تا مرد سخن نگفته باشد

0 2,549

چند وقت پیش تو یه جمعی نشسته بودیم و مشغول شعرخوانی. همه در حال خود بودن و مشغول به هیچ!!! که ناگهان یه پیرمرد خیلی خوش تیپ و با کلاس از در وارد شد . در نگاه اول ، آدم میگفت : این استاد از کجا آومده و به دعوت چه کسی ما رو مفتخر کرده.

از قضا پیرمرد خیلی هم ساکت رفت و در گوشه ای نشست و بعد از مدتی یک جوون هم از در اومد و در کنارش نشست و هر دو فقط می شنیدن و حتی در بیت خوانی دوری (در آخر جلسه به صورت چرخشی هر کس بیتی می خونه و واگذار میکنه به نفر بغلی) هم شرکت نکردن . یکی دوبار هم کسانی به مرد مسن گفتند که استاد بفرمایید ولی او امتناع کرد و فقط سری جنباند و با این کار همه منتظر لحظه ای بودن که شخص شخیص والا مقام! بهشون معرفی بشه و بدونن از همنشینی با چه بزرگمردی بهره برده اند.
شعر خوانی ادامه پیدا کرد تا رسید به یک بیت از فروغی بسطامی که در اون واژه عشا به کار رفته بود و دوباره بحث ها شروع شد که این عشا با کسر عین در اینجا صادقه و یا با فتح. همچنان صحبت ها ادامه داشت تا اینکه یکی از حضار گفت این با کسر درسته چون سعدی اینچنین از آن برای نماز شب و با فتح برای غذای شب استفاده کرده و جمع هم قانع شد.
در اینجا پیر خردمند ما عنان از کف اختیار بداد و فرمود : مگر سعدی پیغمبر بوده ، حالا گفته که گفته. یکدفعه جمعیت که از اون انتظار دیگه ای داشت از خنده منفجر شد .بنده خدا هم سریع با چهره ای سرخ شده با همراهش که اون هم گلگون مجدد شده بود ، اونجا رو ترک کرد.
همون موقع من داشتم به این فکر میکردم که اگر فقط پنج دقیقه دیگه زبان در کام گرفته بود مثل یک شخص وارسته از ما جدا می شد و “عیب و هنرش هم نهفته می ماند”

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.