد است.
 
برایم درباره ی یک شب در ماه سپتامبر تعریف کرده است که به خاطر یک نور درخشان در اتاقش از خواب بیدار می شود. تختش می لرزیده و آن فکر کرده که زمین لرزه شده است تا این که احساس می کند بدنش بلند شده و به سمت پنجره می رود. محافظ پنجره بالا رفته بود و پرده هم پاره شده بود. آن می گوید بعدش مثل این بود که از سرما بدنت مور مور بشود، یک جور حس کرختی از انگشت های پایش می آید و در ران هایش، شانه هایش، و تا قلبش پخش می شود. سعی کرده است فریاد بزند، اما گلویش گرفته بوده.
 
استینکی می پرد لب پنجره و هیس هیس می کند. آن می گوید آن موقع مو داشته است، زرد و نارنجی، و همیشه مثل سوزن سیخ می ایستاده است. استینکی دندان نشان می دهد و آن می گوید چشم هایش نور را به شدت منعکس می کرده، انگار که نور لیزر از چشم هایش بیرون می آمده است، و ناگهان همه چیز تیره و تار می شود و آن می افتد روی زمین، پشت سرش کوبیده می شود به لبه ی تخت. قالیچه ی کهنه ی کف زمین را چنگ می زند و آن را دور خودش می پیچد و زیر تشک گلوله می شود، همان جور بی حرکت می ماند تا صبح. وقتی خورشید می زند و آن جرات می کند بیرون بیاید، می بیند که پنجره هنوز باز است، تکه پاره های پرده توی بوته های بیرون افتاده بود و استینکی، بی مو و لرزان، زیر مقداری لباس نشسته توی کمد بوده.
 
وقتی آن بلیت جمع نمی کند، دور کشور می چرخد و با گربه اش در کنگره های ابداکتی[xii]شرکت می کند، بدن بی موی گربه اش را هم به عنوان سند واقعیت به همه نشان می دهد.
 
بدون گربه اش هیچ جا نمی رود. باز پشت شیشه به استینکی که خواب است نگاه می کنم و به از خودگذشتگی فکر می کنم. می دانم آن نگران وقتی است که گربه بمیرد، و چرا نگران نباشد آن می داند تنهایی زندگی کردن چه شکلی است و وقتی گربه بمیرد و نور به اتاق آن برگردد، می داند که این بار از پنجره بیرون کشیده خواهد شد، می داند که این بار برده خواهد شد چون هیچ کس نیست که آن قدر دوستش داشته باشد و جلوی اتفاق را بگیرد.
 
یک دسته یونجه بر می دارم و در هوا بلند می کنم. ماری سو با خرطومش یونجه را از دست من می گیرد. چون پای غذا در میان است، بر می گردد تا ببیند باز هم چیزی دارم یا نه. خرطومش کف دستم را جست و جو می کند انگار که دارد خط عمرم را می خواند.
 
ژوزف می گوید که فیل ها بستگان مرده شان را از روی استخوان می شناسند. ساعت ها دور استخوان ها می چرخند، خمیدگی های جمجه را لمس می کنند. گاهی، چند تکه با خودشان بر می دارند و می برند یک جایی چندین کیلومتر دورتر می گذارند.
آیک[xiii]مالک است. مثل بیشتر کسانی که این جا کار می کنند، از او خوشم می آید. او هم یک داستان دارد، و وقتی داشت با من مصاحبه می کرد داستانش را گفت. آیک پرسید هیچ تجربه ای در کار با حیوانات دارم و من گفتم که می توانم با سگ ها حرف بزنم. جلوی پایش یک سگ پا کوتاه مینیاتوری خوابیده بود و من گفتم، ببینید، و از ته حلقم صدای غرغر در آوردم. سگ حتی سرش را بلند نکرد که به من نگاه کند. آیک گفت، واقعا به کار احتیاج داری، یا از اساس دیوانه هستی؟ گفتم که کار را می خواهم و او گفت، خب باشد.
 
آیک نصف و نیمه اسکیمو است. نزدیکی های دریای برینگ[xiv] در اونالاکلیت[xv]آلاسکا[xvi]بزرگ شده است.  اغلب مردها برای تجهیزات نفتی کار می کردند، گاه گاه چندین ماه برای کار می رفتند. با این که زن ها و بچه ها آن اطراف بودند، باز هم دهکده خالی به نظر می رسید، اما در عین حال کلی هم آزادی برای آیک ایجاد می کرد. دوست داشت با پسرهای بزرگ تر از خودش معاشرت کند. هر سال مسابقه ی سگ های سورتمه ی ایدیتارود[xvii] بر گزار می شده، و وقت این مسابقه بچه ها دیوانه می شدند، سورتمه های تخمی می ساختند و سگ های خودشان را به آن می بستند، که همیشه بچه ها را پایین می انداختند و فرار می کردند، باقی روز هم تکه پاره های آهن قراضه را دنبال خودشان می کشاندند.
 
