ننه سرما

0 2,065

Snow_monster_by_K_hos

نزدیک غروب برف شروع شد. خورشید هنوز پایین نرفته بود، اما هوا داشت تاریک می شد. گوشی های هندزفری را در گوشش تپاند و صدای موسیقی را تا ته زیاد کرد. دیگر صدایی از بیرون نمی شنید؛ آنقدر که حتی صدای جر خوردن شلوار پوسیده اش را هم نشنید موقعی که پایش را بلند کرد که بند کفش هایش ببند، فقط حس کرد که تار و پود شلوار از هم باز شد: از این به بعد صداها را لمس می کرد.

در آینه ی قدی شلوارش را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که کسی در تاریکی متوجه ی سوراخ باز شده در شلوار نمی شود، زیرشلواری سیاهش هم تقریبا همه چیز را پوشانده بود، ارزش نداشت وقتش را هدر بدهد و شلوار عوض کند، به علاوه، می خواست برود پیاده روی، چه فرقی می کرد اگر شلوارش سوراخ باشد؟

راه افتاد. کفش هایش تازه بود. موقع پایین رفتن از پله ها تازگی کفش ها را حس می کرد؛ پایش احساسی غریبه داشت. صدای کفش به شکل فشاری مختصر و فرو رفتن نوک انگشتان در کف کفش به اعصابش می رسید. کلاهش را تا روی ابرو پایین داده، شالگردنش را تا زیر چشم ها بالا کشیده بود؛ فقط چشم هایش بیرون بود. کاپشن کت و کلفتی تن کرده بود که حرکت دست ها و کمرش را کمی سخت می کرد، و دست هایش در دستکش چیزی حس نمی کرد. احساس می کرد اعصاب حسی اش مختل شده اند. شنیده بود اگر اعصاب حسی انسان بیشتر از بیست و چهار ساعت مختل شوند ممکن است آدم دچار توهم شود؛ اغلب عینک های صورتی رنگی می دیدند که رژه می روند. یک بار سرش گیج رفت «اووووووی!» فکر کرد نکند حالا او هم دچار مشکل شود، و بعد پیش خودش گفت «خل!»

از کفش جدیدش راضی بود. جنس کف کفش طوری بود که روی سرما و یخ چسبناک می شد و به زمین می چسبید. حالا صدای پاهایش را به شکل خرد شدن یخ و برف زیر پایش و خرش خرش مبهم کنده شدن کف کفش از روی زمین حس می کرد. چراغ های شهر روشن شده بود. نور در بخار و مه خیابان منعکس می شد، و آسمان سرخ شده بود. یک بار سرش را بلند کرد که برف را تماشا کند، باز سرش گیج رفت. «تف!»

از کنار مغازه ها رد شد، خیابان را با احتیاط خیلی بیشتر از قبل رد کرد (کف خیابان را روبیده بودند، برف تازه روی زمین مثل یخ پاتیناژ شده بود، ماشین ها نمی توانستند ترمز کنند)، و به پل رسید. همیشه برای پیاده روی همین مسیر را طی می کرد، تا ته پل می رفت و برمی گشت. برای یکی دو نفر از کسانی که همیشه در همین مسیر در حال پیاده روی، یا دویدن، هستند دست تکان داد، و صدایشان را به شکل دستی که تا نزدیک صورت بالا آمده بود شنید.

از سمت چپ پل حرکت می کرد، سمت راستش ماشین رو بود و این دو قسمت پل را میله ای زردرنگ از هم جدا کرده بود؛ دست چپ مسیر پیاده رو میله های محافظ پل بود که دره ی رودخانه زیر پایش معلوم بود. اما مه همه جا را گرفته بود. احساس می کرد دارد در ابرها راه می رود. سمت راستش صدای ماشین ها به شکل رد سریعی از نور و هیاهویی مبهم توجه اش را جلب می کرد، و سمت چپ حجم در حال حرکت ابرها و هول و ولای خالی دره را حس می کرد. هر وقت از بالای این پل به پایین نگاه می کرد خوشحال می شد که از ارتفاع نمی ترسد. فکر کرد کمی همان بالا صبر کند، دلش می خواست به خالی پنهان در مه زیر پایش نگاه کند.

با دست دستکش پوش برف های روی میله را کنار زد و تا کمر روی میله خم شد. هیچ چیز معلوم نبود. ناگهان پل زیر پایش لرزید. ترسید پایین بیافتد. یک قدم عقب رفت و ناخودآگاه دست هایش را در دو طرف از هم باز کرد. پل یک بار دیگر لرزید. صدا را می شنید، صدا را به شکل لرزش زیر پاهایش می شنید؛ گرومپ، گرومپ، گرومپ!

برگشت، «فاک!» پشت سرش خیابان به هم ریخته بود: ماشین ها متوقف شده بودند؛ عده ای پیاده شده بودند و فرار می کردند؛ عده ای می خواستند دور بزنند اما بین ماشین های دیگر گیر افتاده بودند، دو سه تا از ماشین ها به هم کوبیده شده بودند و از کاپوت یکی شان آبجوش و دود و بخار به هوا پاشیده می شد؛ یکی دو نفر زمین افتاده بودند. خواست به کمکشان برود، اما قبل از اینکه کاری از دستش بربیاید چشمش به موجود غول پیکری را که آن سوی پل ایستاده بود دید. «مادرتو!» در یک آن فهمید چه خبر است. مثل وقت هایی بود که آدم در خواب قیافه ای مبهم می بیند، اما حس می کند صاحب قیافه را می شناسد؛ در تمام خواب بدون اینکه واقعا قیافه را بدهد هویتش را تشخیص می دهد. ننه سرما بود. پیرزنی غول پیکر با کیسه ای وصله پینه که از سوراخ های ته اش برف پایین می ریخت. اما ننه سرما که فقط در داستان های بچگی ها وجود دارد! پیرزن غول پیکر روی پل گام برمی داشت و با هر قدمش پل می لرزید. راه ماشین ها کاملا بند آمده بود، ابرهایی سیاه و نامنظم پایین پای پیرزن جلوی دید را گرفته بود؛ به زودی همه جا در تاریکی فرو می رفت.

عقب عقب رفت تا پشتش به میله های محافظ پل چسبید. پاهایش خشک شده بود، زانوهایش سست بودند، می خواست روی زمین بنشیند. جرات نداشت حرکت کند، در ذهنش داشت محاسبه می کرد که پیرزن از عرض پل رد می شود یا نه؛ ممکن بود زیر پاهایش له شود. پیرزن با دو گام دیگر به وسط پل رسید، سازه ی بتونی زیر گام های پیرزن غول پیکر از هم باز شد و دنیا با صدایی دهشتناک فرو ریخت.

***

کمی که گذشت چشم هایش را باز کرد. با دو دست به میله ها آویزان مانده بود، زیر پایش حضور هیچ بود و دره ای که تا خود جهنم پایین می رفت. هنوز صدای پای پیرزن را به شکل لرزش های گاه به گاه زمین و باقیمانده ی پل و میله های فلزی یخ زده حس می کرد. معلوم نبود بلا تا کجا پیش خواهد رفت، بعد از امشب دنیا چه شکلی خواهد بود؟ دست هایش یخ زده بود، نمی دانست تا کی می تواند آویزان بماند. با حرکات چانه و سر شالگردن را از روی صورتش پایین کشید و از ته دل، تا صدایش در می آمد، فریاد کشید. «کممممممممممک!»

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.