تاریکی، خاک، لباس نظامی، زمین سرد

0 111

امروز شنبه ۹/۲/۹۱ است ساعت ۵ بعد از ظهر شده من توی ترمینال غرب منتظر اتوبوس هستم؛ اتوبوسی که منو با یه راه جدید روبرو میکنه. اتوبوس میاد و راننده داد میزنه «مسافرای سرپل ذهاب سوارشن». روی زوج صندلی آخر نشستم. دونفر کنار من اون ور روی اون زوج صندلی نشستن. یکیشون میثم بود و دیگری سعید …..

از حرفای سعید متوجه شدم که سرباز قسمتی با نام بازرسیه. میثم عین خود منه (به قول سربازای قدیمی داداش خدمتیمه) اونم از پادگان ۰۶ اومده. اونم افتاده پادگان ابوذر یا طبق نامه ای که به ما دادن تا با اون خدمون رومعرفی کنیم میشه تیپ ۷۱ پیاده مکانیزه مستقل آجا (سرپل ذهاب). القصه شدم همسفر این دونفر. بعدا بیشتر با هم آشنا شدیم. سعید موبایل داشت؛ شماره اش رو دادم به خانواده تا اگه کاری داشتن زنگ بزنن …

من و میثم با لباس شخصی بودیم و لباس های نظامی رو توی ساک و کوله گذاشته بودیم. سعید بهمون پیشنهاد کرد لباس ها رو عوض کنیم، چون وقتی برسیم ساعت ۵ صبح شده و سخته توی تاریکی لباس عوض کردن … یه جورایی راست می گفت، یه جورایی هم من بعدا عادت کردم جلوی پادگان لباس عوض کنم و شخصی تا اونجا برم. بگذریم، خلاصه وقتی اتوبوس توی یه رستوران بین راهی نزدیک همدان واستاد من و میثم تصمیم گرفتیم لباس ها رو عوض کنیم؛ با هزار زحمت کوله ها رو در آوردیم و لباس ها رو پوشیدیم  ….

راستی میثم رو درست معرفی نکردم: تهرانیه؛ رشته حقوق جزایی درس خونده و لیسانس گرفته، فامیلش هم نصیریه.

ساعت ۵ صبح رسیدیم شهرستان سرپل ذهاب. همراه با سعید و میثم سوار یک تاکسی شدیم. در ادامه بعد از ۲۰ دقیقه به درب اصلی پادگان رسیدیم. سعید داشت سر کرایه با راننده بحث میکرد (در این دوره ما فهمیدیم که باید این کارو کرد). چون هنوز هوا روشن نشده بود و سعید نیز با دژبان ها آشنا بود ما را نگشته و اجازه دادن وارد شویم.

از سعید پرسیدم : کجا باید بریم؟

گفت: جایگزینی. ادامه این مسیری که آسفالت هست برید میرسید و مارو ترک کرد و از یه مسیر دیگه رفت گفت فردا اگه شد میاد دنبال ما ….

توی اون تاریکی که چشم چشم رو نمیدید (به دلیل مسائل امنیتی، که بعدا فهمیدیم، در موقع شب هیچ چراغی یا در حد کمترین مقدار باید در پادگان روشن باشد. دلیلش هم معلومه: در صورت حمله هوایی یک هدف روشن بسیار راحت تر از یک هدف خاموش قابل ردیابی و بمبارانه) راه رو ادامه دادیم و رسیدیم جلوی یک تابلو که نوشته بود به ستاد گردان ۳۴۰ تو (توپخانه) خوش آمدید. به میثم گفتم: بمون من برم اگه کسی داخل هست بپرسم راه رو یاد بگیریم.

رفتم در زدم، یه سرباز نیمه خواب اومد جلوی در گفت: چیه؟ گفتم: جایگزینی کجاست؟  با دست اشاره کرد اون ساختمون اونوری و رفت بخوابه و منم رفتم دنبال میثم و وسایل رو برداشتیم رفتیم اونجا.

داخل که شدیم یه سرگروهبانی اونجا بود که وظیفه اش نظم دادن به افراد جدیدالورود بود اسمش حواسی بود (بعدا فهمیدم فامیلی عامی توی این منطقه است و ۵ یا ۶ نفری از این فامیل وجود داره) به ما نگاه کرد گفت: افسرید؟ ماهم گفتیم: آره. گفت: برید تو استراحت کنید تا صبح بشه بقیه کار رو انجام بدیم.

رفتیم تو و دیدیم هیچ جا دیده نمیشه. به میثم آروم گفتم: بنداز کوله رو زیر سرت همینجا بخوابیم ۲ ساعت که بیشتر نیست (از وضع اونجا معلوم بود یه ۴۰ نفردیگه به همون وضع ما خوابیدن).

کف زمین سنگ سرد بود؛ به سختی دراز کشیدیم توی خاک و خل.

حتی تصورش هم سخته: تاریکی، خاک، لباس نظامی، زمین سرد و …..

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.