نامه ای به باد

2 21

بازهم کاغذ وقلم …

ودوباره من!

به چه جراتی قلم را روی کاغذ گذاشته ام ودوباره دارم مینویسم، نمی دانم! اما این را بند بند وجودم میخواهد وگویا این میان اصرارچشمان از خواب فراریم از همه بیشتر است که آخر وادارم کردند از خواب برخیزم ومیان تشک و پتو بنویسم!

آخرین بار یک سال پیش و برای “تک شاخ پرنده” بود که نوشتم، این بار هم، بعد از یک سال، به نیت تک شاخ مینویسم.

واز توهم که خبری نیست «باد» عزیز! سردبیر محترم!

خوب است! ازمن هم خبری نیست! خیلی وقت است که خبری نیست! حداقل توبه قول خودت آخر سر غیب شدی اما من حاضر همیشه غایب شده ام، و از قرار معلوم خوب موقعی را هم برای حاضر شدن پیدا نکرده ام! آنموقع که ظاهر همه چیز گل وبلبل بود، مرا کردند نشان تیروکمان، حال که دیگر شب تار است!! بالاخره باید شاخدار بودنم را ثابت کنم دیگر! اصلا چه باک ازاینکه دوباره بخواهند نشانم کنند؟!

در کودکی ازتیر برق زیاد بالا رفته ام و عاشق بارانم …

ااتفاقا آن روز هم باران می آمد … آن هم چه بارانی!

کدام روز؟

یک روز قبل ازاینکه زخمه ای بزنم به درد. … دردی که همه تنم را فرا گرفته بود! سرم را گرفته بودم رو به آسمان وقطرات باران چه سخاوتمندانه وباچه سرعتی فرود می آمدند داخل چشمانم و اشک میشدند وسرازیر … من نمی خواستم گریه کنم و نکردم! اما آسمان عجیب خیال گریه کردن داشت … شاید به حال فردای من!

اصلا ولش کن! تو که غیب بودی!

حال دیگر رابین هود هم در غبار و مه جنگل شروود محو شده است و خبری ازاو نیست جز گاهی، آن هم به تلخی!

اگر بخواهم بنویسم چیزهای خوبی برای روی کاغذ آوردن ندارم.  در کنام پلنگان وشیران هیچ چیز خوب نیست!

دیگر وقت آن شده که یک «مباد» محکم بگوئیم! بسیار محکم تر ازاین که این روزها در خیابان ها میگوئیم!

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

2 نظرات

  1. مانا می گوید

    نونو …. ظهور کن

  2. همینم که هستم می گوید

    سرت که روبه آسمون باشه،بارون که بیاد،حتی اگه نخوای گریه کنی هم صورتت خیس می شه!
    صورتی خیس برای هم دردی باآسمان!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.