فکر جسدی که خیالم را می خورد

0 8

برای نونو

 گریزم کجاست؟ یک روز بار و بندیلم را بستم و پشت کردم. ته کوچه ی عقاقی پوش برگشتم، یک بار دیگر به در خانه نگاه کردم و فریاد زدم «کسی را دنبالم نفرستید. خدا، خدا، بگذارید بمیرم؛ تنها بمیرم. کسی را دنبالم نفرستید.» می دانستم یکی حتما ایستاده، از لای در فریادم را می بیند. از لای در می بیند که چطور دهانم کف کرده و بغض پیچده در صدا از ته گلویم همراه با تف بیرون می آید. خیالم راحت شد دیگر کسی را سراغم نمی فرستند که بگوید «بیا، مادرت تبدار است، غصه می خورد.»؛ خود مادر هم دیگر هر وقت برف می بارید زنگ نمی زد که بگوید «لباس گرم می پوشی، مادر؟ غذا می خوری؟»؛ خیالم راحت شد که دایره ی تکرار را همان جا، ته کوچه ی عقاقی پوش شکسته ام. به جایش، اما، همه چیز از هم پاشید.
 
عصری زنگ زدند. پرسیدند هزینه ی تماس را تقبل می کنید؟ گفتم بله. راه دیگری هم داشتم؟ گفتند همسایه ها بعد از دو روز متوجه ی بوی فساد شده اند. مامورها جسد را روی صندلی دسته دار رو به روی پنجره ی رو به بارش برف پیدا کرده اند همین صندلی رو به پنجره ای که من الان رویش نشسته ام؟ فقط … هزاران کوه و دره آن طرف تر؟ ولی مثل همین حالای من؟ آرام؟-. گفتند با هزار سختی مرا پیدا کرده اند بله، خودم خواسته بودم که گم باشم! – و گفتند «وصیتی هست، باید انجام دهید …» سکوت. صدای نفس نفس زدن های خودم را می شنیدم. به سختی گفتم «مادرم را خبر کنید. رتق و فتق امور دست اوست. چرا به من می گویید؟ بقیه ی بچه ها؟» گفتند مخصوصا از من اسم برده است.
 
تمام عمر به پر و پای هم پیچیده بودیم. آنقدر به هم گره خورده بودیم که فکر می کردی اگر یک شب جر و بحثمان نشود، روز نمی شود. یک شب که حسابی از کوره در رفته بود، با دهانی شل شده و کف کرده گفت «خدا آخر و عاقبت تو یکی را به خیر کند.» و رفت یک گوشه نشست و دست بر قلب شکسته اش گذاشت. بریده بریده و با درد نفس می کشید. گفتم «عاقبت من تویی.» برگشت نگاه کرد، سر تکان داد و گفت «آره.» آه کشید «آره.» از همه ی دنیا فقط سر همین مسئله توافقمان شد. از همان شب می دانستم. همیشه انگار دهانم را با خاک مرده پر کرده بودند. چیزی از گلویم پایین نمی رفت. ترسی را سال ها با خود کشیده بودم، و خیلی وقت ها فراموشش کرده بودم، و وقتی باز یادم افتاده بود گمان برم داشته بود روزی بالاخره گریبانم را می گیرد و می کشد طرف خودش، دندان های زردش را از پشت لب پوسیده و سوراخش نشانم می دهد و می گوید «ببین!». می دانستم، حالا، هر قدر هم که دور بروم، یک روز بالاخره دستش را از خاک بیرون می آورد، مچ پایم را می گیرد و می گوید بیا، بیا تا دنیای این زیر را نشانت بدهم. بیا، بیا ببین چه ضیافتی برپا کرده ایم. بیا، عاقبتت را ببین.
 
مرگ زشت است. آرام آرام تن لطیف مان را می خورد و از هم می پاشد؛ گاهی در نود سالگی، گاهی حتی قبل از اینکه به دنیا بیاییم، اما همیشه اتفاق می افتد. فرقی نمی کند قرار است چطور بمیریم، در هر صورت زشت است. من از آن چیزی که بعد از مرگ به سرمان می آید می ترسیدم: جسمی سرد و تاریک که نشانی از توانمندی قدیمی ندارد. می توان دستش را گرفت، کشید و روی سنگ پهلو به پهلویش کرد، و حتی اگر دل پر باشد سیخونکی هم زد. جسمِ بی اختیار اعتراضی ندارد. حتی چند بار خواب جسد دیده بودم. خیس عرق بیدار شده بودم، لرزیده بودم و پیش خودم فکر کرده بودم این عاقبت همه ی ما است … اما چرا من؟ گفته بودم که کسی را دنبالم نفرستید، حالا این جسد را چرا به گردن من انداخته بودند؟ همه ساکت و بی اعتراض در گوشه و کنار پنهان شده بودند؟


کسی که تمام عمر از حضورش فرار کرده بودم، حالا آمده بود، و داشت چیزی را که در زندگی نتوانست تحمیل کند، بعد از مرگش حواله ام می کرد. دلم می خواست فریاد بزنم و بپرسم هیچ می دانید این سنگ قبر و این نام حک شده بر رویش را تا کجا باید به دوش بکشم و با خودم ببرم؟ هان؟ می دانید، نامردها!؟ وصیت کرده است جسدش را بسوزانم و به باد بدهم. می خواهد به جای اینکه در سینه ی خاک بپوسد و آرام آرام فراموش شود، با دود سیگارم هوا برود و با برف پایین بیاید، و در روزهای مه آلود دست سردش را روی صورتم بکشد، یا سوار باد مثل دیواری نامرئی راهم را سد کند، و هر روز … هر روز … با من تکرار شود.

 

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.