خنیاگر

0 19

نگهبان فریاد زد: آهای پیرمرد، با تو ام!

در بین جمعیتی که با عجله از دروازه عبور می‌کرد پیرمردی خمیده از حرکت ایستاد. تابستان‌ها دروازه‌ی بزرگ را یک ساعت دیرتر می‌بستند، اما باز هم آخرین ساعت‌ها شلوغ و پرهمهمه بود. مردم شهر از کارهایشان به خانه برمی‌گشتند و مسافرها می‌خواستند حتما اتاقی در یکی از خانه‌های داخل دژ پیدا کنند. آن‌هایی که بعد از بسته شدن دروازه بیرون می‌ماندند تا صبح کنار آتش دروازه بیدار می‌نشستند، چون ممکن بود در خواب سرشان را به خاطر یک ساعت مچی یا محتویات جیبشان از دست بدهند.

پیرمرد خمیده آهسته برگشت و به نگهبان نزدیک شد. نگهبان بدون اینکه چشم از سیل جمعیت بردارد گفت: «برو تو! برو تو!» و با دست به کیوسک کوچکی بیرون دروازه اشاره کرد. پیرمرد همانطور آهسته به راهش ادامه داد و نزدیک کیوسک ایستاد. مردی که از لباس‌هایش مشخص بود مسافر است داخل کیوسک بود. پیرمرد صبر کرد. دو دقیقه بعد مرد کارش را در کیوسک تمام کرد و بیرون آمد. داشت زیر لب می‌گفت: «اصلا آدم نباید از دروازه‌های بزرگ وارد شود، همیشه یک بهانه‌ای برای گیر دادن پیدا می‌کنند …»

پیرمرد وارد شد. آهی کشید، اطراف را پایید و هر چه برگه در برگه‌دان روی پیشخوان ثبت اطلاعات تن‌ها بود برداشت و در توبره‌اش چپاند. بعد سرش را از کیوسک بیرون کرد و به همان نگهبان که جلویش را گرفته بود گفت: «سرکار! برگه از کجا بردارم؟» نگهبان اخم هایش را در هم کرد.

– از روی میز.

–  تمام شده.

– پس برو، فردا بیا!

– یعنی چه؟

– یعنی همین که گفتم.

– هنوز که نیم ساعت مانده. اصلا ده تن از این دروازه رد شده‌اند که شما برگه تمام کرده‌اید؟

نگهبان یک دفعه آتشی شد و فریادی کشید: روزی صدهزار تن از این دروازه رد می‌شوند، چه می‌گویی تو؟ حرف اضافه می‌زنی!

پیرمرد از کیوسک بیرون آمد و به طرف نگهبان رفت.

– سرکار، من جای پدرت هستم. یک توک پا بیا کارم را راه بینداز.

– حالا گریه‌ات در آمد؟ برو جلوی من نایست! نمی‌شود.

– پسرم، من علیلم، شب توی بیابان زنده نمی‌مانم‌ها.

نگهبان رو برگرداند.

پیرمرد مکثی کرد و باز گفت: «تو زن و بچه داری؟ اصلا ازدواج کرده‌ای؟ من خنیاگرم، آمده‌ام برای کار، اما برای تو مجانی می‌خوانم. بیا کار مرا راه بینداز.»

– د گفتم نمی‌شود. برو! برو!

– اصلا بیا من یک چیزی کف دستت بگذارم …

– گیری کردیم‌ها! برو مرد! برو بگذار به کارم برسم.

– بیا یک فرم به من بده تا بروم. آخر شب است، خوش نیست.

– مثل اینکه ول کن نیستی، هان؟ حالا چه کاره‌ای؟

پیرمرد اطراف را نگاهی کرد.

– خنیاگرم، گفتم که. دنبال کار آمده‌ام.

– سازت کو؟

– فروختم که بهترش را بخرم. بعد پشیمان شدم. ساز یار است، هر چه کهنه بهتر. خانه‌ات کجا است؟ برای تو مجانی می‌زنم.

– فکر کردی من خرم؟ دو قدم بروی همه چیز یادت می‌رود.

– یادم نمی‌رود.

– می‌رود. ولی بیا رد شو. دلم برایت سوخت. در را هم الان می‌بندیم دیگر. رد شو.

