راه پله

0 61


راه پله

سیاهپوش

طبق معمول آسانسور خراب بود ، چندان چیز عجیبی نبود … اندازه قیمت یک آسانسور سالم و جدید هرماه پول برای تعمیر این محصول بی مصرف را به مدیریت ساختمان میدادند و دوباره هر وقت یک مقداری بیشتر از این سازه مسخره کار میکشیدند دوباره خراب میشد یا بین طبقات گیر میکرد یا کلاً هنگ میکرد و کل وجودیت خودش را به نحوی انکار میکرد که انگار یک چاهک بی مصرف و همینجوری بوده و تا وقتی تعمیرکار مقدار زیادی هزینه بابت تعمیرش نمیگرفت و سرجمع یک ربع رویش کار نمیکرد دوباره درست نمیشد … همسایه ها در جلسه‌های مخفیانه شان در مورد قصدی بودن خراب شدن آسانسور صحبت میکردند ولی بدبختانه هیچ‌کس نمیتوانست ثابت کند که قصور از مدیریت ساختمان است یا ساخت و پاختی با تعمیرکار آسانسور درجریان است که مثلاً درصدی هم از هزینه تعمیر نصیب مدیرساختمان می‌شود ؟ خلاصه وضعیت بغرنجی بود … بخصوص اینکه برخی همسایه ها آنقدر پیر بودند که حتی یک پله را هم نمیتوانست براحتی و بدون خطر سکته طی کنند !

برای همین وقتی با خستگی تمام در را باز کرد و با چراغ خاموش آسانسور مواجه شد فقط فحشی نثار سازنده و طراح و تعمیرکار آن کرد و به زحمت خودش را از پله ها بالا کشید … ۶طبقه اصلاً شوخی نبود بخصوص با وجود این کوله پشتی سنگین و خستگی مسیر طولانی که طی کرده بود ولی خوب چاره دیگری نبود ، نمیتوانست که تا طبقه ششم تله پورت کند !

طبقه اول همیشه بهترین طبقه بود ، بدن به اندازه کافی قدرت داشت و پاها حسابی برای یک پله پیمایی طولانی آماده بودند ، همیشه هم همین اشتباه را میکرد و سریع بالا میرفت … همسایه های طبقه اول طبیعت دوست بودند ، تعداد زیادی گلدان درخت و گیاهان آپارتمانی طبقه اول را زینت داده بود ، ساکنین طبقه اول بقول خودشان آدمهای بافرهنگی بودند ، حتی برای نشان دادن فرهنگ بالایشان برداشته بودند درهای ضدگلوله همانند هم نصب کرده بودند و عموما از ساعت ۹شب به بعد هیچ صدایی از داخل خانه هایشان درنمیامد ، هر سال نزدیک عید بصورت همزمان و هماهنگ کل دکوراسیون خانه‌شان را میکوبیدند و عوض میکردند و البته یکی از دلایل منهدم شدن آسانسور هم دقیقاً همین تغییرات هرساله این عزیزان بود چون البته این عزیزان اینقدر باکلاس بودند که اجازه نمیدادند اوس ممد کیسه های گچ و سیمان را بصورت دستی یک طبقه بالا ببرد و آسانسور را بصورت دربست در اختیار میگرفتند و هروقت بحث تعمیر آسانسور پیش میامدند شانه بالا می‌انداختند که چون طبقه اولی هستند دلیلی برای استفاده از آسانسور ندارند و پولش را هم نمیدهد … نفس عمیقی کشید و راه پله را تا رسیدن به طبقه دوم با سرعتی آرامتر طی کرد ، طبقه مذهبیون – اسمی بود که تمام ساختمان به این طبقه داده بودند – چون اصلاً مهم نبود ولادت یا شهادت چه کسی هست ، دو روز قبل و دو روز بعدش این عزیزان با صدای بلند نوحه و بع بع گوسفند و بوی قیمه نذری و سروصداهای معمول پدر باقی اهالی را درمیاوردند … برخلاف طبقه اول تمام دیوارهای این طبقه با پرچمهای مذهبی و عزاداری و غیره پوشیده شده بود و بطور معمول تنها صدایی که از واحدها بگوش میرسید – در تمام ساعات شبانه‌روز – صدای ادعیه و نوحه و گریه بود ، او هیچ‌وقت ساکنین این واحدها را شاد ندیده بود حتی وقتی عروسی یکی از دخترهایشان بود – یکبار از یکی شنیده بود در حین مراسم یکی از همسایه ها نسبت به صدای هلهله و شادی واحد بغلی شکایت کرده بود ! – و خلاصه واحد غمگینی بودند ، با خودش فکر میکرد اگر این طبقه کلاً چراغهای راهروشان را هم بردارند به هیچ کجای دنیا برنمیخورد که هیچ ، با محیط عرفانی شان هم سازگارتر می‌شود … طبقه سوم همیشه برای نفس تازه کردن می ایستاد ، البته سنی هم نداشت ها ولی با این هوای پاکیزه شهر دیگر ریه سالمی برای پیر و جوان باقی نمانده بود !

