جایزه

4 43

همیشه دلش می خواست که برنده ی جایزه ی اسکار شود. روی سن برود و چند جمله ای از سر احساس بگوید، تعظیم کند و هنگامی که اشک در چشمانش حلقه زده جایزه را بالای سر بگیرد و مردم برایش کف بزنند.

رویای شیرینی بود، هیچ کس – حتی خودش هم – نمی دانست از کی این ایده به ذهنش رسیده است. موقع انتخاب رشته برای دانشگاه همه به او خندیدند و بعضی ها هم سعی کردند جلویش را بگیرند که «داری با آینده ات چه کار می کنی؟»، اما او کار خودش را کرد و سر آخر هم دانشگاه هنر قبول شد. وقتی با همکلاسی هایش راجع به آرزویش حرف می زد آن ها هم قه قه به او می خندیدند که «انشاالله با هم برنده می شویم».

اولین فیلمش را که ساخت جنس خنده ها باز هم فرق چندانی نکرد… تا این که چند وقت پیش – بعد سال ها – زد و او برای آخرین فیلمش (که فیلم آخرش هم بود) نامزد جایزه ی اسکار شد. شب مراسم وقتی نام او را به عنوان برنده می خواندند من آن جا بودم؛ در چشمانش حالتی بود از بهت و حیرت که:

«خب که چی؟!»

اما او حالا کارمند شده است. اگر چه کارمند عالی رتبه ای نیست، شغلش را دوست دارد. روی میز کهنه ی اتاقش هم مجسمه ی کوچکی با روکش طلا گذاشته که احتمالا چند هزار دلاری می ارزد. مراجعینش ولی فکر می کنند که این تندیس کوچک بدل است و بعضی ها همچنان در دلشان به او می خندند…

4 نظرات
  1. رئیس کمیسیون سوخت می گوید

    عجب! البته ما همه تجربه تمرین کردن توی حموم با شامپو رو داریم! حالا این دوستمون کی بود. ما که کنجکاو شدیم.

  2. طاهره می گوید

    بسيار زيبا بود. سپاس

  3. رئیس کمیسیون سوخت می گوید

    خب، حالا که چند ساعت تونستیم بخوابیم و با توجه به این که قرار شد بیشتر این دور و بر نظر بدیم بذار یه نگاه دقیق‌تر بندازیم. داستان از نظر من ماجرای افول شور جوانیه و رسیدن به یه جور ثبات و رضایت فکری. اولی یه کم دردناکه (اونم واسه کسایی توی سن ما) ولی خب دومی احتمالاً بدکی نیست! چیزی که در مورد این قهرمانمون دوست دارم اینه که از اول تا آخر داستان دیگران بهش می‌خندن و با وجودی که تو این فاصله کلی تغییر کرده، حداقل یه چیزش ثابت مونده و اونم این که به خنده و مسخره دیگران اهمیتی نمی‌ده. خیلی هم دمش گرم. باشد که ما هم اینجوری باشیم.

  4. تکشاخ می گوید

    دوستان، ببخشید که من با اکانت تکشاخ کامنت شخصی می دم. البته من تکشاخ نداریم که. منم مامانش هستم بالاخره.
    در کل داستان رو دوست داشتم. فقط چند تا نکه هست: اولا که «بهت و حیرت» هه. عطارد بیاد سریع اینو ویرایش کنه تا آبرومون نرفته. دوما اونطوری که از اولای داستان برمی آد این رفیق اسکاریمون ایرانیه. خب، گوش شیطون کرد بالاخره یه ایرانی هم اسکار برد و این داستان همچین هم تخیلی نیست. اما من چیزی که نمی فهمم این تاکیدی که روی سکون آخر داستان شده. این یارو فیلم رو می سازه، بعد چون کنکوری اینا هم بوده برداشت خواننده می تونه این باشه که جوون هم هست، بعد فیلمش زززززااااااررررررت اسکار می بره، واسه چی اینقدر تاکید هست بر اینکه «فیلم آخرش بود» و بعد این فاصله ی زمانی خیلی طولانی واسه چیه که یی هو تو دو تا پاراگراف بعدتر می بینیم یارو دم بازنشستگیه، حتی. بعد من این پشت میز نشینی یارو رو اصلا درک نکردم. یکی که هنر خونده، فیلم ساخته، اسکار گرفته بعد می شه کارمند کدوم اداره آخه!؟ خدایی من که راهی نمی بینم. بعدم خب، بله، منم اگه برم تو یه اداره ای روی میز کهنه ی یه کارمند نه چندان عالی مقامی مجسمه ی اسکار ببینم فکر می کنم بدله. قسم حضرت عباس هم بخوره یارو باورم نمی شه.
    فکر می کنم می شد یه پایانبدی بهتر برای داستان نوشت. یه چیزی که همین حس ثبات و رضایتمندی پوچ رو برسونه، اما یه کم واقع بینانه تر باشه.
    نکته ی آخر اینکه فروش مجسمه ی اسکار کلا ممنوعه. همین چند وقت پیش هم یه آدم بی جنبه ای قصد کرده بود اسکارش رو توی ای بی بفروشه کشیدنش دادگاه و واویلا. اینه که مجسمه ی اسکار اصولا ارزش مالی نداره.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.