نمک روی زخم

1,712

 

 

یه روز من به یک نفر خنجر زدم. طرف می‌تونست ظرف چند دقیقه بمیره، ولی مگه حاضر بود. نه خیر! ملت همچین به جونشون وابستند! این آقای بیچاره هم استثنا نبود. شروع کرد به آه و ناله کردن و به خود پیچیدن و هی جنبیدن و هزار جور کار بیهوده دیگه‌ای که جماعت موقع مردن می‌کنن. ولی بعد که دید فایده نداره، دستشو کرد توی جیبش، یه نعل اسب در آورد و از رو شونه پرت کرد عقب. حالا کی همه جا با خودش نعل اسب این ور اون ور می‌بره جای خود! حالا، نعل اسب مثلاً باید برای آدم خوش شانسی بیاره ولی شانس چه فایده‌ای به حال یه آدم در حال مردن داره؟ آخه مردن رو که وقتی شروع شد نمی‌شه جلوشو گرفت. اتفاقی که به نظرم میفته اینه که شانسه خودشو می‌چسبونه به اون چیزی که طرف در اون لحظه بیشتر از هر چیز دیگه می‌خواد؛ یعنی زنده موندن. نتیجه؟ یه صدای جیغ چرخ‌ها از پشت سرش اومد. من خودمو سریع کنار کشیدم ولی رفیقمون نتونست همچین کاری بکنه. گاری پر نمک که راننده‌اش کنترلشو از دست داده بود صاف رفت توی صورتش.

حالا نه تنها خنجر خورده بود، دماغشم شکسته بود و توی نمکم فرو رفته بود. یه نمک فروش یه بار به من می‌گفت که نمک روی زخم معجزه می‌کنه (خوب در واقع می‌گفت نمک خودش معجزه می‌کنه ولی به غیر از حالتی که نمک توی گاری مال اون بابا بوده باشه بعید می‌دونم ربطی داشته باشه به قضیه). من هیچ وقت موفق به آزمایش این تئوری نشدم. آخه نمک روی زخم ریختن شامل مقدار زیادی درد هم می‌شه. ولی اون روز بالاخره موفق شدم معجزه رو از نزدیک تماشا کنم. طرف نمی‌مرد که نمی‌مرد! اول خواستم خلاصش کنم، بعد گفتم بذا همین‌جا آزمایشمونو انجام بدیم. کوچه خالی خالی بود (خوب البته بعد از این که راننده گاریو فراری دادم). چپقمو از جیب در آوردم و شروع کردم به صبر کردن و چپق دود کردن.

www.public-domain-image.com (public domain image)

فکر نکنید که من آدم سادیستی هستم که حال می‌کنه زجر کشیدن دیگرانو ببینه ها. نه! من جدی جدی می‌خواستم ببینم چی می‌شه. قبول کنید که این چیزیه که دونستنش به درد می‌خوره. خوب شاید بخوره. خلاصه این که سه بار چپق من پر شد، کشیده شد و خالی شد تا یارو جونش در بیاد. فوق‌العادس نه؟ خب، برای اون طرف که نه ولی در کل!

دنیای کشتن پر از شگفتیه. حتی یه آدم‌کش حرفه‌ای هم هر روز می‌تونه یه چیز جدید یاد بگیره.

 

2 نظرات
  1. تکشاخ می گوید

    اون تیکه که گاری یه هو از معلوم نیست کجا می افته تو داستان و می ره تو صورت یارو از خنده روده بر شدم. می دونی که، یه کلوبی هست که آقامون ونه گات هم عضوش بوده، منم یه رفت و آمدهایی توش دارم.
    خود داستان رو فوق العاده دوست داشتم. البته، اگه تو پشت صحنه نمی گفتی که یه بخشی از یه داستان بلنده می شد این ایراد رو بهش گرفت که سر و تهش روی هواست. با این همه، اون قسمت مربوط به معجزه، انگار که یه چیزی می خواستی بگی، نوک زبونت بوده ها، ولی در نیومده. آخرش اصلا معلوم نشد معجزه ی نمک چی چی بود؛ یارو هم که مرد دیگه.
    یه جایی هم «جیغ» رو اشتباه نوشتی. 🙂

  2. رئیس کمیسیون سوخت می گوید

    اوه اوه! صدای غلط املاییو که در نیار. ششششششش! درستش کردم! در مورد بی سر و ته بودن، حالا این شاید عذر بدتر از گناه باشه ولی این پست در اصل مال بلاگ apparitions منه که اگه نگاش کرده باشی کلاً سیستمش اینه که پستاش بی سر و ته باشن. آخه بالاخره اینا apparition هستن دیگه! نمک هم اون وسط plot device ه که خوب زیاد چیز خوبی نیست ولی دیگه همینه که هست. فعلاً تو این دنیا نمک خونریزی رو کم می‌کنه و شایدم یه کمی اثر درمانی داره (در دنیای واقعی هم یه urban legend ی هست که می‌گه نمک برای زخم خوبه ولی خوب واقعیت نداره).

    البته یه چیز دیگه بگم که تو داستان اصلی هم این تیکه کمی بی‌سر و تهه. آخه طرف داره می‌ره که «جادوگر اعظم» رو بکشه، ولی خوب هی توی راه فکراش به بیراهه می‌رن!

نظرات بسته شده است.