دوست آیک، جورج[xviii]، برای حل کردن این مشکل تصمیم می گیرد قبل از بستن سگ خانواده که یک سگ سورتمه ی جوان بود و همیشه عادت داشت پا به فرار بگذارد، برادر کوچک خودش را با تسمه به سورتمه ببندد. سگ می گذارد به دو، برادر کوچک جورج را هم جیغ زنان با خود به دور دست می برد، و دو پسر مجبور می شوند از پی ردشان بروند. تقریبا یک کیلومتر رفته بودند و داشتند از یک تپه می گذشتند که یک کلاه آبی رنگ پیدا می کنند، از آن کلاه هایی که زیر گلو بسته می شود. آیک کلاه را بر می دارد و می روند بالای تپه، و می بینند یک خرس قطبی دارد شکم برادر کوچک جورج را پاره می کند. سگ را قبلا دریده بود برف پوشیده از خون شده بود، سورتمه برگشته بود، تناب شل و ول به گردن سگ آویزان بود. جورج شروع کرد به جیغ زدن و خرس برگشت که نگاه کند، پوزه اش از خون خیس شده بود، و همین آیک فرار کرد.
 
سه متر رفته بود که جورج از کنارش رد شد. جورج بزرگ تر بود و پاهایش خیلی سریع بودند. آیک یک احساسی پایین گردنش بین کتف هایش داشته و می دانسته که خرس دارد می آید و الان است که بپرد رویش. پاهای آیک به هم می پیچد. با صورت زمین می خورد، لب هایش در برف می سوخته. تکان نمی خورد. بدن سنگین خرس را کنار خودش حس می کند و کنترلش را از دست می دهد؛ می شاشد به خودش.
 
آیک صدا را می شنود. خرس به پاهایش خیره می شود و وسط پاهایش را بو می کشد. تمام بدنش را بو می کشد و وقتی به گوش هایش نزدیک می شده مثل آدمی بوده است که می خواهد رازی را بگوید. آیک گرمای نفس خرس را حس می کند و چشم هایش را می بندد. روی مچ هایش بین دستکش و کتش پر از برف بوده، و او در فکر پوستش بوده است، پوستش از آتش قرمز شده بود و می خارید، همان موقع مادرش داشت برایش شوربا درست می کرد و وقتی احساس تنهایی نمی کرد قاشقک می زد، آن قطعه های نقره ای را تق و تق به زانویش می زد، بعد بین انگشت هایش، تا این که با هم یک ضربی درست می کردند و مادرش می توانست آواز بخواند. صدا باز وسط خشتکش بود. شنید که خرس دارد دور می شود.
 
زمانی طولانی همان جا در برف می ماند. وقتی سرش را بلند کرد، گرگ و میش شده بود. یک ماشین برف رو را در دور دست می دید، اما جرات نداشت تکان بخورد. آیک می گوید بعضی وقت ها این چیزها برایت اتفاق می افتد، و تو باقی عمرت را در فکرشان سر می کنی. سعی می کنی جلوی چیزی که اتفاق افتاده است را بگیری و باز قوی تر بر می گردد، یک جور ناآرامی آزاردهنده، یک سوال بی پاسخ، و تو مجبوری باز هم با آن رو به رو شوی.
 
ماری سو از این که زبانش را نوازش کنم خوشش می آید. عضله ای بزرگ و ترسناک است، و وقتی دستم را روی آن می کشم سعی می کنم فکر نکنم که دارد بازویم را می بلعد. دست چپم را به کار می گیرم، گمانم جای خالی اش را به اندازه ی دست راستم حس نکنم. شلنگ را بر می دارم و برای آخرین بار پهلویش را با آب پاک می کنم. از وزن آب موی سیاه و زبری که بین چین خوردگی های پوستش روییده چکه کنان آویزان می ماند. بعدتر وقتی که آرام و بی دغدغه در خانه باشم و تازه از زیر دوش آب گرم بیرون آمده باشم، بوی یک روز حیوانات را شسته، به یاد این مو ها می افتم. حوله را زیر بازوها و روی سینه ام و هر دو پایم می کشم. وقتی به انگشت های پاهایم می رسم، لایشان را پاک می کنم و باز به زن سابقم فکر می کنم. برو آن جا.
 
