شب نشینی

0 111

خدا می داند این شب نشینی ها به کجای دلم بر نمی خورد که

بر نمی خورد که تو را گم کرده باشم

بر نمی خورد که تو را پیدا نکرده گم کرده باشم

پل های هوایی و ایستگاه های مترو

و

زمان برای من همیشه دیر است

وقتی ریخته ام کف آسفالت یا …کنار خزر یا هزار توهای نگفته تخت سلیمان

دستم حواله ی تو

تاریخچه هزار و سیصد و هشتاد و اندی

چند سال گذشته است؟

تو پیر شده ای و من بزرگتر

و

این پریان زمزمه خوان

گوش هایت را از چه پر می کنند هر شب؟

که نه، که نه، نمی شود

که چه؟

خواب کدام قدیس آشفته من شده است؟

که چه؟

که تو از خطوط دستم چه بخوانی؟

و خدا می داند این شب نشینی ها به کجای دلم بر نمی خورد که

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.