دنیای دخترک

0 264

 

در یک کتابخانه ی قدیمی مردی میانسال پشت میزی خاک گرفته در حال مطالعه بود. کنار دستش دختر کوچکی می پلکید. دختر موهای عروسکش را شانه می زد، می رفت از آشپزخانه ی خیالی ظرف های غذا را می آورد، با فرزند خیالی اش صحبت می کرد، و قاشق قاشق غذا را در دهان عروسک می گذاشت. مرد غرق کارش بود. از پنجره ی پشتی نوار نور کمرنگی به داخل اتاق می تابید و رد درخشانش در تاریکی اتاق دانه های ریز غبار معلق در فضا را نمایان می کرد. خنده های گاه گاه دختربچه سکون اتاق را به هم نمی زد. فقط گاهی صدای ورق زدن کتاب در کل اتاق می پیچید.

ققققققررررر. دختر برگشت و به قیافه ی مصمم پدرش خیره شد، بعد دستمالش را برداشت، به طرف قفسه های کتاب رفت، روی نوک پا بلند شد و با جدیت سرگرم گردگیری اولین طبقه ی قفسه ی کتاب ها شد. قدش فقط به همین جا می رسید. پیش خودش داشت محاسبه می کرد برای اینکه دستش به آخرین طبقه برسد چقدر باید بزرگ شود. کتاب ها را دوست داشت. بودن در این اتاق سرگرمش می کرد. جلدهای چرمی و طلاکوب ها، و نام هایی که هر قدر می خواند باز تازه بود برایش. بعضی از این کتاب ها صدها سال عمر داشتند. پیش خودش فکر کرد اما عمر آدم ها کوتاه است.

مرد هنوز غرق مطالعه بود؛ صدای دختر ناگهان از دنیای کتاب بیرونش کشید. دختر گفت: «بابا، اگر تو بمیری بعدش چی می شه؟» – «هوووم!» مرد می خواست جواب بدهد هیچ! اما … دختر چانه اش را روی میز گذاشته بود؛ منتظر جواب … نور در چشم های کوچکش می تابید و بازتابش دنیا را درخشان کرده بود. دلش نیامد این درخشش را تیره کند. گفت: «بعدش توی خیال تو به زندگی ادامه می دم؛ اینجا، و اینجا …» با انگشت به قلب و پیشانی دختر اشاره کرد. دختر گفت: «یعنی می آیی به خوابم؟» – «البته. به علاوه، تو همیشه به من فکر می کنی، نه!؟ هر طوری که تو فکر کنی، من همون شکلی به زندگیم ادامه می دم. خوب؟ یا بد؟» دختر به بالای قفسه ها نگاه کرد و عرق در فکر آهی کشید. مرد حالا داشت نگاه دخترش را می خواند. گفت: «مثل آدم های توی کتاب ها. فقط، دنیای خیال تو خیلی بزرگتر از همه ی کتاب های  دنیاست.»

دختر مدتی باز چانه اش را روی میز گذاشت. بعد بدون اینکه چیزی بگوید به سمت عروسکش رفت و باز سرگرم بازی شد. مرد مدتی به بازی فرزندش نگاه کرد. در دلش خوشحال بود که دنیای خیالی دخترش آرام و زیبا است …

فردای آن روز در کتابخانه ی قدیمی خاک گرفته مرد هنوز کتاب می خواند، و دختر کوچکش با عروسک بازی می کرد. فقط همین یک دنیا در خیال دختر ساخته شده بود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.