تهران نوشت

4 45

«تهرانم؟!»
دارد عوض می‌شود. تهرانم درد می‌کند. زخم‌ها از گوشه و کنار به چرک می‌نشیند.
تهران با تمام خیابان‌های عریض و باریکش، پایین و بالای شهرش، درد می‌کند. می‌دانم که این شهر پیری مرا نخواهد دید. پیری و خاطرات دورانی که من ندیده‌ام. تهران چنار ندارد و سرو ندارد، کوچه و باغ ندارد، من نباید برای هیچ بچه و نوه و نتیجه ای توضیح بدهم که تهران روزگار من آن تهران کوچه باغ ها نبود. روزگار من روزگار تغییر بود، و برج و اتوبان، فاصله گذاری و جدا کردن. ترافیک و شلوغی و پاساژهای بی در و پیکر و راننده‌های تاکسی که می خواهند به زور سوار ماشینشان شوی، و در باران وسط خیابان بمانی و رگبار زده خود را کشان کشان به گوشه ای برسانی.

DSCF15112

تهران من دیگر حتی برف ندارد. حتی باران هم. اما تهرانم درد می‌کند و هیچ کدام از این‌ها دلیل درد تهرانم نیست. راستش را بخواهید تهران حتی هیچ وقت تهران من نبود. یعنی هیچ وقت عمیقا با این شهر پیوند نداشتم. شاید کافه‌هایش، گاهی، شاید خیابان انقلاب و ولیعصرش هم، گاهی. ولی هرگز آن مکانی نبوده که مرا در خود بگیرد، و من او را در بر بگیرم. تهران شهری زشت است. شهری شلوغ است. تحمل این همه تغییر به سمت زشتی از حوصله‌ی من خارج است. تحمل دیدن آدم‌هایی که دائما در آستانه‌ی انفجار هستند نیز از تحمل من خارج است. تحمل دست درازی مردان شیک و عادی‌اش به زنان و حتی مردان هم از تحمل من خارج است. من تهران را دوست ندارم، ولی می‌دانم تهران در زیر پوستش عجیب در حال تغییر است.
قیمت زمین و ملک، تفاوت قیمت در مناطق مختلف، و رکود شدید بازار مسکن (و هزاران دلیل پیدا و پنهانی که من نمی‌دانم) باعث شده است بازی جدیدی در این شهر شکل بگیرد. بازی که کراهتش از همین حالا هم کورم کرده.
حضور مجتمع‌های تجاری بزرگ، خیلی بزرگ، در جاهایی که اصلا انتظارش را نداری. مجتمع‌های تجاری با برندهای جور و واجور در مناطق ارزان شهر، همان پایین‌های شهر، همان جاهایی که حداکثر متراژ خانه‌ها هفتاد متر است و ساکنینش اگر نه از قشر پایین، از قشری متوسط هستند که به زحمت می‌توانند هزینه‌های ماهانه‌شان را سر به سر کنند. ساکنینی که شاید به ندرت بتوانند از این مجتمع‌ها خرید کنند و سهمشان از زرق و برق و نوسازی بازی جدید، تنها رفت و آمد، شلوغی، و نگاه‌های حسرت زده است. حسرت فروخورده ی دل مردمی که حتی می ترسند کفش‌هایشان کف براق این مجتمع‌ها را کثیف کند.
تهرانم درد می‌کند …
من از نگاه‌های حسرت زده
بغض‌های فرو خورده
و سرما و گرمای به پوست و استخوان نشسته می‌ترسم …DSCF15112

4 نظرات
  1. Parastou می گوید

    من همونطور که پای تل گفتم اینجام میگم که هلاک اینجاش شدم …
    ” مردمی که حتی می ترسند کفش‌هایشان کف براق این مجتمع‌ها را کثیف کند “

    1. استخدوس یا استخون دوس می گوید

      دقیقا این قسمتش جایی بود که به پیشنهاد فرمهر ادیت شد و به این صورت در اومد. دستش درد نکنه. 🙂

  2. شاواسب می گوید

    تبریکات فراوان!
    چه پست شکیلی از آب در اومد. واقعا دستت درد نکنه، چراغ اول تکشاخ رو روشن کردی. امیدوارم چراغ های بعدی هم پشت سرت همینطوری تند تند روشن بشن.

  3. استخدوس می گوید

    دست خودتون هم درد نکنه که تو این شلوغی درس و دانشگاه این همه انرژی گذاشتین.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.