داستان آن سرزمین

0 1,820

۰۰۱/
ماشین زره پوش سنگین به آرامی از میان باقیمانده ویرانه های برجهای باشکوه قدیمی رد میشد فلزات زنگ زده و باقیمانده خرده آجرهای روی خیابان از هم فرو پاشیده زیر لاستیک های بزرگ و زره پوش شده اش صدا میکرد و به سایه ها و موجودات مخفی در میان تاریکی هشدار میداد که عضوی از ارتش دیکتاتوری در حال عبور از خیابانی است که زمانی مملو از مغازه های روشن و رنگارنگ بود و مردم زمان فراغت خود را همراه خانواده و یا کسانی که دوستشان داشتند در این خیابان میگذراندند جسد های سوخته و نیمه سوخته درختان تبریزی تنومند در کناره های سواره رو همچنان بچشم میخورد و برجهیا آهنین در هم فروپیچیده شده باستانی که امواج و تصاویر را به دورترین نقاط ارسال میکردند رادیو و تلویزیون در همین خیابان قرار گرفته بود که زمانی موسیقی و فیلم پخش میکرد و نوعی از تفریح مردم آنزمان بشمار میرفت و اکنون تنها ساختمانی بتنی و نیمه ویران بود که پایگاه موقت نیروهای ارتش دیکتاتوری بود .
ماشین زره پوش سیاه ایستاد و سه سرباز از آن پیاده شدند ، همگی تا دندان مسلح و مجهز به بروزترین لباسهای ضدگلوله های دست ساز شورشیان و بازماندگان شهرهای قدیمی سربازان فیلترهای گرمایشی مخصوص دوربینهای چشمی خود را روشن کردند و بدقت ویرانه های اطراف را نگاه کردند ، اثری از هیچ انسان زنده ای دیده نمیشد ، کمی دورتر تعدادی سگ ولگرد که زمانی جزو سگهای نگهبان خانه های باشکوه این منطقه بودند مشغول ولگردی و خوردن لاشه حیوان و یا انسانی بودند و کمترین توجهی به سربازان حکومتی نشان نمیدادند :
فرشته بطور کامل پاکسازی شده در حال اعزام برای بازدید باقیمانده هتل استقلال هستیم گزارش نور داشتیم .
دقت کنید ، طبق آخرین اعلام بازدیدکنندگان گروهی از شورشیان در محل هتل اقامت دارند .
سربازی که بازوبندی درخشان به بازو بسته بود بیسیم را خاموش کرد و همگی سوار ماشین زره پوش شدند تا به سمت باقیمانده های یکی از باشکوه ترین هتلهای زمان باستان حرکت کنند طبق گزارشات تعدادی از شورشیان بی دین در این محل اقامت داشتند و بارها و بارها به تنها پایگاه دولتی ارتش در این منطقه حمله کرده بودند و خسارات زیادی زده بودند .
آسمان گرفته و خاکستری رعدی زد و باران اسیدی سبکی شروع به باریدن کرد دوربینش را پائین آورد و به کنار دستی اش علامت داد که زره پوش بزودی به مرز تعیین شده خواهد رسید کسی که کنارش بود دختری جوان بود که بادگیری سبز تیره و کهنه بتن داشت و مسلسل سبکی روی دوشش انداخته بود ، چشمانش آبی و زنده بود :
سحر به مقر اطلاع بده زره پوش نزدیک میشود من مینها را فعال کردم سریع برو داخل !!!
خودت چی ؟
من خوبم حالا برو
سحر چهره در هم کشید و به بازوی خونین او اشاره کرد :
خوبی ؟ تو منطقا چیزی در مورد خوب بودن نشنیدی تو خونریزی داری زودتر برگرد قبل از اینکه مینها منفجر شوند !!!
مرد لبخندی زد و به دیده بانی اش مشغول شد ، سحر اندکی به او خیره شد و بعد به سرعت خود را داخل تونلی که به هتل منتهی میشد انداخت و به سرعت پیش رفت میانه های راه بود که صدای انفجار بلندی بگوش رسید و مقداری از خاکهای دیواره تونل روی سروصورتش ریخت .