طبقه سومی ها آدمهای آرامی بودند – شاید چون همه‌شان آدمهای بسیار پیری بودند و خانواده آنچنانی نداشتند و خبری هم از گل و بلبل در راهرو نبود ، یا پرچم یا هرچیز اضافه دیگری ، برای خودشان آرام و آهسته میامدند و میرفتند و خبری هم نبود ، هروقت هم درون آسانسور آن‌ها را دیده بود مودبانه سلام کرده بودند و احوال خانواده را سئوال کرده بودند ، نه با کسی کار داشتند نه کسی با آن‌ها کار داشت

خاله خاله خاله … نقاشی منو دیدی ؟

با تعجب به دختر کوچولویی که بلوز دامن صورتی بامزه ای تنش کرده بود و موهای سیاه مواجش روی شانه هایش ریخته بود نگاه کرد ، تابحال این دختر را در مجتمع ندیده بود ، شاید مهمان بود‌ ، در اینصورت در راهرو دقیقاً چکار میکرد ؟

خاله دوست داری نقاشی منو ببینی ؟

آره ببینم چی کشیدی …

دختر کوچولو با خوشحالی یک ورق سفید از پشتش بیرون آورد و به او نشان داد ، تمام زمینه را با مداد رنگی آبی خط خطی کرده بود و روی زمینه آبی چیزهای زرد و سیاهی کشیده بود

این چیه خاله ؟

منم دارم حموم میکنم !

لبخندی زد و موهای سیاه و نرم دختر را نوازش کرد و متوجه شد موهایش هنوز خیس است

خاله با این موهای خیس که نباید بیایی بیرون ، سرما میخوری … بدو برو خونه موهاتو بده مامان خشک کنه !

مامان با من قهر کرده … من کار خیلی بدی کردم !

دختربچه سرش را پایین انداخت و به کفشهای قرمز و براقش خیره شد ، او متوجه شد حتی لباسهای دختربچه اندکی تر است و نگران سلامتیش شد

خونتون کجا است ؟

طبقه هشتم واحد ۲۱ … خاله میشه بیایی به مامان بگی با من آشتی کنه ؟ آخه تقصیر خودش بود !

دلش بحال دختربچه سوخت … احتمالاً کار کوچکی کرده بود و مادرش با او قهر کرده بود تا متوجه اشتباهش بشود ولی اینطوری رها کردن دختربچه به این سن ، آنهم وقتی تازه از حمام بیرون آمده و لباسهای نوی عیدش را پوشیده که به مهمانی برود کار درستی نبود، حالا کار نداشت چقدر در کودکی از همین رفتارهای بظاهر دلسوزانه آسیب دیده بود !

دست دخترکوچولو را گرفت و خواست از پله ها بالا برود که ناگهان چراغ آسانسور روشن شد

اه؟یحتمل باز خاموش روشنش کردن درست شده …

همراه دختربچه داخل آسانسور شد و دکمه طبقه۸ را فشار داد و به محض اینکه درب آسانسور بسته شد با رضایتمندی تمام کوله پشتی سنگینش را روی زمین گذاشت ، بوی نم مسخره ای داخل آسانسور به مشام میرسید و او خیلی دیر متوجه مقدار زیادی آب شد که روی زمین جمع شده بود و کوله پشتی اش را به گند کشیده بود ، با عجله ورقها و کتاب‌های داخل کوله پشتی اش را چک کرد تا مبادا خیس شده باشند و وقتی دید که سررسید جدیدش به گند کشیده شده هرچه در توان داشت به تعمیرکار و مخترع آسانسور نثار کرد – البته در دلش چون امکان داشت این ضبط صوت کوچولو تمام حرفهایش را ضبط کند و درست وقتی داشت با مادرش در مورد وساطت و اینجور چیزها صحبت میکرد یک گندی بزند – و بعد برای اینکه نشان بدهد موضوع مهمی پیش نیامده به دختر کوچولو لبخند زد ، هرچه آسانسور به طبقه هشتم نزدیکتر میشد رنگ دخترک بیشتر میپرید تا اینکه در طبقه هفتم محکم دست او را گرفت

خاله قول میدی وساطت کنی ؟ قول میدی مامان باهام آشتی کنه ؟ میخوایم بریم مسافرت یه کاری بکن باهام آشتی کنه … میخوایم بریم شمال !!!

در دلش به سادگی و سطح مشکلات دختربچه خندید و دست نوازشی به سرش کشید … توهم غریبی بود … حس میکرد موهای دختربچه خیلی مرطوبتر شده .

