نامه اول جودی ابوت به بابالنگ دراز

نامه اول جودی به بابالنگ دراز

0 948

۲۴سپتامبر ؛

سرپرست مهربان و عزیزی که بچه های یتیم رو به کالج می فرستد ،
من رسیدم ! اینجام ! دیروز ۴ ساعت با قطار توی راه بودم . حس جالبیه ؟ نه ؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم.
کالج جای بزرگ و شگفت آوریه ، هروقت اتاقمو ترک می کنم ، گم می شم. بعدا وقتی که احساس سر در گمی کمتری داشتم حتما براتون تعریف می کنم چطور جاییه ، همین طور راجب درسام . تا دوشنبه صبح کلاسی شروع نمی شه و الان شب شنبه است . اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم برای اینکه کمی با هم آشنا شیم.
حس غریبیه اینکه برای کسی نامه بنویسی که نمی شناسیش .کلا برای من که بیشتر ار ۳ یا ۴ بار چیزی ننوشتم کمی حس غریبیه ، پس اگه یه نوشته ایده آلی نباشه لطفا چشم پوشی کنین !
دیروز قبل از اینکه یتیمخانه رو ترک کنم ، خانم لیپت و من یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد که از این به بعد چطور باید رفتار کنم، مخصوصا با یک مرد اصیل و اشراف زاده که برای من کارای زیادی می کنه . باید خیلی مواظب باشم که با احترام برخورد کنم !
اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای کسی نوشت که دلش میخواد “جان اسمیث” خطابش کنی ؟ چرا اسمی رو انتخاب نکردین که کمتر دوستانه باشه ؟
تابستون امسال خیلی راجب شما فکر کردم ؛ با داشتن کسی که بعد از این همه سال ، منو پشتیبانی مالی کنه احساس می کنم که یه جورایی خانواده پیدا کردم .به نظر می رسه که الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه . لازمه که بگم وقتی که به شما فکر می کنم فقط تصور خیلی کم و مبهمی دارم . اینها سه چیزی هستن که راجبتون می دونم :

۱: قد بلندین .
۲: پولدارین .
۳: از دخترها بدتون میاد.

اول در نظر داشتم که شما رو ” آقای متنفر از دخترها ” صدا بزنم اما این توهین به من بود . یا آقای پولدار که این هم توهین به شما بود ، انگار که تنها پول راجب شما مهم هست . تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممکنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین ؛ مثل همه مردهای باهوشی که توی مراکز سرمایه داری تمام داراریشونو می بازن . اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند ! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو بابا لنگ دراز صدا بزنم . امیدوارم اشکالی نداشته باشته . این فقط یه اسم مستعاریه که ما به خانم لیپت نخواهیم گفت .
زنگ ساعت ده الانه که بعد دو دقیقه زده شه . تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده . ما با این زنگها می خوریم، می خوابیم و درس می خونیم. این خیلی روحیه میده . آهان ! زنگ خورد ! خاموشی ! شب بخیر .
پانوشت‌: می بینین که من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت می کنم ، به خاطر تربیتی که توی یتیمخانه ” جان گریر هوم” داشتم .
با احترام : جروشا ابوت
به : بــابـــا لنگ دراز

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.