داستان آن سرزمین – قسمت سوم

0 5

۰۰۳ /

maxresdefault (1)

خون در برابر خون

قدرت در برابر قدرت

دادخواهی در برابر ظلم

همانطور که دستور دادند

نور در برابر تاریکی

آسمان در برابر زمین

خدایان در برابر شیاطین

همانطور که دستور دادند

کاهنه همانطور که کتاب را کنار میگذاشت ظرفی مسطح که از آن بخار خوشبویی برمیخواست از روی میز برداشت و با احترام روی زمین ، درست در میان ۶شمع روشن که میسوختند گذاشت … اتاق از عِطر سنگین عود و کندر فضایی مست کننده و گرم پیدا کرده بود ، کاهنه از روی میز ظرف بسیار کوچکی که مایعی نیمه درخشان درونش بود برداشت و با احترام به سمت فردی که در میان شمعها و عودها نشسته بود رفت

خون خدایان برای پایداری

خون خدایان برای بازگشت

خون خدایان برای تبدیل

همانطور که دستور دادند

در شبی که سه کهکشان پرتو افشانی میکنند

چونان که گویی خدایان با ما موافق باشند

همانطور که دستور دادند

کاهنه به آرامی درب ظرف را باز کرد و مقداری از آنرا روی دستان کسی که در میان شمعها و عودها نشسته بود ریخت ، دقیقاً روی زخمی که در محل مچ هر دو دستش ایجاد شده بود و به آرامی خونریزی میکرد … کسی که در میان حلقه شمع و عود نشسته بود کوچکترین حرکتی نکرد و تنها خیره به روبرویش نگریست … همانطور که در طول اجرای مراسم بود ، با همان ردای آبی تیره ای که بتن کرده بود و با همان موهای ژولیده مشکی که رد خون هنوز رویشان دیده میشد ، نگاه خیره اش از پنجره اتاق به شهری دوخته شده بود که در آتش میسوخت ، کاهنه آهی کشید و به سمت میزی رفت که ابزار و وسائل مخصوص این مراسم را روی آن‌ها چیده بود ، دختری جوان بود که مطابق رسوم و آئین ساری بلند سپیدی بتن داشت و موهای بلند و سیاهش را محکم از کناره بافته بود تا روی شانه اش قرار بگیرد و جواهری سرخ به موهایش آویخته بود تا نشانی از خون خدایان باشد و حلقه ای از طلا بر روی پیشانی اش قرار داده بود تا نشانی از بزرگی و جلالش باشد ، هرچند ، در میان جهنمی که بپا شده بود این چیزها کمترین اهمیتی نداشت و تنها چیزی که اهمیت داشت اجرای درست مراسم و معرفی صحیح داوطلب به سایه‌هایی بود که آنسوی دنیا بودند … کاهنه در تمام طول عمرش این مراسم را بصورت تئوریک و عملی آموخته بود و بارها در حضور اساتیدش بعنوان آزمایش اجرا کرده بود ولی هیچ‌گاه کسی را ندیده بود که داوطلب اهدای روح و جسمش به یک سایه واقعی باشد ، البته درک میکرد ، داوطلب زندگیش را از دست داده بود ، آتش هولناکی که لحظه به لحظه قسمتهای بیشتری از شهر را در خود می بلعید زندگی خیلی از بازماندگان را از آن‌ها گرفته بود ولی هیچکدام یک سایه نبودند ، در غم خود البته زجه میزدند و اشک میریختند ولی هیچکدام نمیدانست چه باید بکنند … برخلاف داوطلب … ولی آیا او تصمیم درستی گرفته بود ؟ کاهنه نمیدانست و برایش چندان اهمیتی هم نداشت ، بر اساس قوانین و سنن هر سایه‌ای امکان درخواست جانشینی داشت و حالا او وظایفش را انجام میداد ، خطرات و مشکلات را برای داوطلب بازگو کرده بود و او موافقت کرده بود … کاهنه تنها کار انتقال را انجام میداد … باقی امور بر عهده خود داوطلب بود که چطور از قدرتهایش در آینده نزدیک استفاده کند