در یک بار در لاس وگاس دیدمش. برای یک همایش آمده بود، گردهم آیی پرستارانی که زمان جنگ ویتنام در بیمارستان های صحرایی کار کرده بودند. من داشتم نوشیدنی می ریختم. برایم تعریف کرد که چه طور زندگی یک بابایی را در یک رستوران با چاقوی استیک و یک خودکار به روش تراکیوتومی[xix]میان دوره نجات داده است. وقتی مارتینی می خورد به گلویش، جوری که غده هایش دور گردنش پیچیده بودند، نگاه می کردم. می گفت بریدن طرف از روی غریزه بوده، و من لم دادم روی بار و بوسیدمش.
 
عروسی ما سواره به انجام رسید. یک روزه یک کروکی کرایه کردیم و رفتیم پیک نیک. کلاه سفید بیس بال سرش گذاشته بود که روبانی از پشتش آویزان بود. بعد به سمت هوور دام[xx]رفتیم و وقتی رد می شدیم ایستاد و هورا کشید، لباسش تا کمر بالا رفته بود، رژ لبش پاک شده بود. یک بار طلاق گرفته بود. تازه که با هم دوست شده بودیم من مدام سر همین قضیه پای تلفن راه دور سر به سرش می گذاشتم، اما وقتی متقاعدش کردم که بیاید پیشم کارش را رها کند و چیز جدیدی شروع کند ازم قول گرفت که دیگر حرفش را هم نزنم. می گفت نمی خواهم هیچ چیز یادم بیاید، و من گفتم به همین خاطر است که مردم ازدواج می کنند.
 
اسم دخترمان لی آن[xxi]است. وقتی به دنیا آمد سندرم داون داشت، و با اینکه زنم چیزی نگفت، آن جوری که موس موس می کرد به گمانم شکش به ژن مید وستی[xxii] من رفته بود. وقتی ترکم کرد لی آن را پیش مادر و پدرش در نیومکزیکو[xxiii]برد، آخر هفته ها باید می رفتم آن جا، ساعت های آزاردهنده ای را روی ایوان جلوی خانه شان می گذراندم در حالی که بچه ام روی پایم نشسته بود. توی یک متل در آن نزدیکی می ماندم، از هر طرف بیابان دوره ام کرده بود انگار که من مرکز چیزی عظیم باشم. باعث می شد احساس کنم باید فریاد بکشم، و گاهی هم می کشیدم، پنجره پایین بود و هوا توی دهانم را پر می کرد.
 
به بار زنگ زده بود که بگوید دارد با دوست پسرش می رود و لی آن را با خود می برد. یک دانشجوی حقوق پیش دستم بود که با من کار می کرد، قرض ها را با انعام صاف می کرد، فرستادمش پای تلفن به زنم بگوید که باید به من خبر بدهد کجا دارند می روند. یک آدرسی به او داده بود، که جعلی از آب در آمد، و من افتادم توی بزرگراه که بروم خانه ی پدر و مادرش. به من نمی گفتند کجا رفته است. گفتند لیاقتم نیست که بدانم.
 
سال بعد از این که ازدواج کردیم، یک آپارتمان در کارسون سیتی[xxiv]داشتیم. طبقه ی سوم بود؛ ته یک راهروی بزرگ با پنجره ای در آخرش که به خروج اضطراری باز می شد.  شب های گرم تابستان بعد از این که از کار برمی گشتم، از خیابان می پریدم بالا تا نرده ی آهنی را بگیرم، خودم را بالا بکشم، و بروم خانه. فکر می کردم خیلی رومانتیک است.
 
یک شب رفتم بار و اشتباهی دو نفرمان را شیفت گذاشته بودند. مگی، یک دختر فیلیپینی که عاشق ستاره شناسی بود، داشت نوشیدنی می ریخت. گفت که آن شب مریخ به چشم می آمد و این که چه طور باید پیدایش می کردی. گفت که شعاعش ۲٫۱۱۰ مایل است و ۶۸۷ روز طول می کشد که دور خورشید بگردد. همین که رفتم خانه، بیرون ساختمانمان ایستادم و پیدایش کردم، نوری قرمز رنگ، کوچک و چشمک زن در آسمان. مرا به این فکر انداخت که چند تا ستاره و سیاره دیگر بالای سرمان هست که نمی توانم ببینم، و چه طور است که به هر حال حضورشان خدشه دار نمی شود.
 
از خروج اضطراری بالا رفتم و دیدم که پنجره بسته است و چراغ آپارتمانمان خاموش.  شروع کردم به در قاب پنجره کوبیدن،  و درست همین که داشتم فکر می کردم باید برگردم پایین، دیدم که در آن طرف آپارتمان باز شد، و نوری که از راهرو داخل می تابید مردی را پدیدار کرد که داشت می رفت.
 
