مبارزه

1 4

 

دوران کودکی. زمستان. تپه ای پوشیده از برف در حومه ی نزدیک شهرمان. من و برادرم سوار بر سورتمه هستیم. او در قسمت بالایی، من در قسمت پایینی. چانه ی او روی شانه ام، و پاهایش پشت زانوهایم.

سورتمه زیر بدن های ما روی باریکه راه های یخی همچنان سر می خورد. وقتی از شیب تپه پایین می رویم سرعت آن بیشتر می شود.

صدای فریاد یک نفر به گوش می رسید: «اتومبیل!»

اتومبیلی را می بینیم که از سمت چپ جاده دارد نزدیک می شود. جیغ می کشیم و سعی می کنیم که سورتمه را به طرف دیگری هدایت کنیم، اما تسمه های سورتمه کار نمی کنند، راننده به شدت دارد بوق می زند، او محکم ترمز می گیرد. ما هم همان کاری را انجام می دهیم که این طور مواقع همه ی بچه ها انجام می دهند: خودمان را از روی سورتمه پرت می کنیم بیرون. با آن کاپشن های کلاه دارمان درست مانند کنده های درختی شده ایم که دارند به طرف پایین قل می خورند، روی برف های سرد و نمناک. با خودمان فکر می کنیم تنها شیئی که تا لحظه ای دیگر ما را لمس خواهد کرد لاستیک سفت و سخت چرخ های اتومبیل خواهد بود. فریاد می کشیم: «آاااااااه» ما به شدت وحشت کرده ایم. همچنان قل می خوریم، دنیا مدام در حال چرخش است؛ وارونه، طبیعی، وارونه، طبیعی.

و سپس دیگر هیچ. قل خوردنمان تمام می شود و بعد از آن همه فعالیت سخت بالاخره به طور طبیعی نفس می کشیم و برف های نمدار را از روی صورت هایمان پاک می کنیم. راننده ی اتومبیل در جاده دور می زند. و انگشتش را با عصبانیت برای ما تکان می دهد. ما صحیح و سالم هستیم. سورتمه ی ما آرام و بی صدا وارد تلی از برف می شود، و حالا دوست های ما روی سر و کولمان ریخته اند، دارند ما را کتک می زنند و می گویند: «خیلی خوب شد»، و اینکه «ممکن بود بمیرید.»

من به روی برادرم لبخند می زنم. غرور کودکانه هر دوی ما را به یکدیگر پیوند داده است. با خودمان می اندیشیم آن قدرها هم سخت نبود، حاضریم یک بار دیگر هم با مرگ مبارزه کنیم.

سه شنبه ها با موری، میچ آلبوم، ماندانا قهرمانلو

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

1 نظر

  1. همینم که هستم می گوید

    مبارزه خوبه اونم بامرگ ولی اگه مغلوبش بشی دیگه فرصتی نیست که انتقام شکست روازش بگیری!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.