تبعیدگاه

0 18

در ابتدا سکوت بود. سکوت از سایههای تیره‌ای که از گوشه و کنار اتاق بیرون می‌خزیدند و صدای برهم خوردن بال پرندگانی که در باغ پرواز می‌کردند تشکیل شده بود. سکوت ماهیت داشت و جسمی که شب از کنج همیشه تاریک اتاق بیرون می‌خزید و روبروی او می‌ایستاد و صدایش می‌کرد و از صدا می‌گفت، از پژواک، از ناله‌ی سرد و دردناک بادهای زمستانی و شوق ویرانگر توفان که به گفته‌ی او کودکی بازیگوش بود و علاقه به ویرانی داشت. سکوت از باغ بیرون می‌گفت و درختان یخزده و پرندگانی که به شوق یافتن غذا می‌آمدند و دیگر برنمی‌گشتند و هزاران هزار مجسمه‌ی سنگی که بیرون از این اتاق کوچک زندگی می‌کردند، راه می‌رفتند و نفس می‌کشیدند و نابود می‌کردند. سکوت از حیات سنگی و سرد محیط بیرون می‌گفت و موجوداتی که نامشان انسان بود. حیات باهوش و غالب موطنی در میان میلیون‌ها موطن دیگر، تبعیدگاهی برای او و امثال او که ناچار بودند حیات ناچیزشان را در این تبعیدگاه سپری کنند، برای حفظ حیات مبارزه کنند و در آخر روز در گوشه‌ی اتاق سرد و تاریک به صدای سکوت و پژواک حیات گوش دهند. کابوس هر شب تکرار می‌شد و هیچ تفاوتی با روز قبل نداشت. یا روزهای بعد. سکوت نمی‌دانست دلیل تبعید او چیست. شایعات می‌گفتند او نیز به گناه دیگران در این تبعیدگاه است و روزی که گناهان گذشته‌اش پاک شد می‌تواند به وطن برگردد. اما وطن کجا بود؟ کسی نمی‌دانست. کسی به یاد نمی‌آورد. اما شوق رهایی و رسیدن به وطن خود عذاب دیگری بود، که بر گناهکارانی چون او تحمیل شده بود. وطن در نظر او سرزمینی بود مملو از درختان تنومند و زیبا، که صبح‌ها باران بهاری دلپذیری تمام سرزمین را شستشو می‌داد و نسیم معطری در میان درختان می‌پیچید. وطن جایی بود با رودهای خروشان و جاری و آبشارهای بلند و باشکوه، اقیانوس‌های خروشان و عظیم و هوایی ابری و زیبا و موجوداتی که در آرامش می‌زیستند. وطن جایی بود با کوه‌های بلند محصور در مه و برف و آوای موسیقی که همیشه به گوش می‌رسید و آسمانی که صبح ابری و دلپذیر بود و شب مبدل به تابلویی زیبا از میلیاردها ستاره و کهکشان می‌شد … وطن برای او اینطور تعریف شده بود. گاهی در خواب‌های ناآرامش به وطن بازمی‌گشت، روی شن‌های نرم ساحل دراز می‌کشید و به آسمان خیره می‌شد. نسیم پوست خسته‌اش را نوازش می‌کرد. در وطن او هیچ انسانی نبود. گاهی که از این تبعیدگاه بیزار می‌شد به سرزمین‌های دیگری می‌رفت که کم و بیش شبیه وطن بودند، که درختان تنومندی داشتند و رودهایی خروشان و دریاهایی عظیم و البته به یمن وجود بشریت هیچکدام به زیبایی وطن نبود. درختان خشک، بدن‌های بی جان درختان و حیوانات روی زمین، رودهایی که از آلودگی زار می‌زدند و دریاهایی که با شرم بدن آلوده‌ی خود را به ساحل نزدیک می‌کردند … نه، این ها وطن نبود و هیچگاه نیز وطن نمی‌شد. او باید صبر می‌کرد … پژواک می‌گفت روزی که به زودی فراخواهد رسید، وقت بازگشت به وطن است. پژواک می‌دانست، پژواک همه چیز را به خوبی می‌دانست. برای هرکس آن روز به نحوی رخ می‌داد. برخی در آتش و دود گرفتار می‌شدند و جسمشان را از دست می‌دادند، رها می‌شدند و وطن صدایشان می‌کرد و سفرشان آغاز می‌شد. برخی در آب‌های خروشان اسیر می‌شدند و بدنشان به زمین تبعیدگاه می‌پیوست و روحشان به سوی وطن پرمی‌کشید. برخی به دست انسان‌ها شکار می‌شدند. برخی بیمار می‌شدند و برخی نیز که وطن را نمی‌یافتند ترک حیات می‌کردند و نابود می‌شدند. می‌گفتند ایشان هرگز وطن را نخواهند دید. اندیشه‌ی دردناکی بود. آن روز برای او زود فرا نرسید. سال‌های سال در تبعید بود و رنج کشید. انسان‌ها آزارش دادند، از دست داد و به دست نیاورد، دوری کشید و رنج کشید، خشمگین شد و سعی در نابودی حیات اطرافش کرد، ولی در نهایت روزی پژواک را دید که دستش را به سوی او دراز کرده و لبخند می‌زد. صدای باران را شنید و آواز درختانی که هرگز ندیده بود و بعد آسمانی را دید که ابری بود، باران ملایم و معطری صورتش را می‌نواخت و صدای اقیانوسی را ‌شنید که با دیگر اقیانوس‌ها تفاوت داشت، قدرتمند و پاک بود و از آن او … درختان تنومندی را دید که به احترام رنجش سر خم کرده‌اند و ساحلی که انتظارش را می‌کشید. تبعید تمام شده بود، گناه پاک شده بود … او آزاد بود .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.