خل بازی

0 60
آن شب
زمین زیادی چرخیده بود
و وقتی بیدار شدم
هنوز شب بود!
تولد یک شعر را جشن گرفتم،
با گل های کاغذی
و پنیر پیتزا!!!
دست هایت دیگر روی بدن من نبودند،
تو رفته بودی
و حتی چای هم
طعم تو را می داد!
۴۹ سکه داشتم
“انقلاب”ی در راه بود.
خود را می دیدم
که روی اسکله مرده ام
و دهانم باز مانده.
در دهانم نور بزرگی گیر کرده بود
و یک علامت سؤال خسته
آن طرف ها می پلکید…
 خل بازی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.