لابی هتل مثل همیشه با چراغهای اتمی روکشدار روشن بود و امدادگران و پزشکان مشغول درمان بیماران و مجروحین بودند ، زمین از گل و برگهای پائیزی پوشانده شده بود و تابلوی روشنی در قسمت پذیرش مطابق معمول به مهمانان خوش آمد میگفت لحظه ای ایستاد و به مردمی که هراسان و گرسنه و خسته بودند خیره شد ، طبق چیزی که شنیده بود قبل از روی کار آمدن دولت مخوف حکومت دیکتاتوری این هتل یکی از زیباترین و باشکوه ترین هتلهای شهری بود که اکنون تنها محل حکومت نام داشت داستانها و خاطرات اینطور میگفتند که به محض روی کار آمدن حکومت و تصویب برخی قوانین بدوی و وحشتناک این هتل برای همیشه تعطیل شد چون دیگر مسافری حق سفر به شهرهای اطراف را نداشت و هیچ طبعه خارجی نیز برای دیدن ویرانه های شهری سوخته مراجعه نمیکرد معدود خارجیانی که برای مقاصد حکومتی میامدند نیز در محلهای مخصوص دولتی و تحت نظارت شدید زندگی میکردند و دیگر کسی نبود که آنقدر پول داشته باشد که برای صرف یک وعده غذا به رستورانهای گران قیمت این هتل مراجعه کند انسان بودن گناه بود و اعمال انسانی شرم آور محسوب میشد و دولت بشدت با انسان بودن مبارزه میکرد .
سحر شاهین کجاست ؟
مینهای پل منفجر شدند یک زره پوش بطور قطع زیر آوار مدفون شده حتما برای پیدا کردن ما آمده بودند !!!
این جواب سئوال من نبود شاهین کجاست ؟
سحر لبش را با دندان گزید و به سمت دیگری نگاه کرد 
مرده شاید من مطمئن نیستم ولی وقتی پل ریخت
میفهمم برو استراحت کن من چند نفر را بیرون میفرستم
سحر سرش را پائین انداخت و سعی کرد به چشمهای منتظر نگار که بتازگی با شاهین ازدواج کرده بود نگاه نکند ، نگار یکی از بهترین پرستاران بود و شاهین یکی از بهترین سربازان ولی بهرحال ، آنها در دوران سختی زندگی میکردند و امید چیز بیهوده ای بود ،هر روز میتوانست آخرین روز زندگی باشد و هرشب میتوانست صبحی در پی نداشته باشد ، مخصوصا اینکه رسانه های دولتی بتازگی اعلام کرده بودند تنها کوه آتشفشان نزدیک فوران کرده و راه های کوهستانی منتهی به شمال کشور را بسته بودند ، اهمیتی نداشت ، کسی به شمال نمیرفت ، دلیلی نداشت ،شمالی که از آب پوشیده شده بود و بجز دهکده های پراکنده جنگلی چیز دیگری نداشت .
سحر سوار اتاقک آسانسور شد و به سختی کابلها را کشید تا یک طبقه بالاتر برود ، میشد راه پله را نگه داشت ولی بعد از اولین هجوم که باعث ویرانی نیمی از ساختمان قدیمی شده بود سیستم امنیتی و مدیریتی تصمیم گرفته بود آسانسورهای دستی برای امنیت ایجاد کند و راه پله را بطور کلی ویران کند ، در اینصورت اگر نیروهای دیکتاتوری به هتل هجوم میاوردند نمیتوانستند به محل مسکونی آسیب بزنند ساختمان هتل که پیش از این ده ها طبقه داشت حالا فقط سه طبقه نیمه ویران داشت ، برخی از طبقات نیمه فرو ریخته بودند و برخی اتاقها عملا به یک تار مو وصل بودند ، سیستم دفاعی نمیتوانست هزینه تعمیرات را بر عهده بگیرد نه پولی وجود داشت و نه تعمیرکاری .
