روایت این قصه ی شب خزیدن هایت را کجا ببرم؟

0 17

%image_alt%

روایت این قصه ی شب خزیدن هایت را کجا ببرم؟

به کنجی نفسی که می گیرد و می آید. یادت می آید؟ هق هق هایت را یادت هست؟ وقتی که زرد و نمور در آن لباس گشاد، مرده گرد کابوس هایم شدی یادت هست؟ به در کوفتن هایم را چه طور و آن بستنی که در دست هایم آب شد ؟ زیر چشمم را می مالم و این خراش کوچک را. چند بار با تو گلاویز شدم؟ دو بار یا سه بار؟ از خودم دفاع کردم ولی تسلیم شدن هایم را یادت هست؟ رویا و کابوس به هم می پیچند و تو شطرنج باز خوبی نبودی ولی به من خوب بازی کردن یاد دادی.

توپی که تق تق صدایش در گوشم می پیچد و تو جوان می شوی. موهایت بر شانه ها ریخته و مواج، چشمان سیاهت را برجسته تر می کند.

پیر می شوی می دانی و می دانم و نمی دانی که می دانم. می بینمت حتی در خراش زیر چشمانم. نفرت کاشته شده می دانم ولی باور کن نمی خواهم فرار کنم. می خواهم کنارت دستانت را بگیرم و آرام آرام تمام پارک هایی را که زیر چشمی مراقبتم کردی بگذریم. می دانم زندگی سخت است و برای تو سخت تر ولی من را از خودت دریغ نکن.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.