خل بازی

0 82
آن شب
زمین زیادی چرخیده بود
و وقتی بیدار شدم
هنوز شب بود!
تولد یک شعر را جشن گرفتم،
با گل های کاغذی
و پنیر پیتزا!!!
دست هایت دیگر روی بدن من نبودند،
تو رفته بودی
و حتی چای هم
طعم تو را می داد!
۴۹ سکه داشتم
“انقلاب”ی در راه بود.
خود را می دیدم
که روی اسکله مرده ام
و دهانم باز مانده.
در دهانم نور بزرگی گیر کرده بود
و یک علامت سؤال خسته
آن طرف ها می پلکید…
 خل بازی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.