سحر مادرت کارت داره
سحر به سیما لبخندی زد و به سمت اتاقش رفت ، سیما از اولین ها بود ، زمان زیادی در این هتل کار کرده بود و وقتی نیروهای امنیتی هجوم آوردند جزو معدود افرادی بود که فرار نکرد و اسلحه بدست گرفت و یکی دو نفری را هم کشت ، وقتی بازداشت شد و همراه دیگران سوار ونهای بزرگ و سیاه شد تا به زندان برود توسط یکی از زندانیان نجات پیدا کرد و از همان زمان دیگر هتل را ترک نکرد میگفتند خانواده اش توسط نیروهای دولتی از بین رفتند ولی او هیچوقت نشانه ای از ضعف و اندوه نشان نداد تعدادی از دوستانش هم داخل هتل بودند ولی اکثریت آنها موقع هجوم دوم قتل عام شده بودند ، سیما بدون هیچ حرفی سلاحش را روی دوشش مرتب کرد و وارد یکی از اتاقها شد ، سحر میدانست او بعنوان مامور امنیتی این طبقه هر روز ۴بار به اتاقها سر میزند .
سحر سحر من !!!
مادرش به سختی او را در آغوش کشید سحر حس کرد تک تک استخوانهای دنده اش خرد میشود ولی چیزی نگفت و در عوض مادرش را بوسید :
من خوبم
انفجار من دیدم پل منفجر شد !!!
بله مادر پل منفجر شد یک زره پوش دولتی هم به فنا رفت !!!
مادرش با چشمان پر از اشک تمام وجودش را بدنبال زخم و جراحت گشت و وقتی چیزی پیدا نکرد نفس عمیقی از سر آسودگی کشید :
مامان چه بلایی سر این شهر اومده ؟
چشمان مادرش پر از اندوه شد :
بارها و بارها برایت از روزهای نحس گذشته گفتم سحر
من باور نمیکنم تمام این فجایع فقط طی مدت ۱۰سال
سحر خواهش میکنم من خسته ام
مادرش روی توده پارچه هایی که بعنوان تخت خواب استفاده میشد نشست و سرش را به سمت دیوار کرد :
از دیگران بپرسمن هر وقت در مورد آنروز حرف میزنم خوب یاد پدرت می افتم !!!
سحر چیزی نگفت ، او پدرش را بخاطر نداشت ، از زمانی که بخاطر داشت در همین اتاق و همین هتل همراه مادرش و دیگران زندگی سختی داشت ، او جسته و گریخته از پیرترها چیزهایی در مورد دوران باستان شنیده بود ولی هیچوقت نمیتوانست باور کند زمانی خارجی ها در این اتاقهای ویران و لوکس زندگی میکردند و این شهر زنده بود و آسمان گاهی ابری میشد که باعث شادی بود و حکومت چیزهایی که دیگران میگفتند باور نکردنی بود ، سیما بارها در مورد مردمانی گفته بود که از کشورهای دیگر میامدند و از او و دوستانش اجناس لوکسی به اسم سیگاربرگ میخریدند و یا جعبه هایی از چوب سدار که بوی گل رز میداد ، سحر میدانست گل رز چیست ، تعدادی در باقیمانده حیاط هتل پیدا کرده بود که بوی مدهوش کننده ای میدادند ولی تصور بوی گل و چوب برایش ناممکن بود .