برقی در چشمان پیرمرد درخشید. دست نگهبان را گرفت و چندین بار تکان داد. گفت: «خیر ببینی! خیر ببینی!» و وارد شهر شد. جمعیت هنوز با صدا و هیاهو پشت به پشت هم راه می‌رفتند. پیرمرد چند قدمی برداشت و وقتی احساس کرد خوب در بین مردم گم شده کمر صاف کرد، کلاه ردایش را از سر برداشت، دستی در موهایش کرد و دسته‌های سفید مو را از روی پیشانی به عقب زد؛ جوانی شد با موهای سفید. سر گذرگاه اول پسر نوجوانی به دیوار خانه‌ای تکیه داده بود. مرد به طرف پسر رفت و با صدایی که دیگر لرزان نبود آهسته گفت: «راحت رد شدی؟ کسی بویی نبرد؟» پسر سر تکان داد.

– کسی پی من نبود؟

– نوچ!

مرد در توبره‌اش دست کرد، رفت و برگه‌های اطلاعات را در زباله‌دان کنار دیوار ریخت. بعد گفت: «برویم.»

در یک چشم به هم زدن مرد و پسر نوجوان در خیابان‌های تو در توی شهر گم شدند.

***

شب که از نیمه می‌گذشت شهر خلوت می‌شد. با اینکه مردم دوست داشتند چراغ جلوی در خانه‌هایشان را تا صبح روشن بگذارند، خیابان‌ها کم نور بود. سایه‌های بلند و تیره‌ی سر هر پیچ رهگذران را در وهم فرو می‌برد. دو مسافر خود را در میان این سایه‌ها پیچیده بودند و خیابان‌ها را پشت سر می‌گذاشتند. میدان اصلی آخرین مکانی بود که خلوت می‌شد: مردم تا مدتی در میخانه‌های این اطراف می‌ماندند و بعد آرام آرام به سمت خانه‌هایشان می‌رفتند. کمی بالاتر وارد دالانی شدند. دالان از یک سمت کاملا تاریک بود، شبیه به غاری شده بود که لانه‌ی حیوانات وحشی است. مرد که جلوتر راه می‌رفت روی دیوار دست می‌کشید؛ با دست دیگرش مچ دست پسر را محکم گرفته بود. یک بار برگشت و آرام گفت: «نترس!»

دست مرد روی دیوار به فرورفتگی چهارچوب دری برخورد کرد. ایستاد. دست پسر را رها نکرد؛ دستش را بالا برد و زیر کتیبه‌ی بالای در را لمس کرد. پسر مجبور بود نوک پا بایستد تا دستش به کتیبه برسد. گوشه‌ی سمت راست درگاهی نوک انگشتش به جسم سختی برخورد کرد که کمی بزرگتر از میخ بود، اما نمی توانست درست تشخیص بدهد. مرد گفت: «همین. در را ببند.» در را هل داد و وارد شد. پسر بی‌درنگ وارد شد و در را پشت سرش بست.

همان جا، در آستانه‌ی در، پاگرد پلکانی چوبی بود که نیم طبقه به بالا و یک طبقه به زیرزمین می‌رفت. نور قرمز رنگی از بالا می‌تابید، اما پایین کم نور و تیره بود. مرد می‌خواست پسر را بالا بفرستد و خودش پایین برود، اما هنوز حرکتی نکرده بودند که صدایی گرفته و خشن از طبقه‌ی پایین به گوش رسید: «تاطیلیم!»

مرد لبخند زد؛ لبش یک وری به سمت چپ کشیده. «غریبه نیست، واهان!»

پایین پله‌ها چراغی روشن شد و در نور چراغ هیکل فربه و عظیم مردی نیمه برهنه با سبیل تاب داده و آرواره‌هایی منقبض شده نمایان شد.

مرد دوباره گفت: «غریبه نیست، غریبه نیست، هارازات!» و چند پله پایین رفت.

