ریشه

0 14
 بعد اینکه فهمیدم پروازم چهار ساعت تاخیر دارد اعلانی شنیدم که می‌گفت:
هر کسی که عربی می‌فهمد لطفا فورا به گیت چهار مراجعه کند.
خب، آدم این روزها شک می‌کند. گیت چهار گیت خود من بود. رفتم. پیرزنی با لباس سنتی فلسطینی، درست مثل همان‌هایی که مادربزرگم می‌پوشد، روی زمین ولو شده بود، بلند بلند ناله می‌کرد. مسئول پرواز گفت، کمک، با این زن حرف بزن، ببین مشکلش چیست؟ ما گفتیم که چهار ساعت تاخیر داریم، و دارد اینطوری می‌کند.
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و شکسته بسته حرف زدم. هیس، چه شده عزیزکم؟ ناراحت نباش، جانم، چه شده؟
همین که کلمات آشنا به گوشش خورد – حالا گیرم که نابلد – گریه‌اش بند آمد.
فکر کرده بود پروازمان کلا کنسل شده. باید برای مسئله‌ای پزشکی تا فردا خودش را به ال پاسو می رساند. گفتم نه، نه مشکلی نیست، فقط کمی دیرتر می‌رسیم.
چه کسی دنبالت می‌آید؟ بیا زنگ بزنیم و خبر بدهیم.
به پسرش زنگ زدیم و من به انگلیسی گفتم که همراه مادرش می‌مانم تا سوار شویم و کنارش می‌نشیم.
زن با پسرش حرف زد. بعد به بقیه‌ی پسرهایش هم زنگ زدیم که حال و هوایی عوض شود.
بعد به پدرم زنگ زدیم و پدرم با زن مدتی عربی حرف زد و چند تا دوست مشترک با هم پیدا کردند.
بعد به سرم زد چرا اسم چند تا شاعر فلسطینی را که می‌شناسم نبرم و سر صحبت را با زن باز نکنم؟ دو ساعتی اینطوری گذشت.
حالا داشت می‌خندید. داستان زندگی‌اش را می‌گفت. سوال‌ها را جواب می‌داد.
یک کیسه کلوچه‌ی خانگی از کیفش بیرون آورده بود – کلوچه‌ی قندی، که لایش خرما و گردو بود – و داشت به همه‌ی زن‌های توی گیت تعارف می کرد.
جالب بود که حتی یک زن دستش را رد نکرد. مثل هفت آیین شده بود. مسافر آرژانتین، مسافر کالیفرنیا، زن مهربان اهل لاردو – سر تا پای همگی‌مان خاک قند نشسته بود. و همه می‌خندیدیم. کلوچه از این بهتر وجود ندارد.
بعد شرکت هواپیمایی از صندوق نوشیدنی بیرون آورد – نوشیدنی غیر الکلی – و دو دختر مهماندار پرواز ما، که یکی سیاهپوست بود و یکی مکزیکی، دور برداشتند و به همه آب پرتقال و لیموناد تعارف کردند و آن‌ها هم خاک قندی شده بودند.
و دیدم که دوست عزیزم – که حالا دیگر دست در دست هم داشتیم – گیاهی در کیفش دارد. یک جور گیاه دارویی با برگ‌های خزدار سبز. سنت سفر از کشوری کهنسال این است. همیشه گیاه با خودت ببر. همیشه ریشه داشته باش.
و دور و اطراف گیت آن پرواز تاخیری و آدم‌هایش را نگاه کردم و فکر کردم دنیا باید اینطوری باشد. دنیای مشترک.
همین که گریه‌ی از سر ناچاری قطع شد دیگر کسی در این گیت از دیگری بیمناک نبود.
کلوچه برداشتند. می‌خواستم همه‌ی این زن‌ها را هم بغل کنم.
هنوز این چیزها رخ می‌دهد.
همه چیز از دست نرفته.
***
ناومی شهاب نیه، «پرسه در ترمینال فرودگاه آلباکورکی»
ترجمه: فرمهر امیردوست

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.