شولوا

شاکا

اینسوریما

بریموتیوس

فرامویتا

سهریچ

آهراکیاچ

یوچا

هرهیاش

داوطلب بخود لرزید و دستانش که تا آن لحظه روی زانوانش قرار داشت روی زمین افتاد ، سرش به روی سینه افتاد و بوضوح نفس کشیدنش قطع شد ، قلب کاهنه بشدت در سینه میتپید ، این اولین باری بود که این مرحله از مراسم را بچشم خودش و نه در کتاب‌ها و عکسها و تفاسیر میدید … اگر کاری را اشتباه انجام میداد ؟ یا اگر کاری را اشتباه انجام داده بود ؟!

ظرف روغن مقدس را برداشت و آنرا روی شکافهای از قبل ایجاد شده روی زمین ریخت ، روغن به سرعت شکافها را پر کرد و بعد کاهنه یکی از کندرهای روشن را برداشت و به آرامی روی حوضچه روغن گذاشت

نور تاریکی را خواهد بلعید

همانطور که تاریکی چنین میکند

بگذار تا آتش مسیر سرنوشت را مشخص کند

بگذار تا آنطور که دستور دادند بشود

کاهنه کناری ایستاد و به شعله های آتش که از سطح روغن مقدس برمیخواست خیره شد ، آتش به آرامی تمام شیارها را پر کرد … صدای برخورد بمب دیگری زمین را لرزاند و شیشه‌های داخل قفسه های چوبی بهم خوردند و زنگهایی که به در و دیوار آویخته شده بودند صدا کردند ، در بشدت باز شد و یکی از سربازان بداخل اتاق پرید :

مجتمع تجاری سر شهرک را زدند … باید زودتر از اینجا خارج شویم !!!

ما درست وسط مراسم هستیم سرباز‌ !!!

متوجهم بانو ولی بیشتر از این در این خانه ماندن خطرناک است ، دولتی ها تمام شهر را با خاک یکسان میکنند باید برویم ، تمام کتاب‌ها و لوازمی که باید جمع کردیم فقط مانده این اتاق … بانو بخاطر کهکشان همه منتظرند !!!

مراسم باید تمام شود …

چقدر دلش میخواست سریعتر از اینجا فرار کند ولی چاره‌ای نداشت ، باید میماند ، داوطلب بزودی برمیگشت و او باید بعنوان کاهنه مراقب تکمیل فرآیند جانشینی بود … فقط خدا میدانست اگر فرآیند ناقص انجام میشد کدام روح شروری و یا حتی کدام اهریمنی این بدن را تسخیر میکرد …

بیدار شو … زودتر بیدار شو !!!

سر داوطلب هنوز روی سینه‌اش بود و نفس نمیکشید …

هنوز کاری پیدا نکردی ؟

مطلقاً هیچی … دیروز داشتم فکر میکردم برم شاگرد آشپز بشم بالاخره مردم همیشه غذا برای خوردن نیاز دارن !!!

دوستانش با تعجب به او که در کمال آرامش معجون سکنجبین خیارش را مینوشید نگاه کردند و بعد همگی زدند زیر خنده :

پس تصمیم داری اینجوری نسل بشر را منقرض کنی ؟

سیما خندید و به کیک شکلاتی بغل دستیش حمله ور شد :

بالاخره باید از یک جایی شروع کنیم دیگه !!!

از هتل بهت زنگ نزدن که برگردی ؟

سیما خنده تلخی کرد

تمام پرسنل قبلی که توی جریان ماجرا بودن از کار بیکار شدن … خیلی از فروشگاه ها بسته شده و فکر نمیکنم قبول کنن من برگردم !

ولی تو از فروشگاه و اون یارو حسابدارشون دفاع کردی !!!

فروشگاه پرسنل شوخ و شاد و شنگول میخواد … من حتی وقتی به اون روز لعنتی فکر میکنم میلرزم چطور میتونم مثل قبل باشم ؟!

سحر اخم کرد

این بی انصافیه !!!

سحر این زندگی مملو از بی انصافیه من بهش عادت کردم !!!

