رودخانه ی بی بازگشت

0 11

آلوا به چشم های نیک نگاه کرد. «می بینی چه می شود وقتی طبیعی ها را وارد دنیایت می کنی؟ حتما صحبت را می کشند به این که چقدر روش زندگی ات غیرعادی است.» سپس به جیمیسون نگاه کرد. گفت: «این توانایی ما چیزعجیبی است. چرا داستان های خودمان بدون مزاحمت پیش می رود، حتی وقتی که با سر در رودخانه می پریم؟ اگر مسافر زمان تصویر بزرگتر تاریخ بشر را دیده است، صعود و رکود بازار و اعصار را دیده، آدم پیش خودش فکر می کند ماها باید بدانیم سرنوشت زندگی های بی فایده مان چه می شود. اما … نمی دانیم.»

جیمسون گفت: «درست نیست. داستان طبیعی ها از پیش مقرر شده، ماها باید همان چیزی را زندگی کنیم که شماها، مسافرهای زمان، می دانید – اما خودمان نه. شما مسافرهای زمان، آینده ی خودتان را نمی دانید، حتی با اینکه می توانید به آینده سفر کنید. توانایی اش را دارید، حرکت می کنید، امید دارید، با این چیزهایی که شما به من می گویید، به نظرم سرنوشت ما طبیعی ها محتوم است.»

آلوا گفت: «نه، نه. اشتباه متوجه شدید. شماها هم بیشتر از من مجبور نیستید، آقای جیمسون. یعنی، یک روزی باید بمیرید و من هم همین طور، اما اینکه چطور به فصل آخر می رسید، این دست خودتان است. انتخاب با خودتان است. فقط تصویر بزرگتر است که همیشه همان شکلی می ماند، فرقی نمی کند ما هنرپیشه های کوچک چه می کنیم – و منظورم از ما، همه ی ما است: طبیعی ها، اوفان ها، صنفی ها. مثل مورچه این ور و آن ور می رویم، اما صحنه ی نبرد تغییری نمی کند. هیچ وقت تغییر نمی کند. ما اوفان ها می خواهیم یاد بگیریم این را تغییر بدهیم. باید یاد بگیریم چطور تغییر ایجاد کنیم، واگرنه یک روزی پایل از دستمان خسته می شود و همگی مثل یک رویای خوش محو می شویم.»

چشم های تیره ی جیمسون حالتی جدی داشت. «پس آینده ی بشر مقرر است و با اینکه زندگی آدم ها گاهی می درخشد و جرقه می زند، همگی روح های کوچک بی مقداریم که در هوا دود می شود. خانم بلومگرن، دل به باد هوا بسته اید.» لحنش بسیار نامطمئن بود، حتی کمی حقیرانه.

آلوا شانه تکان داد. «اما امیدمان همین است! آوای بدون واژه. شاید ندانستن واژه ها به این معنی باشد که هر قدر جلوتر می رویم بتوانیم واژه ها را بسازیم. مهم تر از این می توانیم برگردیم و تغییرشان بدهیم. ببینید، همین حالا هم می توانیم تغییرات جزئی در رودخانه ایجاد کنیم. نیک حرف شما را پیش کشید، همین قدر تغییر ایجاد شد. اما فقط بازی است، فعلا فقط داریم آب بازی می کنیم. کمی غوطه خوردن در رودخانه، کمی دست و پا زدن، سد کردن جریان، و همین قدر برای هر کداممان بس است. اما من فکر می کنم اگر یادبگیریم چطور رویاهایمان را مرتب کنیم، بعدش می توانیم کاری کنیم که واقعیتی ناشناخته، چیزهای کوچک، چیزهایی را که خیلی خوب می شناسیم تغییر دهد …»

نزدیک بود نیک موهایش را چنگ بزند. «خدای من، آلوار، آرکادی گفته بود که شما اوفان ها رویاپردازهایی خطرناک هستید. جولیا گم شده، چطور می توانی اینقدر مزخرف بگویی؟ دهانت را ببند، واگرنه خودم می کشمت. بفرما. از پایان نکبت داستانت راضی هستی؟»

آلوا گفت: «می توانم از پیشت بروم، نیک. می دانی که می توانم.» سپس لبخندی اندوهگین به جمیسون زد. «ما مسافرهای زمان، همگی بزدلیم. بارها و بارها مرگ را دور می زنیم. از داستانی به داستان دیگری می خزیم. همیشه به امید یک روز دیگریم.»

جمیسون لب برچید. «ساده ترش این است که بگویید دنبال بی مرگی هستید، خانم بلومگرن. انگار قرار است نجات دهنده ی بشریت ناچیز باشید.»

چشم های آلوا گشاد شد؛ از تحقیر نهفته در لحن جیمسون جا خورده بود. «نه … شخصا دنبال زندگی جاودانه نیستم. منظورم یک جور فعالیت دست جمعی است. اینکه کسی نمی داند چه چیزی در انتظار تک تک افراد است – همین است که به کل بشریت امید می دهد. تغییر تصویر بزرگتر باید ممکن باشد.»

جیمسون گفت: «من که فقط یک طبیعی بی چاره ام. اما خانم بلومگرن، این چیزی که شما می گویید برای رسیدن به قدرت بیشتر نیست؟ حتما کتاب میلتون را خوانده اید، نه!؟ اگر بیش از اندازه طالب دانش باشید، خدا مجازاتتان می کند …»

***
رودخانه ی بی بازگشت، بی ریجوی
ترجمه: فرمهر امیردوست

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.