مثل ته مانده های امید

0 15
فی‌فی، تو و (باقی‌ مانده های) تک شاخ تنها امید‌های من برای نوشتن هستید.

ظرف ها را شستم، ناخن هامو گرفتم، عکس های آریزونا رو دوباره مرور کردم، چنتا ایمیل زدم، توالت رو، تمیز کردم، (درس نخوندم ولی‌. این یکی کارو وقتی‌ که کامل امیدم رو را از دست داده‌ام می‌کنم)، ظرف‌های کنیاT هم خو نه ایم رو هم شستم (خونه تمیز بود، لعنت)، یه کم در مورد رقص تام یورک تو ویدئوِ لوتوس فلور هم خوندم … هر کار که می شد کردم که به این صفحه سفید نرسم، می دونستم بیام جلو کامپیوتر معلوم می‌شه که دیگه نمیتونم بنویسم. انگار لال شدم، با نشون دادن چن تا عکس می‌تونم بگم چه حالیم (ولی‌ حتا عکس هم ندارم)… دلم یه وانت می‌خواست و می‌خواد، می‌خوام آشغالامو بریزم توش برم پیرینس جرج کار کنم، فیلیپم با خودم ببرم.

پاییز اینجاست. ‌ شب‌ها پنجرهٔ رستوران‌ها معمولا عرق کرده و سر مست هستند. از سر کار برمیگشتم. وسط راه کار تا خانه، پارک کوچکی بود به اسم پارک کفتر‌ها که معمولا هیچ کفتری نداشت. محوطهٔ کوچکی بود با چند درخت و نیمکت. اغلب معتاد‌ها می آمدن روی نیمکت‌ها کفتر‌هایی‌ می شدند که هرگز پرواز نمی کنند. شهر را بخار رستوران‌ها گرفته بود. توی رستوران‌های شلوغ اکثر زن‌ها جوراب شلواری‌های نازک و کفش‌هایی‌ که روی کافه چوبی رستوران صدا میدهند پوشیده بودند، مردها اغلب از گوشت اردک و گاهی‌ آبجو حرف می زدنند. گفتم شب سرخوش بود؟ بود. تنها توی یک فکر بودم، می خواستم به خانه برسم و ببینم آیا هنوز در مورد زندگی‌ِ موتور‌های پیر می‌تونم بنویسم یا نه

 

نه. در مورد زندگی موتورهای پیر نمی توانم بنویسم ( دست کم الان). وانت هم ندارم که آشغالامو بریزم توش برم پرنس جرج کار کنم، فیلیپم با خودم ببرم. ولی. میون شیشه های آبجوی رو میز. کاغذ های توتون امیر. گوشواره های دست ساز استفانی. دستمال کاغذی های قدیمی که روشون داستان دارند. چیزی هست؛

 

مثل ته مانده های امید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.