تصویر دوریان گری

0 93

 

با کنجاوی آینه ی پایه داری را که لرد هنری مدت ها قبل به او هدیه داده بود خم کرد، آینه روی میز بود و کوپیدهای سفید دورش می خندیدند. آینه را برداشت، شب هراسناکی که نخستین بار متوجه ی تغییر در تصویر شده بود هم همین کار را کرده بود، و با چشمانی مشوش و از اشک تار به صفحه ی صیقل خورده ی آینه نگاه کرد. یک بار، یک نفر که بسیار عاشقش بود نامه ای پرشور برایش نوشته بود، که با کلماتی پرستش گر به پایان می رسید. «دنیا زیر و رو شده زیرا که تو از عاج و زر ساخته شده ای. خم لب هایت تاریخ را بازنوشته.» عبارات به خاطرش آمد، و آن ها را برای خودش تکرار کرد. سپس از زیبایی اش منزجر شد، آینه را بر زمین کوبیده، زیر پا به خرده های نقره ای تبدیل کرد. زیبایی خودش بود که نابود می کرد، همان زیبایی و جوانی که آرزویش را داشت. اما اگر این دو نبود، شاید زندگی اش لکه ای نداشت. زیبایی برایش نقابی شده بود، جوانی ریشخند. جوانی چه بود؟ زمانی سبز و شاداب، زمان حالات خوش، و افکار خراب. چرا قبایش را به تن کرده بود؟ جوانی فاسدش کرده بود.

فکر گذشته اکنون فایده ای نداشت. تغییری نمی کرد. باید به خودش و به آینده اش فکر می کرد. جیمز وین در گوری بی نام در گورستان سلبی پنهان بود. الن کمبل یک شب در کارگاهش به خودش شلیک کرده، اما رازی را که می دانست برملا نکرده بود. اضطرابی که از ناپدید شدن باسیل هالوارد ایجاد شده بود به زودی برطرف می شد. از هم اکنون کمرنگ تر شده بود. جایش این جا کاملا امن بود. اما، البته، مرگ باسیل هالوارد بر سینه اش سنگینی می کرد. مرگ تدریجی روح خودش آزارش می داد. باسیل خالق تصویری بود که زندگی اش را ضایع کرده بود. او را نمی بخشید. پرتره ای که همه چیز را فاسد کرده بود. باسیل چیزهایی غیرقابل تحملی گفته بود، چیزهایی که هنوز صبورانه بر دوش می کشید. قتلش جنونی لحظه ای بود. خودکشی الن کمبل هم نتیجه ی عمل خودش بود. خودش خواسته بود این کار را بکند. اهمیتی نداشت.

یک زندگی تازه! همین را می خواست. منتظر همین بود. از همان جا آغاز می شد.

از کتاب «تصویر دوریان گری»، اسکار وایلد
ترجمه: فرمهر امیردوست

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.