قطعات یک میراث

0 13

یک فکر، یک جرقه و برای همیشه خاموش. پوففففففففففففف درست مثل خاموش شدن شعله ی کبریت با همان محدودیت منبع سوختی.
شاید نداشتن قوه ی ابتکار و شهامت یا هر چیزی مثل این باعث می شود جرقه های ذهنی جسارت و نیاز به غرق شدن در عمق هستی، مانند شعله هایی گذرنده از ثانیه هایی به اندکی چشم بر هم زدن روشن شود و آن گاه در سطح باور پذیر روزمرگی ها گم شود.
قعطات در هم ریخته ی پازل یک زندگی آرام آرام در ذهنت مرتب می شود و تو می توانی با حس موروثی به جا مانده از آن زندگی نکبتی حفره های خالی ذهنت را پر کنی و پدر آن قهقه ی شنیع تغییر به نفس ملالت هستی در ذهنت بزرگ و بزرگ می شود و چشم های پدر پدری که معلوم نیست پدر باشد را در روزمرگی ها خیره می کند.
بگذار خیره دهن ها بجنبد ما که از نورها گذشته ایم.
باید تلاش کنی و تلاش و به یاد داشته باشی هر قطعه را از کجا آورده ای.
یک اشتباه سایه ی شبح واقعیت را بر کل زندگیت می گستراند. فقط یک اشتباه.

من در این رفت و آمدهای هر روزه چه می توانم بکنم به جز تجسم پیدا و پنهان زنی که شاید واقعیت وجودش سایه ی این شبح های هر روزه ی وهم و خیال را بر کند و …

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.