زنم با لباس خواب پای پنجره آمد. وقتی قفل را باز می کرد لبخندش کمرنگ بود. پنجره را باز کرد و گفت، نمی خواهی بیایی تو، من نزدیک شدم و به لپش دست کشیدم و بعد سرش را محکم به قاب پنجره کوبیدم، و آن شب این اولین ضربه ای بود که به او زدم. هلش دادم داخل اتاق و او روی زمین افتاد و به میز و چراغ خواب خورد و این دومین ضربه ای بود که او زدم. سومین ضربه وقتی بود که از موهایش گرفتم کشیدمش توی راهرو و آشپزخانه. چهارمی وقتی اتفاق افتاد که لگدی حواله اش کردم. با پنجمین، ششمین، هفتمین، هشتمین، و نهمین چپ و راستش کردم، کف دستم ذق ذق می کرد. فکر کردم چاقو بردارم، اما به جایش مخلوط کن روی کابینت را برداشتم و پرت کردم، و این آخرین باری بود که به او ضربه زدم. از پا در آوردش. دماغش شکسته بود و خون چکه چکه روی پارچه ی حوله ای می ریخت. به دیوار تکیه دادم تا نفسم سر جایش بیاید. لی آن داشت در اتاق خواب گریه می کرد.
 
پشت میز آشپزخانه مان نشستم همان میزی که پشتش کلوچه ی انگلیسی و ژله می خوردیم به انگشت های لرزانم نگاه کردم، و حس کردم خوشحال هستم. بعدا، که کبودی ها رفته بود و زنم ترکم کرد، همان جا نشستم و به پوستم دست کشیدم، عضلاتم درد می کرد انگار بدنم تکه تکه شده و در یک آن دوباره به هم وصل شده بود، اما در آن لحظه می دانستم چیزی دست نخورده و حسی اعجاب آور را لمس کرده ام که در استخوان هایم طنین می انداخت، اما تا وقتی که صدای گریه ی دخترم را نشنیده بودم به آن آپارتمان، آن اتاق، و آن زندگی که پشت سرم بود باز نگشتم و به خودم گفتم، تو بچه داری، باید مراقب باشی.
 
داستان هایی درباره ی دیوانه شدن فیل ها شنیده ام. به ماری سو نگاه می کنم و فکر می کنم آیا او هم جنون دارد. جارویی را بر می دارم که برای راندنش به قفس استفاده می کنم و به زیر دنده هایش سوقلمه می زنم. پوف می کند و بعد یک غر می زند و من می دانم که درد داشته است. برمی گردد و با چشم هایش نگاهم می کند. دستم هایم را روی پایش بالا و پایین می کشم و او دمش را اندکی یک وری نگه داشته یک کپه گه ول می کند.
 
ژوزف با بازویش شلنگ ها را بر می دارد، دور شانه اش می پیچد و با چیزی که از دست چپش باقی مانده آن ها را نگه می دارد. می گوید من زیاد فکر می کنم. می گوید، چرا جای دیگری کار نمی کنی. سپس شرمنده می شود و می گوید نمی خواهد شر مرا از سرش کم کند. گمان می کنم بداند، اما همان زمان همیشگی می رود خانه و ولم می کنم تا همه چیز را مرتب کنم. آخور را تمیز می کنم و برای شب علف تازه پخش می کنم.
 
وقتی کارم تمام می شود کفش هایم را در می آورم، کف قفس ماری سو دراز می کشم، مثل ژوزف زیر زانوهایش را لمس می کنم و سرم را زیر پایش می گذارم. او می گذارد پا روی گوشم جا بگیرد، سیمان گونه ام را خنک می کند، بویی مانند باروری نم دار خاک زیر صخره ها. وزنش را جا به جا می کند و سر من آهسته جلو و عقب می رود. صدای نفس کشیدنش را می شنوم. به دیوارها می خورد و انگار پخش می شود، صدایی از یک فیل که هنوز در طبیعت زندگی می کند. چشم هایم را می بندم، در فکر درخت های انجیر معابد، و حس می کنم وزنی برداشته می شود.

[i]Joseph
[ii]Marysue
[iii]Al
[iv]Phnom Penh
[v]Sandy
[vi]Mike
[vii]Jhonny
[viii]Tom
[ix]Shirley
[x]Ann
[xi]Stinky
[xii]Abductee همایش کسانی که ادعا می کنند توسط موجودات فرازمینی دزدیده شده اند.
[xiii]Ike
[xiv]Bering Sea
[xv]Unalakleet
[xvi]Alaska
[xvii]Iditarod
[xviii]George
[xix] شکافتن نای و باز کردن مجرای تنفسی
[xx]Hoover Dam
[xxi]Leigh Ann
[xxii]Midwestern
[xxiii]New Mexico
[xxiv]Carson City

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.