واهان هنوز پای پله‌ها ایستاده بود. چشم‌هایش را تنگ کرده بود. انگار داشت حافظه‌اش را جستجو می‌کرد. خیلی زود چهره‌اش باز شد. لبخندی به عرض صورت زد. «آی آمان! آرامازد، تویی!؟» سپس هر دو مرد دست هایشان را گشودند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. آرتاشس یک بند حرف می‌زد، فارسی و ارمنی را در هم و بر هم بیرون می‌داد. «آی مرنم جانیم! …هارازات! … ونتس ام کاروتل دز! … کی آمدی؟ … آی … صابر کن بیبینام، چطور آز دارپاس راد شدی؟» مرد گفت: «چشم بندی!»

«آاااااای! تو همه عمرم آز تو کالاک تر ندیدم. بیا تو، بیا تو، چرا رو پله‌ها واستادی؟» اما قبل از اینکه حرکتی بکند به پسر نگاه کرد و مکث کرد. «آرامازد، این پسره …» مرد ناخودآگاه صدایش را پایین تر آورد، «قصه‌اش دراز است. بیا تا بگویم.» واهان سر تکان داد. با دست به پسر اشاره کرد که به طبقه‌ی بالا برود، همزمان گفت: «شیرین! بیا، مهمان داریم!» پسر به هرمزد نگاهی کرد و از پله‌ها بالا رفت. بالای پله‌ها زنی بلند قامت با لباس محلی ایستاده بود. گفت: «خوش آمدی، آقای کوچوک! خوراک را حالا درست می‌کنم، گینی خوب هم هست.» لحن و صدایش آرام بود؛ مثل اسمش شیرین.

سه هفته در سفر بودند، مدام هم از بیراهه می‌رفتند که مبادا کسی قیافه‌هایشان را بشناسد یا مزاحم و درگیرشان بشود. مدت‌ها بود غذای گرم نخورده بودند. ولی پسر می‌خواست یک راست به خواب برود. خوابی آرام روی تختی راحت با ملحفه‌های تمیز. البته گرسنه هم بود. متوجه شد نمی‌تواند تصمیم بگیرد. فکر کرد حالا خودش را به دست شیرین می‌سپرد. کوله پشتی‌اش را کنار دیوار گذاشت، رفت و پشت نیمکتی چوبی نشست. کنار نیمکت بشکه‌ی آبجویی را روی شکم خوابانده بودند و رویش سینی چوبی بزرگی گذاشته بودند. هیزم آتشخانه زغال شده بود و چون همه‌ی مشتری‌ها رفته بودند زغال را رها کرده بودند که خاکستر شود. شیرین با سبد نان خشک و کاسه‌ی آب برگشت. نان را روی سینی گذاشت و با دست رویش آب پاشید. باز به پستو رفت و با دست پر برگشت. پسر سرش را روی میز گذاشته بود و با چشم‌های گر گرفته رفت و آمد زن را نگاه می‌کرد. یک آن انگار چشم‌هایش بسته شد، به زور چشم باز کرد و شیرین را دید که بالای سرش ایستاده.

«خسته‌ای آقای کوچوک! بخواب!»

پسر سنگینی گرمای پوست گوسفندی را روی شانه‌اش حس کرد و قبل از اینکه چیزی بفهمد به خواب رفت.

***

در خواب در خانه‌ی قدیمی خودشان بود. هیاهویی از کوچه بلند شده بود. پسر خسته از جا بلند شد. چشم‌های گر گرفته اش دو دو می‌زد. انگار جایی را نمی‌دید، انگار کور شده بود، یا شب بود، نمی‌دانست. دست‌هایش را جلوی صورت گرفته بود و سعی می‌کرد پرده‌ی جلوی چشمش را کنار بزند. هر پرده که کنار می‌رفت صحنه‌ای ظاهر می‌شد. پدرش را دید که وقتی زمین لرزید دست برد و دریچه‌ی مخفیگاه زیر اتاق را باز کرد. مادرش برادر کوچکتر را بغل کرد و خودش را به دریچه رساند، اما پسر تنها ماند. انگار دست و پایش فلج شده بود. خواست حرکتی بکند، اما پرده فرو افتاده بود. در صحنه‌ی بعدی خودش را دید که از در خانه خارج می‌شود. کوچه خلوت بود. سوز سرما می‌پیچید. اشک در چشم پسر جمع شده بود. ناگهان آسمان بالای سرش شکاف برداشت. پسر سر خم کرد و دست روی سر گذاشت. رعد و برق جای جای آسمان را می‌شکست و از لبه‌ی شکست خون می‌چکید. پسر فریاد کشید. صدای رعد در فریادش گم شد. پرده فرو افتاد. در صحنه‌ی بعد باز خودش را دید که کنار حوض آبی رنگ باغی پاییزی نشسته. باد برگ‌ها را بلند می‌کرد و درخت‌ها سر خم کرده بودند. سر شاخه‌ای یک انار سرخ جا مانده بود. گنجشکی به انار نوک می‌زد. پسر دست در آب کرد. همهمه‌ای در باد بود. «فصل‌ها به هم ریخته، یک چیزی تنت کن، سرما نخوری.» و بعد صدایی دیگر شنید که آشنا بود. مادرش بود؟ «شاواسب، …» گوشش پر از زمزمه‌ی باد بود، فقط اسمش خودش را می‌شنید. «شاواسب، …»

