مکانی در میانه‌ی طوفان

0 11
مکانی در میانه‌ی طوفان

دویست سال پیش در دهکده‌ی شاث در نواحی مرزی پرینگ‌استورم، دو برادر به عقد یکدیگر درآمدند. در آن روزگاران نیز همچون امروز، برادارن تنی می‌توانستند به عقد یکدیگر دربیایند، تا زمانی که یکی از آن‌ها صاحب فرزندی شود، پس از آن باید از یکدیگر جدا می‌شدند و دیگر تا آخر عمر هرگز پیمان عشق نمی‌بستند. اما آنان چنین نکردند. هنگامی که صاحب فرزندی شدند، والیِ شاث به آن‌ها دستور داد عهدشان را بشکنند و دیگر هرگز پیمان عشق نبندند. هنگامی که فرمان بدان‌ها رسید، یکی از دو برادر که صاحب فرزند شده بود، در اوج اندوه و درماندگی، پس از آن‌که از کسی دلداری نیافت، با زهر جان خود ستاند.

آن گاه دیگر مردمان دهکده علیه برادر دیگر شوریدند و او را از دهکده و قلمرو بیرون افکندند و شرمساری خودکشی را بر گردن او نهادند.  از آن‌جا که والی سرزمینش او را تبعید کرده و آوازه‌اش در همه جا پیچیده بود، هیچ‌کس نمی‌پذیرفتش و پس از سه روز همه او را چون یک تبعیدی از در خانه‌هاشان راندند. خانه به خانه رفت تا این که دید در سرزمینش هیچ مهربانی برای او باقی نمانده و گناهش بخشودنی نیست.(سرباز زدنش از پذیرفتن قوانین که منجر به خودکشی برادرش شده بود، جرم محسوب می‌شد.)

باورنداشت چنین شود، اما مردی جوان و خام بود. هنگامی که متوجه شد، شرایط به راستی سخت است، به شاث بازگشت و چون یک تبعیدی مقابل دروازه‌ی بیرونی دهکده ایستاد.

به مردمان دهکده‌اش چنین گفت: «من در میان مردمان چهره‌ای ندارم. من دیده نمی‌شوم. من صحبت می‌کنم و شنیده نمی‌شوم. من می‌آیم و کسی به من خوشامد نمی‌گوید. مکانی در کنار آتشی گرم و غذایی روی میز ندارم و نه تختی برای آسودن. با این‌حال نامم از آنِ خودم استم. گِثِرن نام من است. نامم را چون نفرین بر این دهکده می‌گذارم و همراهش شرمم را. آن را برایم نگاه دارید. حال بدون نام به جستجوی مرگم می‌روم.»

برخی از اهالی دهکده با داد و فریاد از جای برخاستند و قصد جانش کردند، زیرا که قتل سایه‌ای کوتاه‌تر از خودکشی بر یک خانه می‌اندازد.از آن‌ها گریخت و به سمت شمال و سرزمین‌های یخ‌بسته رفت و همه را جا گذاشت. همه دست از پا درازتر به شاث برگشتند. اما گثرن رفته بود و پس از دو روز راه رفتن به پرینگ آیس رسید. (پرینگ‌آیس، یخ‌رودی است که نواحی شمالی کارهاید را در هنگام زمستان می‌پوشاند)

دو روز روی یخ به سوی شمال رفت. غذایی به همراه نداشت و سرپناهی جز لباسش. روی یخ چیزی نمی‌روید و موجودی نمی‌دود. زمستان بود و اولین برف‌های تمام‌نشدنی شب و روز می‌باریدند. تنها به دل طوفان زد. روز دوم می‌دانست که در حال تحلیل رفتن است. شب دوم روی زمین دراز کشید و قدری خوابید. صبح سومین روز که برخاست، دید دست‌هایش یخ‌بسته‌اند و اگرچه نمی‌توانست چکمه‌هایش را از پا بیرون بیاورد، می‌دانست که پاهایش نیز یخ‌بسته‌اند. دست‌هایش دیگر به کار نمی‌آمدند. روی زانوها و آرنج‌ها شروع به خزیدن کرد. دلیلی برای این کار نداشت، زیرا فرقی نمی‌کرد کجای یخ بمیرد، اما می‌خواست به سوی شمال برود.

پس از مدتی طولانی برف از باریدن و باد از وزیدن ایستاد. خورشید درخشید. وقتی می‌خزید چندان مقابلش را نمی‌دید زیرا پشم کلاهش مقابل چشمانش را گرفته بود. از آن‌جا که دیگر در پاها و بازوها و صورتش سرمایی حس نمی‌کرد، فکر کرد سرما بی‌حسش کرده. با این‌حال، هنوز می‌توانست حرکت کند. برفی که روی یخ‌رود نشسته بود به چشمش غریب می آمد، گویی چمنی بود که از یخ رُسته باشد. زیر وزنش خم می‌شد و بعد دوباره راست می‌شد، درست مانند چمن. دست از خزیدن کشید و نشست، کلاهش را بالا داد که اطرافش را ببیند. تا جایی که چشم‌کار می‌کرد برفِ چون سبزه نشسته بود، سبز و درخشان. بیشه‌هایی از درختان سفید با برگ‌های سفید نیز بودند. خورشید می‌درخشید و باد نمی‌وزید و همه چیز سفید بود.

