سکو

0 18
روی زمین سرد و سنگی سکو نشسته بود و عبور آدمها را تماشا میکرد،صدای موسیقی را به حدی بالا برده بود که صدای عبور قطار را به هیچ عنوان نمیشنید…ساعتها مانند مجسمه ای سنگی نشست و به جریان بیهوده زندگی که در اطرافش جریان داشت نگاه کرد،او همه را دید،همه چیز را دید و هیچکس حتی نیم نگاهی به او نکرد…گویی او هرگز وجود نداشته،گویی جزئی از لوازم این سکوست..

goodbye__by_kezzi_rose2

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.