تکانی خورد و چشم گشود. شیرین باز بالای سرش بود. چقدر گذشته بود؟

«آقای کوچوک، هرمزد صدایت می‌زند. خوراک هم آماده است.»

شاواسب بلند شد. پوست گوسفند را از شانه‌اش برداشت و روی نیمکت گذاشت. کوله‌اش را برداشت و به سمت پله‌ها رفت. قبل از رفتن شیرین صدایش کرد. «این بطری را هم با خودت ببر. عرق توت است.» آتشخانه‌ و چراغ‌های طبقه‌ی پایین را روشن کرده بودند. سالن میخانه پشت پله‌ها دو تکه می‌شد؛ فضای مستطیل شکل دیگری از زیرپله کشیده می‌شد و پیچ می‌خورد و کنج دیوار، پس دو نیمکت چوبی، قطع می‌شد. سالن اصلی از پای پله‌ها به چپ می‌پیچید و چندین نیمکت پشت هم درونش ردیف شده بود. دست راست پیشخوانی بلند بود که پشتش چند صندلی پایه بلند گذاشته شده بود. روی دیوار پشت پیشخوان چند قفسه نصب شده بود که روی همگی شیشه و بطری همه جور عرق و می قرار داشت. شاواسب نگاهی به بطری توی دستش کرد و تازه یادش آمد کجا است و چه کار باید می‌کرده. با دو سه قدم سریع خودش را به نیمکت آخری سالن رساند، که سفره‌ی رنگارنگی رویش چیده شده بود و هرمزد و واهان پشتش نشسته و گرم صحبت بودند. بطری را آهسته روی میز گذاشت و عقب ایستاد. هرمزد دست برد، در بطری را باز کرد و پیمانه‌ی واهان و بعد خودش را پر کرد. دو مرد پیمانه‌ها را بالا بردند و به هم کوبیدند. قدری عرق از سر پیمانه‌ها سرریز شد و روی دستشان ریخت. هرمزد اول عرق روی دستش را با زبان لیسید و بعد پیمانه را سر کشید. تندی مایع بی رنگ درون پیمانه گلویش را آتش کشید و پایین رفت. بی اختیار آهی از ته دل کشید و سریع دانه‌ی اناری از سر ظرفی برداشت و در دهان گذاشت.

در این فاصله واهان پیمانه‌ها را بار دیگر پر کرده بود و پیمانه‌ی خودش را از قبل بالا آورده و منتظر بود. هرمزد اطاعت کرد؛ پیمانه‌اش را بالا برد و مراسم باز انجام شد. بعد از پیمانه‌ی سوم حواس دو مرد سر جا برگشت، انگار تازه متوجه‌ی پسر شده بودند که کنار میز ایستاده بود. هرمزد روی صندلی جا به جا شد و کنار خودش برای پسر جا باز کرد و پیشدستی تمیزی جلویش گذاشت. قبل از اینکه شاواسب پشت میز بنشیند واهان جستی زد و دستش را گرفت. ضربه‌ از دست به تمام تن پسر سرایت کرد. دلش از هول این حرکت ناگهانی ریخت، اما چیزی نگفت. حدس می‌زد در ذهن مرد تنومند غریبه چه می‌گذرد و خوب می‌دانست طولی نمی‌کشد که به حرف بیاید.

