روایت این قصه ی شب خزیدن هایت را کجا ببرم؟

0 31

%image_alt%

روایت این قصه ی شب خزیدن هایت را کجا ببرم؟

به کنجی نفسی که می گیرد و می آید. یادت می آید؟ هق هق هایت را یادت هست؟ وقتی که زرد و نمور در آن لباس گشاد، مرده گرد کابوس هایم شدی یادت هست؟ به در کوفتن هایم را چه طور و آن بستنی که در دست هایم آب شد ؟ زیر چشمم را می مالم و این خراش کوچک را. چند بار با تو گلاویز شدم؟ دو بار یا سه بار؟ از خودم دفاع کردم ولی تسلیم شدن هایم را یادت هست؟ رویا و کابوس به هم می پیچند و تو شطرنج باز خوبی نبودی ولی به من خوب بازی کردن یاد دادی.

توپی که تق تق صدایش در گوشم می پیچد و تو جوان می شوی. موهایت بر شانه ها ریخته و مواج، چشمان سیاهت را برجسته تر می کند.

پیر می شوی می دانی و می دانم و نمی دانی که می دانم. می بینمت حتی در خراش زیر چشمانم. نفرت کاشته شده می دانم ولی باور کن نمی خواهم فرار کنم. می خواهم کنارت دستانت را بگیرم و آرام آرام تمام پارک هایی را که زیر چشمی مراقبتم کردی بگذریم. می دانم زندگی سخت است و برای تو سخت تر ولی من را از خودت دریغ نکن.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.