این اواخر دوستانش سعی میکردند وقت بیشتری را با او بگذارنند ، یک ماه اخیر دقیقاً مانند کابوس بود ، خاطرات آن شب لعنتی و افرادی که سعی میکردند بداخل فروشگاه نفود کنند و آن‌ها را مانند نیما قتل عام کنند ، بعضی اوقات کابوسها شکل دیگری بخود میگرفت و دشمنانش افرادی بودند با ساری های رنگارنگ و یا رداهای سپید و یک شکل که تلاش میکردند داخل فروشگاه شوند و روحش را تطهیر کنند و به او وعده زندگی شیرین و آرامی میدادند … گاهی اوقات نیز خود شخص سایه تلاش میکرد کرکره را بالا بدهد و وارد شود تا با آن خنجر نقره ای که همیشه بهمراه داشت و بارها با افتخار اعلام کرده بود دسته اش از استخوان آخرین خائن گروه تراشیده شده روحش را جلا بدهد … تمام این‌ها بعلاوه مشکلات خانوادگی و دوستانی که از شدت دلسوزی دیگر اعصابش را خرد کرده بودند و البته بیکاری ، روح و روانش را آزار میداد و در این وضعیت بغرنج اقتصادی کشورش ، هیچ نوع کاری حتی تکدی گری هم پیدا نمیشد .

این اواخر به بیشتر از ۲۰ یا ۳۰ شرکت سر زده بود ، با رزومه پرباری که داشت در زمانهای عادی اگر بودند حتماً کار خوبی پیدا میکرد ولی با شرایط بدی که مواجه بودند هیچ‌کس نه خطر میکرد کارش را رها کند و نه خطر میکرد که نیروی جدید استخدام کند ، این شرایط رکود فقط در جامعه استخدامی و کارگری نبود ، تمام جوامع کاری و اقتصادی در رکود وحشتناکی بسر میبردند و سایه ابری طوفانی بالای کشورش سنگینی میکرد … جنگ … جنگی که نویدش را داده بودند و دولتمردانش هم تهدید کرده بودند در صورت بروز جنگ با تمام قوا دفاع خواهند کرد … اخبار پر بود از مناظره های دو طرف … هر از گاهی نماینده ای از کشورهای طرف مخامصه به کشورش میامدند و جلسات طولانی و خسته‌کننده و بی‌فایده ای با هم میگذاشتند و دست آخر تنها تهدید میکردند که اگر هر کدام به خاک طرف مقابل تجاوز کند مسلماً بد خواهد دید … این اواخر سینماها و تلویزیون تنها فیلمهای جنگی پخش میکردند و او افرادی را سراغ داشت که بی صبرانه منتظر جنگ بودند تا سلاح بدست بگیرند و بکشند تا کشته شوند و روحشان به آرامش برسد … بیچاره های بدوی ، با افکار مسخره و کودکانه که تصور میکردند کشته شدن تنها راه رسیدن به آرامش است و آنقدر حقیر و بدبخت بودند که توان پایان دادن به زندگی حقیرشان را نداشتند و میخواستند خون بریزند تا خونشان ریخته شود تا از این طریق هم به آرامش روحی و هم روانی برسند و در ضمن بقول خودشان انتقام زندگی سخت و دشوارشان را از محیط بگیرند .

کجایی ؟

سیما بخودش آمد ، دوستانش با نگرانی به او خیره شده بودند و سحر مشخصاً یکی دوباری تکانش داده بود چون هنوز دستش روی بازوی او مانده بود :

چند دفعه صدات کردیم … اصلاً توی این دنیا نبودی …

داشتم فکر میکردم … چیز مهمی نیست !!!

مطمئنی خوبی ؟ تو بعد از جریان هتل به هیچ دکتری مراجعه کردی ؟

نگاه سیما سرد و سخت شد ، دوستانش هم اینرا فهمیدند و سعی کردند بحث را به سرعت عوض کنند :

من مشکلی ندارم !!!

