مرده دزدها

0 14

وارد پزشکی قانونی که می شدم دو نفر دو سر بسته ی بزرگی را گرفته بودند و با خودشان بیرون می بردند. نمی شد حدس زد توی بسته چیست، اما سنگین بود. به نظر می رسید خیلی عجله دارند. ماشینی دوبله جلوی پزشکی قانونی پارک کرده بود و در صندوق عقب اش باز بود. بسته را توی صندوق عقب گذاشتند و درش را بستند و به راه افتادند. طوری با عجله گازش را گرفتند که قیژ و ویژ چرخ های عقب در آمد.

یک خرده کنجکاو شده بودم بدانم توی بسته چه بوده. تقریبا دیگر وقت بیرون بردن محموله از پزشکی قانونی گذشته بود اما آن ها حتما دلیلی داشتند که این وقت شب این کار را می کردند. به پزشکی قانونی برگشته بودم و به دنبال پاچوبی می گشتم اما پیدایش نمی کردم. نه تو اتاق کالبد شکافی بود و نه طبقه ی پایین تو سردخانه با جنازه های مجبوبش. دوباره به سالن جلویی برگشتم و دیدم پاچوبی دارد از در می آید تو. پاکتی دستش بود. چوب پا چوب پا به سمت من آمد.

گفت: «خب، چشم ما به جمال شما روشن شد. چی شد دوباره برگشتی؟ دنبال پارتنری می گردی که رقص اش به بدی خودت باشه؟ خب، داریم. رقص مرده ها تقریبا به بدی رقص خودته، خصوصی.»

پاچوبی خودش رقاص معرکه ای است. همیشه مردم را مبهوت می کند. اغلب، حضار توی سالن همگی رقص خودشان را فراموش می کنند و به تماشای رقص او می ایستند. براشان باورنکردنی است. من که می رقصم هیچ کس به فلانش هم نیست.

مدم حتی جدا پیشنهاد می کنند پاچوبی کارگاه رقصی مثل کارگاه آرتور ماری تاسیس کند.

سعی کردم بحث را از قضیه ی رقص منحرف کنم. گفتم: «تو اون پاکت چی داری؟»

گفت: «یه ساندویچ که هیچی اش به تو نمی رسه. شام خودمه. بگذریم، این جا چه می کنی، خصوصی؟ اومدی اسلحه و اون پنجاه چوبی رو که بدهکاری پس بدی؟ واقعا امیدوارم قضیه این باشه، اما چشم ام آب نمی خوره.»

گفتم: «نه. من یه پیشنهاد کاری برات دارم.»

پاچوبی گفت: «تو مفلس تر از اون ای که پیشنهاد کاری داشته باشی. خب، حالا بگو واقعا چه می خوای؟»

گفتم: «شوخی نمی کنم. من یه پیشنهاد جدی دارم و یه خرده پول هم برای محکم کاری.»

گفت: «پول؟ تو؟»

«آره، دور بدشانسی ام سر اومده. حالا تو سیر صعودی ام. هیچ چی نمی تونه جلو دارم باشه.»

«من می دونم اینا آروغ بعد مستی نیست، چون تو اهل اش نیستی، خصوصی، پس حالام بهتره هوش و حواس ات سر جاش باشه. خدای من. اول پرل هاربور و حالا یه پیشنهاد کاری از طرف تو. بعدش چی می خواد بشه؟ بیا بریم دفتر من و راجه به اش صحبت کنیم، اما بهتره سر به سر من نذاری چون اگه این کار رو بکنی دودش به چش خودت می ره.»

دفتر پاچوبی در واقع یک میز تو اتاق کالبد شکافی بود.

پاچوبی تر و فرز با ساق چوبی اش راه افتاد و من پشت سر او.

یک هو یاد آن دو نفر افتادم که آن بسته را بیرون می بردند.

گفتم: «هی، تو این جا محموله ای داشتی که چن دیقه قبل برده باشن بیرون؟»

پاچوبی گفت: «منظورت چیه؟»

«دو نفر داشتن یه بسته ی سنگینو از این جا می بردن بیرون.»

«نه، هیچ کی قرار نبوده چیزیو از این جا ببره بیرون. واسه ارسال محموله الان دیگه خیلی دیره. گمون ام به حوزه ی استحفاظی سان فرانسیسکو دست برد زده ان. من نمی دونم اونا چی از این جا برده ان. از پزشکی قانونی چه کوفتی می شه دزدید؟ این جا ما فقط یه جنس داریم. می خوام بگم این جا که بقالی نیست.»

– در رویای بابل –

ریچارد براتیگان، ترجمه پیام یزدانجو، نشر چشمه

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.