تحلیلی بر کشور آخرین ها اثر پل استر

23

امیدوارم قبل از خواندن این یادداشت ها رمان را خوانده باشید. تنها ذره ذره مزه کردن سطرهاست که می تواند حسی لذت بخش را وارد فضا ذهن تان کند. اطمینان دارم که از خواندن خسته نمی شوید.
سطح اول داستان روان و راحت بدون هیچ ابهامی همه چیزهایی را که باید بدانید به شما می گوید و تنها تامل بر روی جمله هاس که می تواند چشم انداز این دنیای استعاری نامحدود که با جغرافیایی نه عینا ولی شبیه جغرافیای نیویورک به تصویر کشیده شده است را در برابر دیدگان تان روشن کند و به شما اجازه دهد سرنوشت انسانی که جایگاه او نه این جهان، بلکه جهانی دیگر است و به اشتباه یا به عمد (تصادف یا سرنوشت) وارد این دنیا شده است را در فرازها و فرودهایی که همگی به نقطه صفر ابتدایی باز می گردند دنبال کنید.
قهرمان کشور آخرین ها آنابلوم است. بر روی کلمه قهرمان تاکید می کنم و می خواهم در این جا تضادی را که در سبک وجود دارد روشن تر بیان کنم. مناقشه در مورد مدرن و پست مدرن آن قدر زیاد است که در این جا مجال بحث بر روی آن وجود ندارد. اما بد نیست برخی از ویژگی های ادبیات پست مدرن را که می توان با استناد به آن ها برچسب پست مدرن به داستان زد مرور کنیم.
بی معنایی مکان و زمان، توجه به نگرش های سیاسی، بدبینی نسبت به روایت های کلان درباره پیشرفت بشریت و نگرش بدبینانه به دنیای مدرن، وجود پارادوکس ها، عدم اطمینان هستی شناختی، وجود ساختارهای باز، ناپیوسته و فی البداهه، غیر منطقی و شانسی و خود به خودی… گاه به صورت آشکار و گاه در لایه های درونی تر داستان مشهود است.
اما وجود یک قهرمان به همه خصوصیات قهرمانانه، تفاوت ها و تمایزهایش از سایرین شاید با این سبک اندکی ناهمخوانی داشته باشد اما به جا استفاده شده است. داستان با همه خصوصیاتش خود فرمش را به وجود می آورد و در قالب و فرم های از پیش تعیین شده جای نمی گیرد.
قالب سفرنامه- نامه به عنوان روش اصلی روایت انتخاب شده که منجر به روایت اول شخص می شود و در نتیجه راوی همه چیز داستان را به نوعی از فیلتر ذهنی خود عبور می دهد و برای خواننده شرح داده و اظهار نظرهای بعضا متناقض هم ابایی ندارد. آنابلوم شخصیتی کاملا برجسته و متفاوت است و در جای جای داستان این برجسته بودن و متفاوت بودن نمایان می شود. او به آسانی مانند سایرین از مرگ یک انسان بی تفاوت نمی گذرد، بخت با او یار است، دارای فهم و آگاهی ویژه ای است و همین امر او را از محیط اطرافش متمایز می کند.
«من تنها به این می اندیشم که چه قدر خوش شانس هستم.»
«فهمیده بودم من نیز چندان بهتر از فردیناند یا هر کس دیگری نیستم.»
داستان را می توان به چهار بخش و یک نیم بخش تقسیم کرد. بخش اول ابتدای ورود آنا به شهر را تصویر می کشد. در این بخش تصاویر پراکنده، جملات گنگ و در هم و اغلب بی ربط به نظر می رسند و فضاسازی عجیبی است. نمی توان هیچ نظم منطقی برای حوادث قائل شد. بسیاری از جملات استعاری به نظر می رسند و به همین دلیل باید فکر کنیم با یک داستان پست مدرن روبرو هستیم اما به هر حال باید توجه داشت که با هیچ فراداستانی مواجه نیستیم و همه آن جملات و فضاها دارای ارجاعات درون متنی است. وجود این آشفتگی ها و این طرز بیان کاملا منطقی به نظر می رسد، آنا در هنگام ورودش به شهر سردرگمی و عدم تطابق با شرایط را تجربه می کند و همین آشفتگی به بیان و توصیف او از شهر هم تسری پیدا می کند. در این بخش مدام با اطلاعات بی پایه و اساس مواجه می شویم اما این موضوع نه یک اشتباه بلکه یک روش است. در واقع با منطق بی منطقی مواجه هستیم.