باقیمانده زمانی که دور هم بودند کسی به این نکته اشاره‌ای نکرد و سیما حس کرد تمام یک ذره شادی که از دیدن دوستانش در او بوجود آمده بود به سرعت ذهنش را ترک میکند و آن مه سیاه همیشگی تمام فضای داخلی ذهنش را پر میکند .

کاش میشد بیای اینطرف …

آهی کشید و سعی کرد به آن‌ها بفهماند به چندین دلیل امکان ترک کشور را ندارد ، مهمترینش البته پول بود ، ارزی که آخرین بار او حدود ۲۰۰تومان خریده بود به ۴هزار تومان رسیده بود و او هیچ پولی برای حتی خریدن بلیت و یا پرداخت هزینه ویزا نداشت ، خاله گفته بود تمام هزینه را پرداخت میکند و خانواده اش بشدت تلاش میکردند تا او را راضی به ترک کشور کنند ولی او نمیتوانست برود ، نه اینکه دوست نداشت ، نه اینکه شرایط محیا نبود که میدانست اگر بخواهد محیا می‌شود ولی واقعاً امکان رفتن نداشت ، میدانست بزودی جنگ می‌شود و نمیتوانست تحت هیچ شرایطی خانواده اش را ترک کند حالا هرچقدر هم آن‌ها دلشان میخواست او به سوئد برود و پناهنده شود و ازدواج کند و مثلاً زندگی خوبی تشکیل بدهد … مسخره بود … او برای خوشبخت شدن محتاج همبستری با دیگری نبود ، شاید پول نداشت و شاید بیکار بود و شاید بشدت افسرده ولی هنوز مغرور بود و این غرور نجاتش میداد .

اگر بخوای میتونیم برای خودت و مامانینها بلیت بفرستیم … هزینه چندانی نداره برای ما …

حقیقتاً دوست داشتند کمکش کنند ، این یک اصل انسانی بود ، افرادی که در رفاه بودند در مواقع ضروری سعی میکردند به افرادی که به بدبختی عظیمی افتادند کمک کنند ، چیز عجیبی نبود بخصوص اینکه این افراد دارای ارتباط خونی هم بودند ولی سیما نمیتوانست الان این کشور را ترک کند … حس غریبی داشت … نمیشد اسمش را وطن‌پرستی گذاشت چون او هیچ‌وقت یک وطن پرست نبود ، که مثلاً برای دفاع از نام میهن سرنوشت خودش را نابود کند ، چرا اگر جنگ میشد شاید در مواقع ضروری او هم سلاح بدست میگرفت و از کشورش دفاع میکرد ولی اینکه بخاطر جنگیدن بماند نه ، از اینجور آدمها نبود !!!

چرا قبول نمیکنی سیما ؟ چند وقت دیگه قراره جنگ بشه … تو چه فایده‌ای داره بمونی یا بیایی ؟ بهتر نیست بیایی ؟

خاله … الان وقتش نیست … الان نمیشه …

چرا ؟

نمیتونم بگم متأسفم … واقعاً نمیشه … واقعاً الان وقتش نیست …

چطور میتوانست توضیح بدهد ؟ آنهم یک سری مسائلی که حتی پدر و مادرش هم از آن خبر نداشتند ؟ چطور میتوانست برای خاله‌ای که هیچ تصوری از زندگی او نداشت توضیح بدهد که او سالها پیش بخاطر برخی مشکلات خانوادگی و هزار نوع کوفت و زهرمار دیگر به یک گروه ملحق شد که ابتدا قرار بود یک گروه بی‌آزار همینجوری باشد و بعد به یک فرقه بسیار مرموز مبدل شد در حدی که او تصمیم گرفت فرار کند و چطور میتوانست توضیح بدهد بعد از این همه مدت ۳روز پیش یک نامه کاغذی بدست رسید که نشان انجمن رویش نقش بسته بود و به نشانه احضار بود ؟ چطور میتوانست در مورد سوگندی صحبت کند که هستی و حیات خودش و خانواده اش پای آن سوگند نوشته شده بود ؟!

