مؤسسه تبلیغاتی

1 20

(باید در این جا نکته ای اسرار آمیز و نگفته را یادآوری کنم که صفت زشتی که به مراجعه کننده نسبت داده می شود، تنها برای توصیف و شرح آن چه اتفاق افتاد به کار می رود و برای پوشاندن یک راز مگو استفاده شده و سیاست موسسه ما حفظ اسرار مشتریان است.)

هنوز اولین روز ملاقاتمان یادم است. با آنکه بعد از آن هم بارها همدیگر را دیدیدم اما اغلب دیدارها تنها خاطره ای است فراموش شده و اولین دیدار واضح و روشن در ذهنم جاری است.

روبروی هم نشسته بودیم و چای می خوردیم و بیشتر از آن که من از او در مورد علت مراجعه اش و درخواست نامتعارفش چیزی بپرسم او مرا می سنجید. من و نبوغ تصویری ام را. من و استعداد وسیله شدنم را.

من هم با کمال حماقت همه چیز را می گفتم. این که تازه کار هستم و این که چه ایده های بکری در سرم هست و این که می توان با تصاویر، انسان ها را مسخ کرد.

حتی فکر می کنم از رئیس نچسبم هم چیزهایی گفتم و تعجب رئیسم بعد از تماس یک ناشناس و درخواست نامتعارفش برای انتخاب یک مشاور تبلیغاتی حاضر در محل. رئیسمان شرط کرده بود که تلفن یک مزاحم است و هیچ کس برای قراری این چنینی، خارج از دفتر کار داوطلب نشده بود و من که به دنبال فرصتی برای عرض اندام و خودی نشان دادن بودم ریسک این موضوع را پذیرفتم که در نهایت با رفتن به رستورانی گران قیمت و نبودن هیچ مراجعه کننده ای، حداقل باید هزینه ی یک وعده غذای خوش آب و رنگ را از این ته مانده حقوق بسیار کم بپردازم.

در همان برخورد اول از ریخت و قیافه ی این درخواست کننده ی خدمات تبلیغاتی که حتی احتمال نیامدنش بیشتر از آمدنش بود مشمئز شدم و دیگر هیچ وقت بعد از او به یک قرار کاری مشکوک جواب مثبت ندادم و نخواهم داد.

در هر حال هیجان من و آرامش او خوب به هم چفت شده بود. شاید سادگی و شاید حماقتم خیالش را راحت کرد با شخص مناسبی طرف است و می تواند به او اطمینان بکند.

زشت ترین موجودی که در زندگی ام دیده بودم به من گفت که می خواهد در انتخابات شرکت کند. کدام انتخابات یادم نمی آید. انگار اصلا مهم هم نبود. خوب تا این جای کار موضوع عادی بود روزانه بیش از صد نفر از مهمترین آدم ها تا معمول ترین آن ها به شرکت تبلیغاتی این چنینی مراجعه می کردند و از ترفند های مختلف شرکت ما برای جلب نظر هیئت مدیره، شرکت در انتخابات و فروش محصولاتشان بهره ی می بردند و در این بین هم همیشه بدترین گزینه ها به من ارجاع داده می شد.

از قرار معلوم در این مورد خاص تنها ماده ی خام من برای تبلیغات یک اسم بود. اسم زشت ترین موجود دنیا بدون هیچ گذشته یا آینده ای. اسمی که تنها تلفظ هجاهایش به فارسی و انگلیسی برایم باقی مانده بود. من نباید در مورد هیچ چیزی غلو می کردم. چون چیزی در مورد او وجود نداشت. من باید شخصیت او را خلق می کردم. برای او مهم نبود که من چگونه این کار را انجام می دهم فقط این مهم بود که در انتخابات پیروز شود. اگر این طور نمی شد من باید قید خیلی چیزها از جمله این کار را می زدم و اگر هم موفق می شدم موفقیتی مالی آینده ای با چشم اندازی روشن را برای من رقم می زد.

شاید اگر کمی محافظه کار بودم هیچ وقت به یک غریبه ی وحشتناک با نظراتی مالیخولیایی اعتماد نمی کردم.

بیشتر از آن که نسبت به پیشنهاد تطمیع کننده اش تحریک شده باشم شیفته ی چیزی در وجودش شده بودم که توان نه گفتن را از من می گرفت.

جلسات پی در پی، پیشنهاد های متفاوت و درخواست های متمادی من برای عکس یا عکس هایی از او در مراحل و موقعیت های مختلف شغلی بارها و بارها با شکست مواجه شد.

فقط به یک چیز یقیین دارم و این که او مرا هیپنوتیزم کرده بود. به چشم های من خیره می شد و به من می گفت اگر می خواهی موفق بشوی باید مرا باور کنی. و من هم با تمام بلند پروازی هایم باورش کردم.

من می توانستم در دنیایی مجازی با ضرباهنگ ملایم و یکنواخت کلیدهای کیبورد تصویری جاودان از او خلق کنم و این کار را کردم. من موجودی جذاب و دوست داشتنی و غیر عادی خلق کردم. من با اسم او موجودی افسانه ای آفریدم و او موفق شد یا بهتر است بگویم من موفق شدم.

حالا اسم او همه جا هست. در تیتر همه ی روزنامه ها، بر روی امواج تمامی ماهواره ها و سال هاست من از بازی او کنار زده شده ام و مخلوق من کماکان به حیات خود ادامه می دهد و محکم و پابرجا.

و این که حتی گاهی خودم هم دروغ های خودم را باور می کنم. دروغ هایی را که هر روز از گوشه و کنار در مورد موجود افسانه ای ام می شنوم. و باز هم یادآوری می کنم برای این که این نوشته هیچ نوع شبهه ای را به وجود نیاورد حتی اسم آن را تبلیغ انتخاباتی هم نگذاشتم شما هم زیاد جدی نگیرید.

1 نظر
  1. تک تیرانداز می گوید

    خب نامش رو همون تبلیغ انتخاباتی میذاشتی استخون جون، دم انتخاباتی قضیه هیجان انگیز تر میشد :))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.