تور رویاگیر

0 92
می گویم، دختر کوچکی بود که یک روز یک تکه از موهایش را به آرزویی دور گره زد و قرار گذاشت وقتی این موها را باز کند که به آرزویش رسیده باشد. آن آرزو آنقدر دور بود، و از آن روز آنقدر گذشته است که دختر دیگر نمی داند یک تکه از موهایش برای چه بسته شده؛ به چه بسته شده. پیاده رفتن را دوست دارد: زیر باران، روی برف، وقتی که گرمش است، وقتی هوا مه آلود و نمدار است، اگر آفتاب بتابد یا اگر شب باشد؛ دوست دارد تا ته دنیا پیاده برود و فقط، گاهی، برای دیدن ستاره ها قدم سست کند، یا بایستد و برای غریبه ای دست تکان بدهد و لبخند بزند
می گویم اگر یک روز دختری دیدی که انگار تند و سر به هوا راه می رود و برای خودش آواز می خواند – آوازی گرم مثل همین آهنگ – هرگز نپرس که زلفش از چه پریشان است، و آن تکه مو … کمی مکث می کند، چشم هایش را به چپ و به راست می گرداند – این یعنی نمی داند و دارد در ذهن دنبال پاسخ می گردد – و شانه هایش را بالا می اندازد. «یک خواب خوب، گمانم» دخترک این را می گوید و می رود … و تو شاید دیگر هرگز دختر را نبینی — این ها را من به دوست فضانوردم می گویم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.