خزان

0 105

همه چیز مانند هر روز شروع شد ، مانند هر روز خورشید ساعت ۷صبح طلوع کرد و مانند هر روز آب پاشهای هوشمند از زمین بیرون زدند و به سرعت مشغول آب پاشی به گیاهان داخل باغ شدند ، مثل هر روز سیستم هوشمند گلخانه ای روشن شد و مشغول اندازه گیری خلوص خاک و دیگر چیزهای همیشگی شد و مثل همیشه … راس ساعت ۷صبح … زندگی درون مزرعه شروع شد .

مزرعه یک نهاد مستقل بود ، یک حباب زندگی دور افتاده از محیط فوق آلوده شهر که برای خودش زندگی میکرد و به لطف قوانین بعد از انقلاب دارای این حق قانونی بود که یکروز کار بکند و یکروز نکند هرچند در تمام طول مدت ۲۰۰سال زندگیش هیچ روزی نشده بود که مثلا آب پاشهایش را صبح روشن نکند یا نورافکنهای طبیعی اش را جابجا نکند ، گیاهان نیاز به نور و غذا برای زندگی داشتند و او نمیتوانست درد کشیدن ساکنینش را تحمل کند … زمانی که نیمه اتوماتیک بود و یک تکنسین جاندار باید تمام فرآیندهایش را کنترل میکرد البته بارها و بارها خودش را به مریضی زده بود ولی حالا او بود و یک حباب پر از انواع گیاهان و او با تک تک آنها دوست و آشنا بود … شاید بکار بردن لفظ دوست برای یک ماشین فوق هوشمند درست نباشد ولی او ترجیح میداد از صفت “دوست” برای خودش استفاده کند … مزرعه نمودارهای انرژی و سلامت گیاهان را برای خودش رسم کرد و روی نمودار درختهای سیب تمرکز کرد ، چند روزی میشد درختان سیب از چیزی شکایت میکردند که منطقا نباید میداشتند و حالا سیستم ثبت زباله ، برگهای زرد بیشتری را ثبت کرده بود … ماشین میدانست در زمان بسیار باستان یعنی وقتی که زمین دارای جو ثابت و مستقل و البته حیات بیرونی بوده ، در محیطهای بازی بنام جنگل درختان با ۴فصل متفاوت و البته برخی تغییرات مواجه میشدند ولی بعد از چهارمین جنگ و بعد از برخورد عظیم و نابودی خیلی از کشورهای سطح رویی این سیاره و البته بعد از نابودی جو ، تمام طبیعت زمین بداخل حبابهای زندگی هدایت شدند و حبابهای زندگی فقط یک فصل در خود داشتند ، بهار و برای همین برگ ریزان درخت سیب کاملا غیرطبیعی و خطرناک بنظر میرسید ، ماشین تصمیم گرفت اطراف درخت سیب را حصار بکشد و البته از قبل از او بخاطر این حرکت عذرخواهی کرد … درخت سیب با پالسهای ضعیف جواب داد که مشکلی نیست و اینکه درک میکند ، درخت سیب یکی از قدیمی ترین درختها و موجود خوبی بود ، برخلاف درخت گیلاس که بطور یکنفس پالس میفرستاد و اعصاب گیاهان اطرافش را به نحوی خرد میکرد که ماشین بارها به سمتش موج شکن فرستاده بود تا ساکتش کند و غرور … درخت گیلاس وحشتناک مغرور بود !!!

ماشین حصار شیشه ای اطراف درخت سیب را بالا آورد و با اندوه به زباله جمع کنها که مشغول جمع کردن برگهای زرد از سطح سپید و درخشان حباب بودند نگاه کرد ، پالسهای درخت سیب روز به روز ضعیفتر میشد و حیات پاهای دیگر هم هیچ اطلاعی در مورد برگ ریزان یک درخت نداشتند ، حیات پاهای اطراف در مورد برگ ریزان وحشتزده بودند و سعی میکردند تماسهای خود را با ماشین قطع کنند ، ماشین اگر میتوانست میخندید چون حماقت این ماشینها باورنکردنی بود ، یک مشت پیچ و مهره بودند نه یک ماشین حیات پای مدرن !!!

ماشین چندین صفحه از برنامه روزانه اش را به کنترل درخت سیب اختصاص داد و بعد به بررسی بقیه نمودارهای گیاهان رسید .

روز سوم از بررسی ، یکی از سیبهای درخت بطور خودکار و قبل از رسیدن به دوره بلوغ از درخت افتاد ، ماشین سیب را بررسی کرد و یک لکه قهوه ای دقیقا روی پوست خارجی اش پیدا کرد ، او لکه را بررسی کرد و آثار فساد را تشخیص داد ، وقتی درخت سیب از نتیجه آزمایش مطلع شد بشدت وحشتزده شد ، فساد چیزی غیرقابل قبول در نظام طبیعت بود و هیچ درختی تابحال محصولی فاسد تحویل نداده بود ، ماشین بالای محفظه نیمه بسته درخت را هم مسدود کرد و سیستم تهویه داخلی را برایش براه انداخت و بهترین محصولات گیاهی را بداخل خاکش تزریق کرد … ماشین برخلاف عادت همیشگی روزی ۵دفعه نمودار درخت سیب را چک میکرد و از دیدن فرو افتادن برگهای زرد و قهوه ای و البته میوه های نیمه فاسدش بشدت احساس بدی میکرد ، ماشین حس میکرد این تقصیر اوست که درخت سیب رو به فساد میرود و با اینکه در سیستم او چیزی بعنوان حس غم تعریف نشده بود ولی با توجه به تعریفهایی که از احساسات انسانی داشت ، او در این خصوص غمگین بود .

