جیوز و مهمان سر خر

0 17

نمی‌دانم منبع حرفم چقدر درست است، اما فکر می‌کنم شکسپیر بود – یا، شاید هم نه، شاید یک یاروی گنده مغز دیگر بود – که می‌گفت دقیقا هر وقتی آدم مشخصا حس می‌کند که سرخوش است، و اصولا هیچ غمش نیست سرنوشت پشت سرش اره کشی راه می‌اندازد. الحق که راست می‌گوید. برای من که دقیقا همینطور است. مثلا ماجرای بانو مالورن و پسرش، ویلموت. یک دقیقه قبل اینکه سر و کله‌شان پیدا شود، من داشتم به این فکر می‌کردم که واقعا همه چیز رو به راه است.

صبح دلپذیری بود، و من تازه از حمام آب سرد بیرون آمده بودم و حس پسر دو ساله‌ای را داشتم. در واقع آن موقع خیلی خیلی خوشحال بودم چون روز قبلش دم جیوز را چیده بودم – واقعا هم که دمش را چیدم. می‌دانید، اوضاع داشت کاملا از دست خارج می‌شد. مرا مظلوم گیر آورده بود. ایرادی ندارد که مجبورم می‌کند کت و شلوار‌های تازه‌ام را کنار بگذارم، سلیقه‌ی جیوز در انتخاب کت عالی است. اما وقتی به چکمه‌های ساق بلندم، که واقعا مثل یک جفت برادر دوستشان دارم، گیر داد از کوره در رفتم. و چون داشت مثل یک جور کرم کلاهپوش با من رفتار می‌کرد، پاشنه‌ام را بالا کشیدم و نشانش دادم با که طرف است. داستانش دراز است، حالا فرصتش نیست، مسئله‌ی اصلی این است که می خواست مثل جان درو [هنرپیشه] لونگ آکره بپوشم، در حالی من می‌خواستم مثل … مثل یک یاروی هنرپیشه‌ی دیگر، کانتری جنتلمن بپوشم، و آخر قضیه این شد که بعد از کشمکشی بسیار جدی همان کانتری جنتلمن را خریدم. خب، اینطوری بود که در آن صبح خیلی خاص حس مردانگی و استقلال می‌کردم.

گفتم که، در حمام در فکر صبحانه بودم و داشتم ستون فقرات عزیزم را با حوله ماساژ می‌دادم و زیر لبی آواز می‌خواندم که کسی به در زد. دهانم را بستم و در را یک سانتی متری باز کردم.

گفتم: «اوهوی، چه خبر شده؟»

جیوز گفت: «بانو مالورن می‌خواهد شما را ببیند، آقا.»

«هان؟»

«بانو مالورن، آقا. در نشیمن منتظر شما است.»

هر گونه شوخی را تا وقت صبحانه ممنوع کرده بودم، به همین خاطر سفت و سخت گفتم: «دست بردار، جیوز، خودت هم می‌دانی که این وقت روز کسی در نشیمن منتظر من نیست. ساعت ده نشده چه کسی به مردم سر می‌زند؟»

«این طور که خودشان فرمودند، آقا، با پرواز صبح زود نشسته اند.»

حالا قضیه کمی امکان پذیر شده بود. یادم آمد یکسال پیش که به آمریکا آمدم، سفر نزدیک‌های شش شروع شد، و من هشت نشده قدم به خاک بیگانه گذاشته بودم.

«جیوز، حالا این بانو ماروین اصلا که هست؟»

«بانو حرفی به من نزدند، آقا.»

«تنها است؟»

«لرد پرشمور همراه بانو است، آقا. به نظرم جناب لرد پسر بانو است.»

«آهان، خب، یک دست لباس آبرومند بیاور، الان حاضر می‌شوم.»

«کت شلوار ارغوانی آماده است، آقا.»

«پس راه را باز کن.»

پی جی وودهاوس، جیوز و ووستر

موقع لباس پوشیدن مدام به این فکر می‌کردم که بانو مالورن کیست. وقتی سرم را از یقه‌ی پیراهن بیرون آوردم و داشت سراغ دگمه سردست‌هایم می‌رفتم که تازه یادم افتاد.

«جیوز، فهمیدم. دوست عمه آگاتا است.»

«بله، آقا؟»

«بله. یکشنبه‌ای قبل از ترک لندن سر شام بود. آدم بدعنقی است. کتاب می‌نویسد. از دوربار که برگشت یک کتابی درباره‌ی وضعیت اجتماعی هند نوشت.»

