رویافروش

0 8

%image_alt%

داشتم به آرزوهایم فکر می کردم؛ به آروزها ی گنده، و به خرده ریزهاشان. یاد این ترانه افتادم. این ترانه ای که نمی دانم چه کسی سروده، اما هر کسی که هست، خوب سروده
تو یه دستم جنگل، تو یه دستم دریا
ماه می آد تو خوابم، خرده ریز رویا
من رفتم آرزوهایم را به شکل اعداد و ارقام و خط و خطوط روی دستم حک کردم. حالا هر کسی می بیند می پرسد این دیگر چیست!؟ و من هر بار پاسخی می دهم که متفاوت است: یک بار می گویم فلان است، یک بار می گویم بهمان است
و اصلا هم در این فکر نیستم که به چه کسی چه چیزی گفته ام. پیش خودم فکر می کنم بگذار گمان کنند دروغگو کم حافظه است
هیچ وقت فکر نکردم چه کسی در دنیا هست که همه ی آرزوهای مرا می داند؛ هیچ وقت فکر نکردم بروم بگردم و پیدایش کنم. اما یک نفر هست. یک نفر هست که به من و تمام آرزوهای مشترکمان مربوط است. فکر می کنم اگر من خط آرزوهایم را بگیرم، و بروم، بالاخره یک روز، یک جایی، همین خط ساده ما را به هم می رساند
و با اینکه خیلی وقت ها به مردن فکر می کنم، هرگز فکر نکردم که چقدر ساده دلم چون هنوز به این خط دل بسته ام و … شاید هرگز به ته خط نرسم … اما هنوز هم راه می روم
اگر یک وقتی، یک جایی، دستفروش دوره گردی بودم که شیرینی و شربت بین شما پخش می کرد … اگر مسافری بودم که فقط از کنار شما می گذشت … اگر نوازنده ی دوره گردی بودم که در شب های نورانی و آتش بازی برای دل شما می نواخت … حتما زیر لب همین ترانه را زمزمه می کردم

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.