تب جنوبی

2 26

northest-tiger-26-jpg

هزار سال هم که بگذرد جنوبی‌ها شکارچی پیر بابه را یادشان هست. هزار سال هم که بگذرد روستایی‌های خسته‌ی آفتاب خورده‌ی بازآماده از دشت خشخاش بر بلندی تپه می‌ایستند و داستانی را که پدربزرگ از بابه تعریف می‌کرد به یاد می‌آورند.

یادم هست، پیرمرد می‌گفت: «سه مرتبه سر انداختم و رفتم نیزار، به خاطر ببرها نمی‌رفتم، آقام تعریف می‌کرد که آنجا، آن دورها، چشمه هست، آبش مثل آسمان آبی. می‌خواستم آن آب آبی را پیدا کنم.»

ما هم زیرزیرکی می‌خندیدیم، آخر بابه خیلی پیر شده بود …

همه عمر نشد بابه آن چشمه‌ی آبی را پیدا کند، اما ما بدن آش و لاشش را پیدا کردیم و آوردیم کنار پدر، سر تپه خاک کردیم.

بعد بابه سر و کله‌ی سه برادر صفی نام توی ده پیدا شد. اسم برادر بزرگ ولی بود، ولی صفی. دو تا برادر کوچکتر را فرستاده بود کامیون‌های آمریکایی را تلکه کنند، خودش مانده بود. می‌گفتند چهل بطری عرق خرما و چهل کیلوگرم تریاک داده بود فرمانده‌ی آمریکایی‌ها و «اسنایپر»ش را با چند صندوق فشنگ برداشته بود. می‌رفت نیزار؛ مثل بابه مجبور نبود دل بزند به نیزار، اصلا نیازی نبود، توی دستش اسنایپر داشت، روی لوله‌اش دوربین. نیم کیلومتر دورتر از نیزار می‌نشست، هر ببر خرفتی را که از لانه‌اش بیرون می‌آمد می‌زد، شکارش را بند کشیده به ده می‌آورد.

چطور راه می‌رفت …

نیمه‌های اوت بود. دم کافه‌ی جورج آسوری نشسته بودیم عرق می‌خوردیم، گیج گرما به هم نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم، که هر آن یکی از گرما بزند زیر خنده. من بودم و سه سرباز آمریکایی فوک، ریوی، و هری و از ارتش سرخ گورگین هووهانسیان.

آن طرف جاده کوه کله‌قندی سر کشیده بود، اهالی می‌گفتند «کوه مار». مردم ده پایین به خانه بر می‌گشتند. از دشت خشخاش بر می‌گشتند، ما از دور آدم‌های سیاه و گمگشته می‌دیدیم و گرد سپیدی که از رد پایشان بلند می‌شد. همین که شیب دشت تمام می‌شد دیگر دیده نمی‌شدند، بعدتر باز پیدا می‌شدند. از خط چهره‌هاشان می‌فهمیدیم که شب شرجی است یا نه.

سپس ولی صفی پیدایش می‌شد، ببر مرده را روی شانه‌اش انداخته بود. مثل شاهنشاه راه می‌رفت: از پایین ابرو نگاهی به ما می‌انداخت و با سر سلام می‌داد. گورگین سر پا می‌جست، دست روی غلاف می‌گذاشت:

«ولم کنید الان نفله‌اش کنم … بعد بابه این هم شد آدم؟ … با اسنایپر …»

یک بار ناگهان تصمیمی گرفتم.

گفتم: «فردا، قبل از اینکه خورشید بزند، می‌روم نیزار: باید بگردم و چشمه‌ی آبی را پیدا کنم.»

باز دم کافه‌ی جورج آسوری بودیم.

نمی‌دانم چرا همه سر پا ایستادند. مدتی به چشم‌های ناباورشان نگاه می‌کردم. لابه‌لای نگاه‌ها صدایی ناآشنا شنیدم: «تب جنوبی.»

پس مه دیدم گورگین ساعتش را نگاه کرد و گفت: «برو خانه، بخواب، تب ملعون به سرت زده.»

و رفت. ریوی، هری و فوک هر کدام یک طرفی رفتند، یکیشان دم در نرسیده افتاد، جورج آسوری کشان کشان برد روی پیشانی‌اش حوله‌ی یخ گذاشت، بقیه کاری نداشتند و رفتند.