آنا به دنبال برادرش ویلیام روزنامه نگار وارد شهری عجیب می شود. شهری که اغلب افراد بی خانمان هستند و زایش در آن شهر متوقف شده و هیچ کودکی به دنیا نمی آید.
«سرقت غذا چنان در خیابان ها رواج دارد که دیگر حتی جرم هم محسوب نمی شود»
بدبینی، اضمحلال و نابودی شرایط انسانی فضایی تیره و تار را به تصویر می کشد.
جابه جایی به دفعات در داستان صورت می گیرد و داستان تحرک دارد اما مکان، شهری است که معلوم نیست کجاست. زمان معنایی دقیق ندارد و اغلب از طریق حافظه رو به نابودی آنا با زمان هایی غلط و نادرست مواجه می شویم. از جزئی نگری در فضاسای خبری نیست و روایت بیشتر به صورت کلی گویی های راوی است اگر چه گاهی مثلا هنگام توصیف خانه ایزابل با جزئیاتی مواجه می شویم. این امر تا هنگام ورود به بخش دوم داستان ادامه دارد. نجات ایزابل توسط آنا ما را وراد فاز جدیدی از داستان می کند. روایت های پراکنده شکل منسجمی به خود می گیرند و عناصر داستانی ما را جذب داستان می کنند.
ایزابل شخصی است که باورش به سرنوشت آنا را در سر راهش قرار می دهد و طنز ماجرا در این جاست که آنا تنها و تنها به تصادف اعتقاد دارد نه به سرنوشت. به این ترتیب ایزابل وسیله ای می شود برای پناه دادن به آنا. همسر ایزابل، فردیناند که نمادی است از یک هنرمند عوضی، دچار جنون ملایمی است و خود را ناخدای ناوگان کشتی های کوچکی که ساخته است می داند. در این مرحله به نظر می رسد آرامشی نسبی در داستان حاکم شده است اما نگاه سوء فردیناند به آنا و قصد تجاوز او به آنا، باعث می شود تا آنا تا مرحله کشتن فردیناند پیش رود و فقط به این خاطر که احساس لذت کشتن دیگری در آنا بیدار شده (و او این حس را دوست ندارد) از کشتن فردیناند صرف نظر می کند. نکته مهم در این بخش همین احساس لذت از کشتن دیگری است. او تافته ای جدا بافته هست و نیست. هست چون با دیگران فرق دارد و نیست چون احساس و غریزه طبیعی دارد. قهرمان داستان یک آدم است. پس از این که آنا گردن فردیناند را رها می کند، بیرون می رود و پس از بازگشت با فردیناندی مرده مواجه می شود. آیا آنا فردیناند را کشته است؟ آیا ایزابل او را کشته؟ معلوم نمی شود. با مرگ ایزابل داستان به نقطه صفر ابتدایی باز می گردد و بار دیگر آنا آواره شهر است.
آوارگی در شهر شهر داستان را وارد بخش سوم کرده و مرحله جدیدی از داستان آغاز می شود. بر اثر حادثه و تصادفی آنا سر از کتابخانه شهر در می آورد و با ساموئل فار همکار برادرش که در پی ویلیام راهی شهر شده مواجه می شود.
ساموئل شخصیت گوشه نشینی است که از واقعیت جاری شهر جدا شده و با پرداخت پول به آدم های شهر قصد نوشتن کتابی همه جانبه را در مورد شهر دارد ولی تا زمانی که در عمق و بطن حوادث شهر قرار نگرفته شایستگی لازم برای دریافت حقیقت را پیدا نمی کند. روشنی و امید وجود آنا در این مرحله از داستان در ازدواج با ساموئل به اوج خود می رسد به طوری که می گوید: «بهترین روزهای زندیگ من بودف نه تنها در این جا، می فهمی، در هر کجا، بهترین روزهای زندگی ام بود. عجیب است که در آن روزهای هولناک می توانستم چنان خوشبخت باشم.»
