فضانورد گم

0 21

lost-astronaut-3

دوست فضانورد من یک روز در فضای بینهایت گم شد. از آن روز تا حالا تنها است، در تاریکی فرو رفته. چهارده پانزده سال پیش یک دفعه از هوا پیدایش شد و دیگر هرگز مرا ترک نکرد. روزهای اول هیچ چیزی نمی گفت و چشم هایی نگران داشت. مدتی که گذشت سر درد دلش باز شد. شاید درددل واژه ی مناسبی نباشد، چون کم پیش می آید درباره ی خودش حرف بزند؛ بعد از این همه سال آنقدر فهمیده ام که در دنیایی جدای دنیای ما آدم ها زندگی می کند و شب هایی که به ستاره ها خیره می شود پیش خودم فکر می کنم شاید دارد به  خانه اش نگاه می کند. د
حتی اسمش را نمی دانم. در واقع، اسم ندارد. یک بار پرسیدم مگر می شود کسی اسم نداشته باشد، پس دوستانت چطور صدایت می کنند. گفت هر کس هر چیزی که دلش خواست، آخر برای کسی که در تاریکی مطلق معلق است و همصحبت هایش دگمه های سفینه  اش هستند چه فرقی می کند!؟ می گوید یک روزی می رسد که متوجه می شوی ساعت ها است به نقطه ای جلوی چشمت خیره شده ای و فکر می کنی این نقطه ی نورانی مقصد تو است و باید به سمتش بروی. اما قبل از اینکه دستت را کامل دراز کنی نوک انگشتانت به بدنه ی سفینه می خورد. تازه می فهمی مثل زرده ی تخم مرغ دیواره ای سنگین و مایعی بی خاصیت دورت را گرفته. د
اما خیلی وقت ها همین دوست تنها و افسرده و تاریک من نقطه ای روشن در زندگی ام بوده. حداقل هرگز در پیاده روی هایم احساس تنهایی نکرده ام، و هرگز از گم شدن نترسیده ام. اینکه یک دوست همیشه همراهت باشد، گاهی، موهبتی است. بعد از مدتی احساس می کنی رفتن و نرسیدن، حتی، دلنشین می شود. کم پیش می آید حرف های من و دوست فضانوردم دو طرفه باشد، اغلب چیزی می گوید که لازم است بعدش سکوت کرد … مدتی بعد شاید حتی به نظر برسد چه حرف خنده داری زده … یا اشتباه کرده … یا حق داشته … اما یک چیزی هست که باعث می شود همیشه به حرف هایش گوش کنم. بعد از پانزده سال همراهی با دوستی که همه چیز دنیای ما برایش غریب است و بیگانه متوجه شده ام راست می گویند که «نه هر کسی که سرگردان است، گم شده» د


من باد هرجا بخواهد می وزد هستم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.