هنوز آفتاب نزده بود که من هم رفتم. شب شب نبود. سر راه روستایی‌ها را دیدم، گپ زدیم، همه غمگین بودند، که ابرهای آسمان محو شده بودند، که باران نمی‌بارید و در کل این دنیا چه فایده دارد؟

همه با هم پرسیدند: «صاحب، از این راه کجا می‌روی؟»

پاسخشان دادم: «از این راه الان می‌روم نیزار. بابه می‌گفت آنجا چشمه‌ی آبی هست. می‌روم آن چشمه‌ی آبی را پیدا کنم. بابه را می‌شناسید؟»

سوالم بیخود بود، چون همدیگر را نگاه کردند، غمزده خندیدند و رفتند طرف دشت خشخاش.

آفتاب تازه از سر کوه تیغ کشیده، و نیزار زرین شده بود. خدای من، چه رنگی بود، از خورشید هم درخشان‌تر، از خورشید هم بهتر.

نی‌ها را کنار می‌زدم و جلو می‌رفتم و فکر می‌کردم، که غلط نکنم راه بازگشتنم گم شده. نمی‌دانم چقدر رفتم، تا چشمه را پیدا کردم. خوب بود، آب شیرین، آبی و بی غش. لب چشمه نشستم و یاد بابه کردم. در خنکای آب آنقدر نشستم که نیزار به جنبش افتاد. پشت گردنم نفسی گرم حس کردم.

صدایی خسته گفت: «خوش آمدی خانه‌ی ما، قدم به چشم ما گذاشتی.»

دستم دنبال تفنگ گشت – گذاشته بودمش روی علف‌های خشک.

«بزن! بکش! پوست همه‌مان را بکن ببر بین مردم.»

ببر پیری بود که حرف می‌زد، شاید پیرترین ببر در دنیا. دیدم که چطور پنجه روی غلاف گذاشت و رو به رو ایستاد.

ببر پرسید: «ولی صفی هم شد آدم؟ شد آدم؟»

حس کردم که تنها نیست، لابه‌لای نی‌ها چند تای دیگر منتظر بودند.

گفتم: «آدم است دیگر. دو تا برادرهایش را فرستاده کامیون‌های آمریکایی را تلکه کنند، خودش اسنایپر دست گرفته و شما را می‌کشد. از نیم کیلومتری پیشانی شماها را نشانه می‌رود قشنگ می‌زند به هدف.»

ببر پیر دورم چرخید. به یال پیرش نگاه می‌کردم، چشم‌هایش، قهوه‌ای بود و چقدر تیز.

گفت: «بابه با تفنگ هزارپاره می‌آمد نیزار. سال‌ها دوستش داشتیم، تا اینکه پیر شد و دیگر ما را دوست نداشت. گاه گاه یکی را می‌زد و می‌برد. بعد اهل قبیله دخلش را آوردند.» آخرش گفت: «ولی صفی را بیاور نیزار. همگی التماست می‌کنیم، بیاورش نیزار.»

سپس برگشت و به نیزار نگاه کرد. از ببر خوشم آمد، با آن یال پریشان، آن دم پریشان، آن نگاه پریشان.

«ولی صفی را بیاور نیزار.» التماس می‌کردند و فک‌هایشان را به هم می‌زدند.

ببر پیر گفت: «ولی صفی همه‌ی این‌ها را عزادار کرده، جوان‌ها را به بند کشیده، پدرها و مادرها را با چرخ برده.»

همه‌ی ببرها همزمان پوزه‌ها را باز کردند و با صدای بلند غریدند. اشکشان را دیدم که روی سبیل‌های براقشان می‌سرید.

گفتم: «باشد. بگذارید بروم، ولی صفی را می‌آورم اینجا، همین جا ولش می‌کنم.»

ببرها گفتند: «موارررررر» و از خوشحالی خاک را با پنجه کوبیدند.

ببر پیر به من نگاه کرد و گفت: «آب بخور.»

از آب شیرین آبی خوردم.

گفتم: «فردا، تیغ آفتاب. حالا بگذارید بروم.»

ببر پیر گفت: «تا مرز خانه می‌برمت. تفنگت را بردار.»

تفنگم را برداشتم و پرت کردم، طوری که مار را پرت می‌کنند.

گفتم: «لازم نیست.»

ببرها گفتند: «مواررررر» و به زمین کوبیدند.

ببر قدم به قدم در نیزار جلو می‌رفت. از دم تا چشم‌ها اندوهی بی‌پایان می‌دیدم.

به مرز که رسیدیم به ببر گفتم: «سپاسگزارم. راه همین است، پس من رفتم.»

ببر پیر چشم‌های ترش را بست و دستش را لیسید.

 

ولی صفی خانه نبود. زنش، سونی، مرا به چپر دعوت کرد و گفت: «صاحب، چقدر خاکی شدی، چقدر خسته‌ای، رو تخت دراز بکش، ولی هر جا باشد می‌آید. الان چای دم می‌کنم.»