بالاخره آسانسور در طبقه هشتم ایستاد ، دختربچه عملاً به گریه افتاده بود ، بوی نم تشدید شده بود و وقتی درب آسانسور باز شد چراغ اتوماتیک راهرو عمل نکرد … راهرو در تاریکی و سکوت غریبی فرورفته بود ، کرکره تمام دربهای واحدها کشیده و قفل شده بود – چیز عجیبی نبود البته ، تا جایی که بیاد میاورد این طبقه ساکنین خوش گذرانی داشت که از تعطیلات نهایت استفاده را میکردند و به سفر میرفتند – و تنها واحد ۲۱ بود که کرکره اش کشیده نشده بود ، صدای محو کارکردن فن نیرومندی از داخلش بگوش میرسید و پادری جلوی واحد بشدت خیس بود ، آب دهنش را قورت داد و جلوتر رفت و زنگ زد … هیچ صدایی از داخل خانه بگوش نرسید ، احتمالاً زنگ خراب بود برای همین در زد ، بازهم هیچ صدایی بگوش نرسید … شاید خواب بودند ؟ شاید نگران دخترشان شده بودند و از خانه خارج شده بودند تا پیداش کنند و شاید هم مادر مسئولیت پذیر بعد از تنبیه دخترش به دلیلی که فقط خودش میدانست به حمام رفته بود تا برای مسافرت آماده شود ؟ برای همین اینبار خیلی محکمتر در زد … یک صدایی از داخل خانه بگوش میرسید … یک چیزی روی زمین کشیده میشد

ببخشید دخترتون اومده بود توی راهرو … کسی خونه نیست ؟

صدای کشیده شدن چیزی روی زمین از داخل واحد بگوش میرسید ، صدا نزدیک و نزدیکتر میشد … آدم خیالاتی یا خرافاتی نبود ولی کل این ماجرا دقیقاً مثل یک داستان ترسناک بود … وقتی دوباره خواست در بزند دختربچه جیغ کشید و به سمت طبقات پائینی دوید

صبر کن کجا میری ؟ چرا فرار کردی ؟

نه مساله واقعاً جدی داشت میشد ، خواست دوباره در بزند ولی وقتی دستش به در خورد در خود بخود باز شد

هولی شت …

طراحی این واحد هم دقیقاً مانند تمامی واحدهای مجتمع بود … یک ورودی کوچک که به دستشویی منتهی میشد و یک اتاق پذیرایی بزرگ که به آشپزخانه ، اتاقهای خواب ، حمام و بالکن منتهی میشد ، پذیرایی با اسباب و اثاثیه خوب و قشنگی که آن‌ها هم خیس و مرطوب بودند پر شده بود ، فرش زیبایی که کف اتاق بود پر از لکه های چربی مانند بود که در تاریکی خانه مانند روغن بنظر میرسید ، تمام چراغها شکسته و خاموش بود و روی زمین خرده شیشه‌های زیادی ریخته بود … صدای چک چک آب از داخل حمام بگوش میرسید و در یکی از اتاقها کسی داشت چیزی را روی زمین میکشید ، مانند کشیده شدن تیغه ای فلزی روی زمین ، این واحد هم مانند دیگر واحدهای ساختمان دوخوابه بود … یکی از اتاقهای خواب که درش به پذیرایی باز میشد بسته بود و روی در لکه بزرگی بچشم میخورد و اتاق دیگر درش نیمه باز بود و بوی وحشتناکی از داخلش به مشام میرسید … اتاقی که درش بسته بود دقیقاً همان اتاقی بود که صدای کشیده شدن چیز فلزی بگوش میرسید و چیزی به او می‌گفت اصلاً کاری به آن اتاق نداشته باشد … به آرامی به سمت حمام رفت و در نیمه باز آنرا کامل باز کرد ، داخل حمام یک وان سرامیکی سفید معمولی بود که لبالب از آب پر شده بود ، دوشی که بالای وان بود به آرامی چکه میکرد و زمین از آب پوشیده شده بود … دیوارها بخار بسته بودند و یک اردک پلاستیکی صورتی روی زمین افتاده بود

خاله ؟

صدا از داخل اتاق خواب دومی که درش باز بود میامد … مساله داشت بطور هولناکی ترسناک میشد ، عقلش می‌گفت هرچه سریعتر از خانه بیرون بزند و به پلیس زنگ بزند یا یکنفر را خبر کند ولی حس کنجکاوی داشت دیوانه اش میکرد … به آرامی داخل اتاق شد

روی زمین هزاران هزار ورق نقاشی ریخته بود ، طراحی های دیوانه وار و عجیب کودکی وحشتزده … طرحهای از مادری عصبانی که طنابی بدست داشت و دختری که قیافه غمگینش خبر از اتفاق بدی میداد ، یا تصویر پدری که گریه میکرد و بدن دختری بی‌جان را داخل ماشین میگذاشت و مادری عصبانی که او را نگاه میکرد ، تصویری از مادری عصبانی که در آتش میسوخت و پدری که همچنان گریه میکرد ، نقاشی های زیادی مانند این‌ها روی زمین خیس افتاده بود ، برخی به دیوار کوبیده شده بود و برخی روی تنها تخت کودکانه ای که وسط اتاق قرار داشت بصورت پراکنده افتاده بود … با قدمهایی لرزان به تخت نزدیک شد و یکی از نقاشی هایی که داخل کاور گذاشته شده بود را برداشت … دختربچه داخل نقاشی لبخند بر لب داشت … یک چاقوی بزرگ خونین در دست راستش بود و سر بریده زنی که همچنان عصبانی بود در دست چپشپشت سرش ، مردی میگریست …

           img_20140324_025317

                                                                                                                                                                                                                  پایان

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.