فال

0 112
فکر کردن بهایی دارد، یعنی بهایی باید پرداخت شود،‌مثل همه‌ی انتخاب‌های دیگر زندگی. وقتی تصمیم گرفتی که «فکر کنی» آن‌وقت باید بهایش را بپردازی. کم هم دردناک نیست. یکی از هزار و خورده‌ای روشی که باید بهایش را بپردازی، سر و کله زدن با آن‌ها است که فکر نکردن را انتخاب کردند. دهانشان را باز می‌کنند و هر چه در دهان دارند، می‌ریزند بیرون. تو تلاش می‌کنی منطقی و موقر با آن‌ها صحبت کنی،‌ ولی حواست نیست که آن‌ها «فکر نکردن» را انتخاب کردند. منطق سرشان نمی‌شود. تو تلاشت را می‌کنی و آخر سر احساس می‌کنی یک «ابله» به تمام معنا هستی. این جوری است دیگر. بهای سنگینی دارد فکر کردن. بعد هم غمگین می‌شوی و از خودت می‌پرسی «آخر چرا فکر نمی‌کنند؟»..خب دیگر، رسم روزگار چنین است…

هزار سال است از پیرمردهای فال‌فروش، فال می‌خرم و هزار سال است حافظ بشارتی نمی‌دهد…حافظا،‌حالا نهصد و خورده‌ای سال است که فال را به خاطر تو نمی‌خرم،‌ فکر نانِ شب پیرمرد هستم و ارزن پرنده کوچولو. از تو چه پنهان، دوست دارم در همان فرصت اندک، پرنده را نوازش کنم. از پسربچه‌های دوره‌گرد فال نمی‌خرم، با پرنده‌ها مهربان نیستند، دیدم گاهی توی جیبشان می‌گذارندشان. فقط از پیرمردها می‌خرم. می‌دانم آخر شب با پرنده به یک اتاق محقر بازمی‌گردند..
این هم فال امروزم:

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرش ما ز دلش کین بدر نبرد
در سنگ خاره قطره‌ی باران اثر نکرد

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.