خیلی خسته بودم و روی تخت ولو شدم.

پرسیدم: «ولی کجا است؟»

«گور به گور شده ولی …»

سونی گریه می‌کرد و از اضطراب ناخن‌هایش را می‌جوید.

پرسیدم: «چه شده؟»

زن پیراهن گل گلی‌اش را کند و برهنه جلویم ایستاد.

«صاحب، ببین ولی چه سرم آورده.»

ولی صفی آمد، آمد و اسنایپرش را روی شانه انداخته بود، از پایین ابرو نگاهی به زن برهنه انداخت، و من که روی تخت ولو شده بودم، و گفت:

«صاحب، خوش آمدی، هر چه داریم پیشکش. الان عرق می‌آورم.»

شروع کردیم …

بعد چهارمین پیک گفتم: «ولی، ببر طلایی توی نیزار دیده‌اند، چند نفر دیده‌اند، کلنل آمریکایی بیست و پنج هزار بالای سرش می‌دهد، چه می‌گویی؟»

ولی صفی که از حرص کور شده بود فریاد زد: «فردا برویم، صاحب، تیغ آفتاب برویم. هی، سونی، باز هم عرق … بیست و پنج هزار … برویم.»

یاد ببر پیر افتادم و ببرهای عزادار لابه‌لای نیزار. همه می‌گفتند: «مواررررر»، یعنی ولی صفی را بیاور.

سونی حالا پیراهن گل گلی دیگری روی زخم‌هایش کشیده و منتظر طلوع بود.

افق که گرگ و میش شد، ولی صفی بطری عرق سوم را از در چپر بیرون انداخت و گفت:

«صاحب، برویم.»

اسنایپر را خوب وارسی کرد، لوله را بوسید، و راه افتادیم.

سونی زیر لب گفت: «ولش کن آنجا، صاحب.»

اکنون چشم‌هایش شبیه ببر پیر بود، شبیه چشم بقیه‌ی ببرها، که التماس می‌کردند. «ولی صفی را بیاور.»

تلو تلو خوران به قرار رسیدیم.

ولی گاه به گاه، یک نگاه به اسنایپر می‌انداخت، یک نگاه به نیزار، فریاد می‌زد: «نفله‌اش می‌کنم …»

آنقدری کنار آب آبی نشستیم، تا نیزار به جنبش در آمد.

عطر خاک آمد، و من فهمیدم که از خوشحالی پنجه به زمین می‌کشند.

«رسیدن به خیر، ولی صفی، آخر ما هزار سال است منتظرت هستیم.»

صفی دست به تفنگ برد، که روی علف خشک گذاشته بود، همان موقع ببر پیر پنجه روی تفنگ گذاشت و رو به رو ایستاد.

«بزن، شاه لرستان، ولی صفی!»

ببرها از نیزار بیرون آمدند. با نگاه به من می‌گفتند: «سپاسگزاریم که ولی را آوردی. حالا برو خانه، یکی از ما تا مرز همراهت می‌آید …»

«چه کسی راه را نشان بده؟»

همه نعره زدند: «من.»

یکی از ببرها همراهم آمد. با سنگ زده بودند، و پای راستش ناقص بود. لنگ لنگان در نیزار می‌رفت و ناله می‌کرد: «ولی صفی خوب کاری می‌کند به پیشانی می‌زند، واگرنه ببین چه می‌ماند.»

من هم به فکر افتادم، واقعا چه می‌ماند، اگر ببر ناقص شود. آخر باید شب از نیزار بیرون بیاید، به دامنه برسد، زیر نور ستاره‌ها پی شکار برود، چنگش را باز کند پنچه بکشد، نور ستاره را به خود بگیرد، سپس ناغافل، ناغافل ناپدید شود، برود.

ببر شل گفت: «برو.»

به مرز رسیده بودیم، بعدش دیگر راه بود.

از سر وظیفه زیر لب گفت: «همه سپاسگزاریم.» و برگشت.

سر راه نشستم و نگاهش می‌کردم. شتاب نمی‌کرد. طوری می‌رفت که انگار مطمئن بود آنجا کار تمام است.

اما ببر شل لب نیزار ایستاد، شاید به فکر افتاده بود، چون برگشت. گفت: «برو.»

و من رفتم.

 


تب جنوبی، آبیک آواگیان
ترجمه: فرمهر امیردوست

2 نظرات
  1. بهنامترین می گوید

    به به خوب بود . آورین

    1. شاواسب می گوید

      قابلی نداشت. 🙂

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.