بعد از یک ماه ، تمام برگها و محصولات درخت سیب فرو ریختند ، درخت حالا پالسهای بسیار ضعیفی ارسال میکرد و کاملا برهنه بود ، ماشین دمای داخل محفظه اش را افزایش داد تا بدنش بدلیل از دست دادن محصولات رنج نکشد … گیاهان دیگر روزانه پالسهای هشدار دهنده برای او ارسال میکردند و از او تقاضا میکردند درخت سیب را از چرخه حیات پا حذف و به حیات بد تغییر بدهد ولی ماشین قبول نمیکرد ، اطلاعاتی به او میگفت درخت سیب بزودی بهبود پیدا خواهد کرد .

یکروز وقتی ماشین مشغول چک کردن پالسهای درخت سیب بود متوجه شد پالسها از حالت سراسیمه به آرامش مبدل شدند ، درخت در حالتی مانند خواب قرار داشت … ماشین تمام اطلاعات مربوط به کشاورزی و طبیعت را جستجو کرد ، از تمام حیات پاها سئوال کرد و حتی از دانشگاه بشری زمین هم در این خصوص چیزهایی پرسید ولی هیچکس جوابی برای این موضوع نداشت .

هرچه بیشتر زمان میگذشت فعالیت پالسهای درخت سیب کم و کمتر میشد … ماشین حس نگرانی نداشت ولی با توجه به معنی نگرانی ، این که او روزی بیشتر از ۱۰دفعه نمودار حیاتی درخت را چک میکرد چیز جدیدی بود که میشد به نگرانی تشبیهش کرد … سه ماه از زمان شروع بیماری درخت میگذشت … درختان دیگر در ۲نوبت ماهانه بار محصولاتشان را تحویل داده بودند و سیستم جامع حیات پا از او میخواست درخت سیب را که منطقا بیمار شده بود معدوم کند ولی ماشین حس میکرد حباب زندگیش بدون درخت سیب ناقص است و از دستور سرپیچی کرد ، انقلابی روی انقلاب !!!

ابتدای ماه چهارم ، ماشین پالس متفاوتی از درخت دریافت کرد ، پالس لحظه به لحظه از طلوع خورشید قویتر و نیرومند تر میشد و تغییراتی در نمودار حیاتی شکل میگرفت ، ماشین هوای داخل محفظه را اندازه گیری کرد و با کمال تعجب نشانه هایی از رشد پیداکرد و برای همین محفظه را پائین آورد تا درخت از هوای مطبوع بیرون نیز استفاده کند ، ماشین هیچ توجهی به هشدارهای گیاهان دیگر نکرد .

چند روز بعد یک آنومالی در درخت سیب دیده شد ، قسمتی از شاخه خشک درخت دارای یک برآمدگی بسیار نرم شد که در آزمایشات دقیق مشخص شد نوعی از گل است ، بطور منطقی درخت نمیتوانست گل بدهد ، درختان گل متفاوت و در حیات پاهای متفاوت نگهداری میشدند و درخت سیب در تمام طول عمر ۵۰ساله اش هرگز گل نداده بود … یک هفته بعد درخت مملو از برآمدگی های رنگینی شده بود که هنوز سرباز نکرده بودند ، گیاهان اطراف بشدت نگران بودند و این نگرانی را به ماشین انتقال میدادند ولی ماشین برای اولین بار در تمام مدت ساخته شدنش از هیچ دستور و قانونی اطاعت نمیکرد ، دیدن درخت تنومند سیب با رنگهایی که آنرا بیش از پیش زیباتر کرده بود تفریح جدید ماشین شده بود … چند روز بعد ، صبح که ماشین میخواست آبیاری را شروع کند متوجه هزاران هزار گل روی درخت سیب شد … ماشین هیچ پالسی برای ارسال نداشت ، درخت سیب ، زنده و شاداب برای او پالس میفرستاد و از احساس فوق العاده ای میگفت که تابحال احساس نکرده بود ، ماشین حس خوبی داشت ، انگار هزاران هزار حافظه جدید برایش نصب کرده بودند و باتری های اتمی قدیمی اش را تعویض کرده بودند ، ماشین حس میکرد نمودارهای بهتری رسم میکند و بیشتر از قبل به حباب اهمیت میدهد … ماشین آغاز شروع تغییرات درخت سیب را ثبت کرده بود برای همین در فصل بعدی آماده تغییرات بود ، ماشین متون قدیمی را مطالعه کرد و وقتی تمام گیاهان حباب به خزان رسیدند شرایط محیطی مناسب برای آنها را فراهم کرد ، در فصل زمستان هوا را مقداری سردتر کرد و در فصل بهار از حیات مجدد گیاهان حیرتزده شد … ماشینها برخلاف انسانها یکدیگر را نابود نمیکردند برای همین ماشین مرکزی فقط به ارسال پالسهای هشدار دهنده بسنده میکرد … حیات پاهای اطراف هر ارتباطی با او را قطع کردند تا حیات درونشان آسیب نبیند ، ماشین اهمیتی نمیداد ، ماشین یگانه حباب فصلی را برای خودش برنامه ریزی کرده بود و از دیدن شکوفه ها ، برگهای رنگارنگ و حتی فساد طبیعی محصولات عمیقا لذت میبرد .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.