خیلی سال پیش سحر وقتی تو کوچک بودی اتفاق وحشتناکی در این شهر افتاد ، قبل از آن ما زندگی شاد و راحتی داشتیم ما در آرامش کامل زندگی میکردیم پدرت مرد ثروتمندی بود و من در آرامش کامل بودم ، این هتل یکی از معدود مکانهایی بود که ما در آن دوران خوشی داشتیم ، تو خیلی کوچک بودی ولی آنزمان عاشق غذاهای تایلندی این هتل بودی دوران سختی برای اکثریت مردم بود ولی ما شاد و آزاد بودیم تا اینکه واردات ممنوع شد ، قبل از آنهم بدلیل سیاستهای احمقانه برخی افراد کشور در معرض فروپاشی بود ولی بعد از اعمال فشارهای داخلی مردم دیوانه شدند عده زیادی شورش کردند و در این شورش دستشان به هرکس که رسید اعدامش کردند ، حکومت وارد عمل شد ولی شورشیان خیلی نیرومندتر بودند بخصوص اینکه به یک انبار اسلحه هم دست پیدا کرده بودند ، وقتی شورشیان به برخی سران دست پیدا کردند حکومت عملا منحل شد و حکومتی جدید از شورشیان و سران قدرتمندی تشکیل شد که خواهان قدرت مطلق بودند ، کشورهای منطقه بدلیل خطرناک بودن اوضاع داخلی این کشور را ترک کردند و تمام کشورها ما را تحریم ۱۰۰درصد کردند شورش ابتدا مردمی بود ولی خیلی زود به حرکتی قدرت طلبانه و وحشیانه تبدیل شد ، سران شورشی که حالا قدرت را در دست داشتند ارتش تشکیل دادند و ثروت مردمی که به زحمت به سطح رفاه رسیده بودند را غارت کردند و اکثریت خانواده های مرفه را هم قتل عام کردند دادگاه های ساختگی و مراسم اعدام برگزار کردند و پول و ثروت مردم را چپاول کردند آنزمان پدرت ما را به این هتل آورد چون هسته مقاومت ابتدایی در این محل تشکیل شده بود ولی طی هجوم اول به همراه عده زیادی کشته شد بعد از مدتی سران شورشی برای جلوگیری از احداث خانه های مقاومت تمامی محله های مسکونی را بمباران کردند و صدها هزار نفر را قتل عام کردند تو به یاد نداری ولی تا سه شبانه روز تمام شهر در آتش میسوخت و ما شب نداشتیم بعد از آن آسمان برای همیشه ابری و تار شد و سران شورشی شهرکی مسکونی برای خودشان در مرکز شهر بنا کردند بقیه اش را هم که خودت میدانی
پس چرا مسافرتهای بین شهری ممنوع شد ؟ چرا هنوز برخی خارجی ها وارد کشور میشوند ؟
بعد از ویرانی این شهر که زمانی به آن تهران میگفتیم و پایتخت کشور بود گروه های مقاومت از شهرهای مجاور به تهران آمدند و اولین شورش بزرگ بر علیه حکومت دیکتاتوری تشکیل شد که شکست بسیار سختی خورد ، خیلی از شهرهای اطراف بطور کامل نابود شدند دولت تصمیم گرفت کشور را بصورت ایالتی اعلام کند و نیروهای خودش را در شهرهای مختلف اسکان داد ، سالها پیش خبری از وقوع شورش در یکی از ایالات غربی بگوش ما رسید که حکومت آن ناحیه را بطور کامل نابود کرده بودند و حکومتی آزاد تشکیل داده بودند ، آنطور که میگفتند برخی دولتهای قدرتمند جهانی نیروهای خود را به حکومت آزاد قرض دادند تا کشور را از شر دیکتاتورها نجات دهند
ناگهان از راهرو صدای فریاد و بعد تیراندازی بگوش رسید ، سحر اسحله اش را محکم در دست گرفت و به سرعت وارد راهرو شد روی فرش سرخ و طلائی و کثیفی که روزگاری باشکوه و گران قیمت بود جسد مردی کلت بدست افتاده بود و سیما با مسلسلش بالای سر او بود ، از لوله سلاحش دود بلند میشد و روی صورتش شتکهای خود مرد بچشم میخورد :
دولتی کثافت بدوی وابسته
سیما با نفرت لگدی به جسد مرد زد و با بیسیم به لابی اطلاع داد :
آماده باش کامل در طبقه اول ، ما یک بدوی شکار کردیم اعلام وضعیت قرمز لابی را تخلیه کنید !!!

سحر به موهای سپید و چشمان خالی از احساس سیما نگاه کرد میگفتند روزگاری او نیز میخندید


ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.