در همین بخش داستان است که ما با نقطه اوج کل رمان مواجه می شویم. زمانی که آنا برای یافتن کفشی مناسب به دنبال دوژادرن مردم شناس سر از کشتارگاه انسان ها در می آورد و خود را از پنجره ساختمانی چند طبقه بیرون پرتاب می کند و باز بر حسب بختی که تنها نصیب آنا می شود نجات پیدا می کند و از این جا به بعد وارد بخش چهارم داستان می شویم. بخش چهارم با نجات آنا توسط ویکتوریا و کارکنان موسسه خیریه اش آغاز می شود. پس از تحقیقی کوتاه متوجه می شود کتابخانه آتش گرفته و اصلا معلوم نیست سام چه سرنوشتی پیدا کرده و داستان به نقطه صفر می رسد. اما دل مشغولی های آنا در موسسه، رابطه دوستی و صمیمیتی که بین او و ویکتوریا شکل می گیرد و گردش های گاه و بیگاهش با بوریس استپانویچ (مسئول تهیه مایحتاج موسسه) او را از ناامیدی کامل نجات می دهد. ویکتوریا شخصی است آرمان گرا که به خاطر اهدافش از بسیاری چیزها گذشته و خود را وقف مردم شهر کرده است و بوریس دارای چند شخصیت متفاوت است و بر لبه حد فاصل خوب و بد راه می رود و تنها چیزی که او را در سمت خوب نگاه می دارد عشقی است که به ویکتوریا دارد.
با پیدا شدن سام وارد نیم بخش انتهایی داستان می شویم. اکنون سام با تحمل سختی در شهر شرایط لازم را برای دریافت حقیقت پیدا کرده و از غرور و خود بینی به فروتنی و توجه به اطرافیان کشیده شده است. در این زمان است که می تواند در مقام پزشکی قلابی سنگ صبور دردهای آوارگان و گرسنگان شود.
«تجربه هایش از او آدم دیگری ساخته بود. تقریبا فروتن شده بود حالا رفتارش ریتمی نرم تر و آرام تر یافته بود.»
بعد از ماجراهایی که در موسسه روی می دهد و مرگ بعضی از افراد موسه دیگران تصمیم به خروج از شهر می گیرند و در لحظه دمیدن صبح حرکت داستان به پایان می رسد.
در داستان با ویلیامف شخصیت غایب پست مدرنی نیز روبرو هستیم که بارها نام او می آید. ویلیام غایبی همیشه حاضر است و علت و دلیل اصلی سفر آنا به شهر اوست اما هرگز یافت نمی شود.
دلیلی است که باعث حرکت همه چیز می شود و هیچ گاه دست یافتنی نمی باشد.
شخصیت های داستان با روشی تخت و غیر فعال ساخته نمی شود بلکه در طی داستان و در طی حوادث و در عمل ما با آن ها آشنا می شویم. تک تک شخصیت های داستان دارای اهمیت می باشند اما همگی به دور شخصیت اصلی در حرکت هستند و با آنا بلوم است که معنا پیدا می کنند. داستان در کل طرحی منسجم دارد هر چند در ابتدا به نظر می رسد که از هیچ طرح از پیش تعیین شده ای پیروی نمی کند اما با پیشرفت داستان کلی گویی ها و پراکنده گویی ها نظم یافته و داستان روالی منسجم پیدا می کند. باید توجه داشت که این نظم و انسجام بر تصادفی استوار است که در قسمت های گوناگون داستان به کرات تذکر داده می شود.
یکی از مسائلی که در پس زمینه داستان وجود دارد درگیری درباره زبان است. مسائلی که در مورد پیدایش زبان و واژگان مطرح است در این جا نسبتی معکوس گرفته و به فرآیند محو زبان منجر می شود. با محو آخرین نشانه های اندیشه پس رفت انسان ها سریع تر صورت می گیرد و باید توجه داشت که زبان برای نویسند مهم است و از همان ابتدا اشاره می شود که با ناپدید شدن چیزها کلمات مرتبط با آن ها باقی می مانند و بعد از حافظه محو می شوند. در نمونه ای عملی وقتی راوی در باره هواپیما با کسی حرف می زند شخص مقابل می گوید هواپیما چیست؟
سقوط اخلاقی انسان ها از محورهای اصلی داستان است و نهایت آن کشتارگاه های انسان است که در آن انسان ها را قصابی می کنند. در داستان اقتدار دولت در زمینه مسائل کثیف جالب است. سوزاندن جسدها و حمل و جمع آوری زباله ها که مفهومی دو گانه از کثیفی جامعه و دولت است. دولتی که تا هنگام مرگ به جز جمع آوری کثافت کار دیگری نمی کند.
داستان در کل استعاره ای است از دنیا با همه پلیدی ها و کثیفی هایش و انسانیتی که می کوشد در این آشفته بازار گوهر انسانی و ملکوتی خود را که از جهان دیگر با خود به همراه آورده حفظ و به سلامت از این خراب آباد بیرو برد.

خرداد – تیر ۱۳۸۳

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

نظرات