«بله، آقا؟ ببخشید، آقا، اما این کراوات را نزنید.»

«هان؟»

«این کراوات را با کت شلوار ارغوانی نزنید، آقا!»

از تعجب خشکم زد. فکر می‌کردم ادبش کرده ام. پای حیثیت در میان بود. اگر الان کوتاه می‌آمدم هر چه رشته بودم پنبه می‌شد. خودم را آماده کردم.

«این کراوات مگر چطور است؟ قبلا هم دیده‌ام که نگاه نگاهش می‌کنی. مثل مرد حرفت را بزن! مگر چطور است؟»

«خیلی پر زرق و برق است، آقا.»

«مزخرف! صورتی‌اش شاد است. هیچ اشکالی هم ندارد.»

«مناسب نیست، آقا.»

«جیوز، من همین کراوات را می‌زنم و بس!»

«خیلی خوب، آقا!»

چه بد شد. فهمیدم که روی دلش مانده. اما روی حرفم بودم. کراوات را گره زدم، ژاکت و کتم را پوشیدم، و به نشیمن رفتم.

گفتم: «هولا! هولا! هولا! چه؟»

«آها! آقای ووستر، حالت چطور است؟ قبلا پسرم را دیده بودی؟ ویلموت. موتی، عزیزم، ایشان آقای ووستر هستند.»

بانو مالورن پر انرژی، آتشی و پر سر و صدا بود، زنی بسیار قدرتمند، قدش چندان بلند نبود، اما به جایش کفش‌های بیست سانتی می‌پوشید. در بزرگترین مبل خانه خودش را جا داده بود، انگار مبل را به قدر باسنش اندازه زده بودند. چشم‌‌هایش روشن و برجسته بود و موهایش پر پشت و زرد. وقتی صحبت می‌کرد حدود و پنجاه و هفت دندان جلو از دهانش بیرون می‌زد. از آن زن‌ها بود که لرزه به اندام مردها می‌انداخت. حس می‌کردم جلویش ده ساله شده ام و با لباس شق و رق مهمانی مرا آورده‌اند که سلام کنم. روی هم رفته هیچ چیز این ملاقات مناسب ساعات قبل از صبحانه نبود.

موتی، پسرش، شاید سی و سه ساله بود، بلند قد و لاغر و بی روح. موهایش مثل مادرش زرد بود، اما روغن زده و فرقش را از وسط باز کرده بود. چشم‌هایش هم برجسته بود، اما تیره. چانه‌اش نصفه و نیمه پایین افتاده بود، و انگار اصلا مژه نداشت. خلاصه بگویم، آدم گوساله مانندی بود.

گفتم: «چقدر از دیدارتان خوشحالم. پس پریدید این طرف، هان؟ زیاد در آمریکا می‌مانید؟»

«یک ماهی. عمه‌ات آدرست را داد و گفت که حتما سر بزنم و حالت را بپرسم.»

از شنیدن این حرف خوشحال شدم، نشان می‌داد که عمه آگاتا بالاخره از خر شیطان پیاده شده. سال پیش اتفاقات ناخوشایندی رخ داد، مرا به نیویورک فرستاد که پسرعمو گوسی را از چنگال دخترک آوازه خوانی نجات دهم. بگویم که تا من برسم گوسی نه تنها با دخترک ازدواج کرده بود، بلکه روی صحنه هم رفته بود، و حالش خوب بود، اما می‌دانید که عمه آگاتا خیلی خیلی ناراحت شده بود. من هم اصلا جرات نداشتم برگردم و توی رویش نگاه کنم، و خوب بود که می‌دیدم زمان مشکل را حل کرده و آنقدری از ناراحتی عمه آگاتا کم شده که دوستانش را سراغم بفرستد. یعنی راستش، با اینکه آمریکا را دوست دارم، نمی‌خواستم تا آخر عمر از انگلیس تبعید شوم؛ و، باور کنید، انگلیس خیلی خیلی تنگ‌تر از آن است که آدم با عمه آگاتای کفری درونش زندگی کند. به همین خاطر از شنیدن این حرف‌ها خوشحال شدم و لبخندی به لبم نشست.

«عمه‌ات گفت هر طوری که از دستت بر می‌آید به ما کمک کنی.»

«واقعا؟ آه، واقعا. البته!»

***
از کتاب «جیوز، بالام جان»، پی جی وودهاوس
ترجمه: فرمهر امیردوست

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.