من یک مار هستم

2 86

به در و دیوار پناه می برم. به اتاق تاریک و پر سکوت تنهایی پناه می برم و به بوی تند ادویه جات محتاج، وقتی عطش مار بودن و لابه لای استخوان های قفسه سینه خزیدن و از آن جا بیرون آمدن و به روی دست های تو لغزیدن روحم را کلافه می کند، محتاج می شود به بوی ادویه ای که هر صبح تمام مشامم و حتی، تمام ذهن و حس دماغی ام را درگیر می کند، همان بویی که همیشه حتی وقتی در خانه تان و در کوله پشتی ات نبودم همراهت بود.
حالا دیگر خیلی راحت می توانم از کف دادن اختیار در برابر یک بود، در برابر یک حس را بفهمم تو در ذهن من تبدیل به دست شده ای، دستی که می توانم بر روی آن بخزم و پوست اندازی جدیدم را جشن بگیرم، از آن روزی که از کویر بگشتم اصلا دیگر من نبودم، فقط باید احتیاط می کردم در جلو چشم دیگران ظاهر نشوم. اما چه کنم هر کس که رد می شود بوی تو را می دهد و من مشتاق دیدن بودها. دیشب ترس دیدن موش، مرا از آغوش بوی تو، از داخل کیسه پلاستیکی ادویه جات هندی بیرون کشید. انگار یادم رفته بودم مار هستم. تو باستان شناس خوبی بودی، خیلی خوب، که نظریه اجساد هزار ساله عمق هزار متری کویر لوت حتی تو را از اندیشیدن در مورد من باز داشت.
تو فراموش کرده بودی، یا نمی دانم شاید هیچ وقت به تو نگفته بودم که من هم یک موجود باستانی هستم، شاید اگر خانه تان در کنار بازار ادویه فروش ها نبودو دیدن تو برای من یادآور لغزیدن های هزار فرسنگی و رسیدن به خانه ات نبود، الان به جای این که داخل کیسه ادویه باشم، لابه لای ترک های کویر می چرخیدم و به کرم ها فخر می فروختم که یک مار هستم. آخر قرابت تو بیشتر از همه چیز با خاک بود. هنوز هم تکه خاک سرخی که به دندان های نیش بالای ام چسبیده مزه تو را می دهد. من باید خوشبخت باشم که هم بوی تو را و هم مزه ی تو را دارم.
تو می توانستی هر هفته و هر ماه به دنبال نظرات مالیخولیایی ات به کویر بیایی و من آزاد بودم که زیر سایه بان و کلاه حصیری ات بخزم . ولی ای کاش یک بار فقط یک بار به خود زحمت داده بودی و از ماری که مثل بیلچه و کلاه کفش برایت غیر طبیعی نبود می پرسیدی این جا چه می کند و چرا هر روز لابه لای بازوهایت می چرخد و صدای زنگ دمش را در می آورد و کنار کیسه خواب پوست اندازی می کند. آن وقت من هم به تو می گفتم که لابه لای قفسه سینه اجداد محبوب تو خانه کرده ام. شاید اگر التماس می کردی التماس نه به خواهشت قانع بودم آن وقت می بردمت بین کویر و کوه همان جا که آفتاب زرد و بیمار کویر چشم هایت را خیره می کند. زمین پر ترک کف کفش و حتی پاهایت را داغ داغ .
همان جایی که آروزی دیدنش را وقتی برای اولین بار مرا به خانه ات آوردی برایم زمزمه می کردی. همان جایی که مطمئن بودی مرد افسانه ای آرزوهایت ان جا خوابیده. و کار توی باستان شناس از مردم رمیده، پیدا کردن او و قبیله اش است. همانی که بارها و بارها داستانش را وقتی از دستت غذا می خوردم یا بین بازوهایت می چرخیدم برایم زمزمه می کردی. داستان مرد مرموز صحراها که معشوقه هایش مارها بودند و هیچ دخترک سیه چشم تهی مغزی نمی توانست فریب هوس را در او بیدار کند. همان مردی که وقتی عاشق زشت ترین آبله رویان شد مارها هم قسم تمام زهر جانشان را به یک باره پیش کش او کردند و و خودشان در کنار جسد مرد، آن قدر تاب خوردند و آن قدر پوست انداختند تا هیچ جانی برایشان نماند و همان جا همگی مردند. و فردای آن روز طوفانی شنی مرد و قبیله اش را به یکباره به گور ابدیشان فرستاد و تو مطمئن بودی آن ها قرن هاست همان جایند. خفته در عمق هزار متری کویر لوت تا تو بیایی و استخوان های فشرده از سنگینی هزاران تن شن را تحفه ای کنی رهاورد سال ها مطالعه و عزلت و نه به دیگران که به خودت ثابت کنی وجودت حقیقتی است بر این که تنها بازمانده آن زن زشت آبله رو آن مرد مرموز صحرا نشین هستی.
چند بار این داستان را برایم گفته بودی؟ یادم نمی آید اما می دانم آن قدر گفته بودی که آرزوی هر شبم این بود زنی بشوم زشت و آبله رو ختفه در میان بازوان مرد مرموز صحرا نشین. تو همیشه می گفتی و می گفتی اما نمی خواستی هیچ داستانی را بشنوی من هم وقتی به روی دست ها و صورتت می خزیدم فراموش کرده بودم مار هستم. صبح وقیت از لابه لای موهایت به روی گونه هایت می خزیدم گونه هایت سرد بود، سرد سرد و به روی گونه راستت جای دندان های نیش. از آن روز دیگر هیچ وقت نخواستم هیچ زن زشت و آبله رویی باشم من مار بودم چون می توانستم بر روی سینه خاک گرفته ات بخزم حتی الان هم وقتی بین حفره خالی قفسه سینه ات جا می گیرم و دیگر بوی گوشت گندیده با خاطره ی بوی ادویه جات ذهنم را پر نمی کند باز هم دوست دارم مار باشم. دوست دارم به بازار ادویه فروش ها بیایم و بوی تو را با خودم یر خاک ببرم. من خوشبخت هستم که هم بوی تو هم مزه ی تو و هم جسم تو را دارم

2 نظرات
  1. کبرای بالغ می گوید

    برگرفته از کتابی بود یا دلنوشته ای شخصی؟
    اگه کتابه عنوانشو بگید

    1. شاواسب می گوید

      سلام. تا جایی که با خبریم نوشته اثر خود نویسنده این پست است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.