«به سرت قسم، آرامزد، پای پله که دیدامش …»

لبخندی در گونه‌ی چپ هرمزد جمع شد. دانه‌ی اناری دیگری در دهان گذاشت و دست شاواسب را گرفت و به سمت خودش کشید. پسر کنارش روی صندلی نشست.

هرمزد گفت: «گفتم که پیدایش کردم.»

واهان به پسر چشم دوخته بود. اشاره‌ای کرد و گفت: «کلاه … کلاهت را بردار …»

پسر کلاهش را برداشت. موی سفیدش از زیر کلاه لغزید و روی پیشانی ریخت. با دست موها را کنار زد و به چشم‌های واهان خیره شد. دهان مرد از تعجب باز مانده بود. روی به رویش نوجوان سفید مویی نشسته بود که نسخه‌ی بدل خاطرات سال‌های دور بود. انگار خود هرمزد بود که در این ده دوازده سال آوارگی جایی بین کودکی و بزرگسالی یخ زده و حالا از خوابی دور به خانه‌اش برگشته. لبخند همان لبخندی بود که اول به چپ کشیده می‌شد و بعد ردیف دندان‌ها را نشان می‌داد. قاب شانه‌ها همانقدر استوار، همانقدر پهن. کمر راست، سینه سپر، بازو‌ها قوی، و انگشت‌ها کشیده. و آن چشم‌های کهربایی خسته که اگر از نزدیک نگاهشان می‌کردی حتی در جزئیات تفاوتی با اصلش نداشت، همان چشم‌های آشنایی بود که انگار از غمی پنهان با خبر است.

همه همینطور مبهوت می‌شدند؛ عادت کرده بودند. سر راهشان، پای هر آتش رهگذری که مهمان شدند دهان‌ها همین طور از تعجب باز شد و چشم‌ها خیره ماند. هرمزد اول چیزی نمی‌گفت و می‌گذاشت فکر کنند پدر و پسر هستند؛ اما این شباهت حتی برای پدر و پسر هم زیادی بود. بعد از مدتی به این نتیجه رسید که باید خودشان را بپوشانند، جدا جدا از دروازه‌ی شهرها عبور کنند، و تا جایی که می‌شود در سایه‌ها پنهان شوند. چشم جاسوس‌های شهبانو از قبل هم دنبال هرمزد می‌گشت، و حتما هر روز خبرش را می‌آوردند که سفیدمو به طرف شرق می‌رود؛ شک نداشت همین حالا هم همه می‌دانند که بعد از سال‌ها به شهر برگشته است … اما حضور پسر نباید در دهان‌ها می‌افتاد. سال‌ها گشته بود، و حالا وقتش بود که بار روی شانه‌هایش را سبک کند؛ نمی‌خواست زودتر از موعد با نابودی رو به رو شود.

پسر دیگر تحمل نداشت. شکمش حسابی صدا می‌داد و حس می‌کرد اگر یک ثانیه‌ی دیگر این سکوت ادامه پیدا کند از گرسنگی می‌میرد. نگاهی معنی دار به هرمزد انداخت – در این مدتی که با هم گذرانده بودند زبان نگاه هم را یاد گرفته بودند -. هرمزد ظرف نان را نزدیک پسر گرفت و بعد هم توی پیشدستی رو به رویش چند دلمه و مقداری بورانی مرغ و گردو گذاشت؛ آخر از همه ظرف انار را جلو آورد. پسر قاشقش را در ظرف انار زد و چند قاشق روی بورانی ریخت و مشغول خوردن شد.

واهان دیگر چیزی نگفت. فقط به خوردن پسر نگاه می‌کرد و گاه به گاه سرش را با ناباوری تکان می‌داد و می‌خندید و بعد پکی به پیپش می‌زد و دود را بیرون می‌داد. وقتی خیال هورمزد از پسر راحت شد، بلند شد، دستی روی شانه‌ی واهان گذاشت و گفت: «صبح برمی‌گردم. ولی اگر دیر کردم منتظر من نشوید. می‌آیم دنبالتان بازار.» واهان دست روی دست هرمزد گذاشت، پک عمیقی به پیپش زد و سر تکان داد. هرمزد دستش را کشید و رفت. وسط سالن برگشت و باز به شاواسب نگاه کرد و چون دید که حرفی نمانده از پله‌ها بالا رفت و از میخانه خارج شد.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.