هرگاه ارواح مقدس صدایم کنند پاسخ خواهم داد و اگر اینطور نشود پس کهکشان میتواند جان ما را برای خود بستاند

و کهکشان مقدس و بخصوص ارواح علاقه خاصی داشتند که او برگردد ، چون او چیزهای زیادی میدانست و نبودش نه به نفع که به ضرر کل انجمن بود … سیما میدانست اگر بخواهد برگردد اینبار راهی برای فرار نیست و اگر برنگردد یک شب که مانند همه شبهای لعنتی دیگر خوابیده سه برادر یا خواهر وارد خانه می‌شوند و خیلی خونسرد و آرام همه آن‌ها را سلاخی میکنند درست مانند کاری که با هومن بیچاره کردند و باعث شدند او فرار را بر قرار ترجیح بدهد … هومن با ۳روز دیرکرد پاسخ نامه را داده بود و سیما بعداً فهمید برادران خانواده اش را برای کهکشان و ارواح قربانی کردند … انجمن بی ضرر و بامزه او یک هیولای خونخوار بود و سیما بموقع اینرا فهمید و فرار کرد ، عجیب اینکه نه دنبالش آمدند و نه آزارش دادند ، اجازه دادند ۱۰سال تمام برای خودش زندگی کند و الان هم که یک هفته از دریافت نامه میگذشت هیچ برادر و خواهری برای سلاخی نیامده بود … چرا ؟ هیچ ایده ای نداشت !!!

بهرحال هر وقت خواستی یا بقول خودت شد … بما خبر بده تا کارهای اومدنت رو درست کنیم !!!

لبخندی زد و تماس را قطع کرد … تا ساعتها مشغول بحث و دعوا با مادرش بود که اعتقاد داشت او دیوانه شده و عقلش را از دست داده .

سایه ؟

دستانش تکان خفیفی خورد و بعد نفس بسیار عمیقی کشید ، کاهنه به سرعت ماده خاموش کننده روی روغن شعله‌ور پاشید و خودش را کنار او رساند ، دستانش به آرامی میلرزید و چشمانش هنوز بسته بود ، سرش روی سینه افتاده بود و قطرات عرق از روی پیشانی و مابین موهایش به روی صورتش جاری بود ، خون ، مانند اشک از چشمانش جاری بود و رگهای گردنش بیرون زده بودند ، کاهنه دستمالی خیس کرد و صورت خیس عرق و داغ از تب او را به آرامی تمیز کرد :

حرف بزن … با من حرف بزن روح کهکشان …

آب …

کاهنه به سرعت ظرفی از آب محیا کرد و بدستش داد ، چشمانش هنوز بسته بود ، ظرف آب را به لبانش نزدیک کرد و با ولع مشغول نوشیدن شد ، آب از روی صورتش جاری میشد :

روح کهکشان ؟

هرهیاش …

کاهنه بخود لرزید ، حالا چشمانش باز بود و به او خیره شده بود … دو حفره سیاه و سرد که به او خیره شده بود و اختری مانند زغال روشن برنگ سرخ درون آن چشمان خالی از هر احساسی شعله میکشید :

نامم هرهیاش است …

خدای نفرت …

هرهیاش لبخندی سرد زد و از جا برخواست ، کاهنه قبل از اینکه بیفتد او را گرفت و کمکش کرد تا به سمت درب خروجی بروند :

باید زودتر از اینجا خارج شویم هرهیاش … هر لحظه امکان دارد انسان‌ها سر برسند …

منطقاً به ضرر آن جانوران بدبوی کثیف می‌شود !!!

هرهیاش شما از وضعیت این بدن بهتر از من مطلع هستید … بزودی میتوانید بازگردید … فعلاً باید برویم !!!

هرهیاش صدایی شبیه خرناس درآورد و سرش روی شانه کاهنه افتاد ، مشخصاً بدن این سایه آنقدر نیرومند نبود که خدایی مانند هرهیاش را درون خودش جای بدهد ولی این مستقیماً به هرهیاش مربوط بود ، اگر دوست داشت میتوانست بدن جدیدی بعنوان میزبان اختیار کند ولی در حال حاضر زنده ماندن از هرچیزی مهمتر بود …

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.