گثرن دستک‌هایش را درآورد و به دست‌هایش نگاه کرد. چون برف سفید بودند. سرمازدگی از دست‌هایش رفته بود و می‌توانست انگشت‌هایش را تکان دهد و روی پایش بایستد. درد و سرما و گرسنگی حس نمی‌کرد. در سوی شمال یخ، برجی سفید چون برج یک قلمرو می‌دید و از آن دوردست‌ها کسی به سویش می‌آمد. پس ازمدتی گثرن متوجه شد آن شخص برهنه است و پوستش و موهایش همه سفید هستند. نزدیک‌تر و نزدیک‌تر آمد تا به صدارس رسید. گثرن گفت:‌«تو که هستی؟» مرد سفید گفت:‌«من برادر تو و عشق تو “هود” هستم.»

“هود” نام برادرش بود که خودکشی کرده بود. گثرن دریافت مرد سفید چهره و اندام برادر او را دارد. اما در شکمش زندگی نبود و صدایش همچون شکستن یخ خشک بود. گثرن پرسید:‌«این‌جا کجا است؟»

هود پاسخ داد: «این‌جا مکانی در میانه‌ی طوفان است. ما که خود را کُشته‌ایم این‌جا سرگردانیم. این‌جا من و تو پیمان خود را نگاه خواهیم داشت.»

گثرین ترسیده بود، گفت:‌«اما من این‌جا نخواهم ماند. اگر تو با من از دهکده به سرزمین‌های جنوبی آمده بودی، می‌توانستیم پیمانمان را نگاه‌داریم و کسی از نافرمانی ما باخبر نشود. اما تو عهدت را شکستی و زندگی خود ستاندی. و حال نمی‌توانی نام من را بر زبان بیاوری.»

درست بود. هود لب‌هایش را تکان داد، اما نتوانست نام برادرش را بر زبان بیاورد. به سوی گثرن آمد و دست‌هایش را دراز کرد و با دست چپش او را گرفت.

گثرن خود را راها کرد و فرار کرد. به سمت جنوب دوید و در حال دویدن برف در حال باریدن را دید که همچون دیواری سفید مقابلش قد برافراشته بود و هنگامی که به آن وارد شد، دوباره روی زانوهایش افتاد و دیگر نتوانست بدود، بلکه به خزیدن ادامه داد

نه روز پس از این که به میانه‌ی یخ رفته بود، مردمان اورهوچ او را در قلمروشان یافتند که در شمال شاث قرار دارد. نمی‌دانستند کیست و از کجا آمده است، زیرا او را در حال خزیدن در برف، کور از برف و گرسنه یافته بودند، چهره‌اش را آفتاب و یخ تیره کرده بود و در ابتدا گمان کردند نمی‌تواند صحبت کند. با این‌حال، جز دست چپش که یخ بسته و باید قطع می‌شد، تمام بدنش درمان شد. برخی از مردمان می‌گفتند او گثرن اهل شاث است، همان که درباره‌اش شنیده بودند.

اما دیگران می‌گفتند امکان ندارد، زیرا گثرن در اولین طوفان پاییز به یخ رفته بود و حتما مُرده بود. خود نیز نام گثرن را انکار می‌کرد. وقتی خوب شده بود، اورهوچ و مرز طوفان را ترک کرد و به سوی سرزمین‌های جنوبی و رفت و خود را ایناچ نامید.

هنگامی که ایناچ پیرمردی  شده بود که در صحراهای رر می‌گشت، مردی از سرزمین خویش را ملاقات کرد و از او پرسید:‌«اوضاع قلمرو شاث چگونه است؟» مرد به او گفت که احوال شاث پریشان است. هیچ‌چیز در آن‌جا و یا تیلث پیشرفت نمی‌کرد، همه چیز را بیماری گرفته بود، دانه‌های بهاری در زمین یخ می‌زدند و دانه‌های رسیده می‌پوسیدند و سال‌ها بود که وضع بدین منوال بود. ایناچ به او گفت:‌«من گثرن اهل شاث هستم.» و به او گفت که چگونه به میانه‌ی یخ رفته و با چه کسی ملاقات کرده. در انتهای داستانش گفت:‌«به مردم شاث بگو نام و سایه‌ام را پس می‌گیرم.» اندکی پس از این گثرن بیمار شد و درگذشت. مسافران گفته‌اش را به شاث بدرند و می‌گویند پس از آن زمان، قلمرو دوباره شکوفا شد و همه چیز به جای خود بازگشت.

نویسنده: اورسولا کی لگویین

ترجمه: سمیه کرمی

عکس: سمیه کرمی(دیزین-تهران-ایران)

توضیحات: این یک داستانِ کوتاه توی داستانِ بلند «دست چپ تاریکی» است. در واقع یکی از قصه‌های فولکِ مردمانِ آن سرزمین است. درباره‌ی عقد دوبرادر توضیح این که، در سیاره‌ای که داستان در آن می‌گذرد، انسان‌ها همه دوجنسی هستند و بسته به شرایط و کمی با دخالت شخصی، هنگامی که با کسی عهد عشق می‌بندند، یکی از دو جنس را انتخاب می‌کنند، اما در طول زندگانی ممکن است که برعکس هم بشود، یک نفر ممکن است پدر سه بچه باشد و مادر یک بچه. درباره‌ی اینسست به گمانم خود داستان گویا هست. نام سیاره «زمستان» است چون مردمان هوشمندش در یکی از دوران‌های یخ‌بندان بزرگ سیاره روزگار می‌گذرانند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.